نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

دلا...
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۳  

ساعت از يک نيمه شب هم گذشته و حال و هوای ما از خستگی حال دلا... است

قدری هم شعر خوانديم با پير همشهری محله آقای ضرابی

اول اين شعر را خواندم که پدرم ديروز پريروز از يک راننده تاکسی با حال شنيده بود :

                         منی که نام شراب از کتاب می شستم

                         زمانه کاتب دکان ميفروشـــــــــــــم کرد

و بعد ياد جوانی ها افتادم و از شعرهای خودم خواندم :

           می خواهمت می خواهمت از جان شيرين بيشتر

                                   می پرسی ام تا پای جان ؟ می گويم از اين بيشتر !

          من کاندر اين شهر از وفا  کمتر نشانـــــی ديده ام

                                    آزرده ام از هر دل از دلهای سنگين بيشتـــــــــــــــر

           گفتار صاف و ساده ام کی با پسندت اوفتــــــــــد

                                    تا می پسندی از سخن الفاظ رنگين بيشتـــــــــــــر

خلاصه امشب که همه به خاطر برنامه فردا (جشن سالگرد همشهری محله و

 جشنواره برترينها و ...) بيدارند من هم به توفيق اجباری مانده ام و گرچه بسيار خسته

ام اما از ديدن روحيه و حال بچه ها انرژی می گيرم

انصافا به اعتراف دوستانی که محيط های کاری مختلف را تجربه کرده اند چنين فضای

صميمی و صاف و پر شور و دوستانه ای کم نظير است و من بارها در خلوت خود خدا

را برای اين نعمت بزرگ شکر کرده ام

بيدار ماندن و اينطور دويدن اين بچه ها را در يکسال گذشته چه کسی ديده ؟ و اگر اين

شور و حال نبود کاری مثل همشهری محله به راه می افتاد ؟

حالا در سالگرد انتشار اين نشريه بايد به صراحت بگويم :

ما کوچکتر از آنيم که ديگران به لطف خود تصور می کنند و همشهری محله  

بزرگتر از آن است که ديگران می انديشند  

خيلی حرفها دارم که گذاشته ام برای سن و سال خاطره گفتن !


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۳  

خلاصه بعد برای اينکه يقين پيدا کنم و خيالم راحت شود با نويسنده مطلب تماس گرفتم و پرسيدم شما جايی اين نقل را از من ديده ايد؟ و او تازه پرسيد : (مگر شما اين حرف را نزده ايد ؟ من توی ذهنم بود که شما گفته ايد ... )بعد هم از من خواست که موضوع را تکذيب نکنم و ...و من نيز توضيح دادم که اساسا چنين قصدی ندارم

فردا پس فردا يکی از رفقا روی موبايلم پيغام داد که ماجرا مربوط به آقای زم بوده و تازه يادم آمد که دو سه سال پيش بود و سر و صدايی هم درست کرد و... (اين قصه اشتباه شدن من و حاج آقا زم چند قصه خوشمزه داردکه يکيش را برای آقای زم گفتم ...حالا طرف عمامه را اشتباه گرفته بود حساب ريش را هم نميکرد!)

به هر حال اين داستان بهانه شدبرای بعضی حرفها که مفصل خواهم نوشت و خلاصه اش اينکه معتقدم بعد از ۲۵ سال و در شرايط خاص فعلی ناچار در باره آزادی های اجتماعی و ماهواره و امثال همين والنتين و... در ضمن حفظ اصول و با تدبير و ظرافت و... خيلی ببخشيد بايد يک غلطی بکنيم


کلمات کلیدی: