نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

سكوت و تحمل
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳۸٤  

ـ يكي از دوستان سفارش كرده بنويسم «هر كس به كسي نازد، ما هم به علي نازيم» سلام خدا به شاه مردان علي‌عليه‌السلام.

ـ فكرها داشتم براي منظم كردن وبلاگ ولي نشد. كار روزنامه بيش از تصور سنگين و متراكم است و جالب اينكه نمي‌شود چيزي گفت. حتي به كساني كه گله‌مند مي‌شوند و توقع دارند و نمي‌شود در جواب برايشان روضه خواند و درد و دل كرد. فقط بايد در مقابل كوهي از كار و توقع و مشكل تحمل كني و طاقت داشته باشي و لبخند بزني و به روي خودت نياوري.

نه كه روز اول از سنگيني كار بي‌خبر بوده‌ام بلكه فكر نمي‌كردم اين‌قدرها باشد. آن‌قدر درگير شده‌ام كه زندگي و مطالعه و درس و وبلاگ و ... بي‌خيال، همين كارهاي جاري روزنامه را به‌سختي مي‌توانم جمع كنم و البته طبيعي است كه هيچ روزنامه‌اي در كشور حجم كار همشهري را با ضمائم و ويژه‌نامه‌هاي همشهري محله و دوچرخه و همشهري ماه و ديپلماتيك و جوان و خردنامه و... نداشته باشد. چه رسد به حساسيت‌هايي كه به‌طور خاص در مورد همشهري هست با همه مشكلات و مسائل داخلي‌اش. از پيگيري دادگاه پرونده سقوط هواپيما گرفته تا امضاي چك‌هاي بانكي مؤسسه و جالب اينكه اين جور وقت‌ها بعد از اينكه از زندگي و جواني و درس و مطالعه‌ات گذشته‌اي به‌خاطر چند صفحه روزنامه مي‌بيني در اولين مسائل شخصي‌ات گرفتاري و مثلاً حساب بانكي شخصي‌ات مسدود است. چون مثلاً ده سال پيش يك چك امضا كرده‌اي براي راه‌افتادن كار روزنامه يا دادگاه تو را احضار مي‌كند و سوءپيشينه برايت ثبت مي‌شود چون مثلاً پنج سال قبل اجازه داده‌اي مطلبي در روزنامه به چاپ برسد و...

جالب اينجاست كه مي‌شود روزنامه را عيناً بدون همه اين مشكلات اداره كرد. مي‌تواني صبح تا عصر پيش اين وزير و آن رئيس و آن مسئول جلسه داشته باشي و صفا كني و حساب و كتاب‌ها را رعايت كني و عصر هم سري به روزنامه بزني و بي‌دردسر نه چك امضا كني و نه تعهد به‌وجودبياوري و هه راضي و خوشحال و روزنامه هم دربيايد و به هيچ كس هم برنخورد و... حالا تيراژ روزنامه چه‌قدر مي‌شود مهم نيست. مهم اين است كه سر بي‌درد را دستمال نبندي و براي وزير شدن دوره بعد خودت فكر كني! ولي اگر بخواهي خودت را فقط يك روزنامه‌نگار بداني و به مخاطب و تيراژ و تعهدت در مقابل مردمي كه بابت روزنامه پول مي‌دهند فكر كني اول گرفتاري است. آن وقت اگر حسرت دو صفحه كتاب خواندن يا چند دقيقه بي‌مراجعه و كار استراحت كردن يا حرف زدن با زن و بچه‌ات هم به دلت بماند،‌تعجب ندارد. بايد از هشت و نه صبح بيايي و تا نه و ده شب بدون يك لحظه توقف كار كني و حتي همه برنامه‌هاي عادي‌ات را جز يك برنامه موزه امام علي كه يك خيابان پايين‌تر از دفتر روزنامه است و ده دقيقه پياده مي‌روي، تعطيل كني و حتي به مادرت كه در بيمارستان بوده، نتواني سر بزني و... آن وقت باز هم از همه عذرخواهي كني و شرمنده باشي چون در يك لحظه نمي‌تواني به دو خط تلفن همزمان جواب بدهي و ...

ـ برنامه‌هاي موزه امام علي هم خوب شده است. اين فرصت دوستي تنها زمان فراغت و تنها كار غيرروزنامه‌اي باقيمانده است. مگر مواردي استثنايي مثل برنامه تلويزيون در شب يلدا با حضور مجرياني مانند داريوش فرضيايي (عمو پورنگ و...)

ـ متأسفانه علي‌رغم ميل قلبي خودم بالاخره مجبور شدم براي اولين بار كامنت يك نفر را پاك كنم كه از صداقت من سوءاستفاده كرده بود. خطري كه بعضي آدم‌هاي بي‌ظرفيت درست مي‌كنند اين است كه راه خير را برديگران مي‌بندند و انسان را از صداقت و شفافيت پشيمان مي‌كنند. مثل گداي بي‌نياز دروغگو كه باعث مي‌شود شما به هيچ‌كس اعتماد نكنيد و آن وقت سر نيازمند واقعي مستحق بي‌كلاه مي‌ماند. وقتي كامنت‌ها را باز گذاشته‌ام نبايد كسي به خودش اجازه دهد بدون مراعات اخلاق و ادب هرچه دلش خواست به مدير قبلي همشهري بنويسد. ناسزاها و دشنام‌هاي شخصي با انتقاد فرق مي‌كند.

ـ متأسفانه يك بار هم يك نفر به نام من براي آقاي علي اصغر سيدآبادي پيغام گذاشته بود! خيلي جالب است كه شما هرچه دلت مي‌خواهد به نام يك نفر ديگر بنويسي!

ـ كلي مطلب توي اين چند وقت مي‌خواستم بنويسم كه نشد. از ماجراي سگي كه به حرم امام رضا عليه‌السلام پناه آورده بود و بعضي اتفاقات داخل همشهري تا مصاحبه مجله صبح دوكوهه كه چاپ شد و تصميم خودم براي تغيير رشته كارشناسي ارشد كه گمان نمي‌كنم با اين گرفتاري‌ها به جايي برسد و انتخاب كتاب ضامن آهو در جشنواره كتاب جوان رضوي و خاطره‌هايم از حضور در منزل شهيد محمد كربلايي احمد و داستان شانه كوچك پرنيان كه در ساك پدرش مانده بود و مي‌خواست در بهشت از پدرش پس بگيرد و نوشته قشنگ شايان كه موقع خداحافظي از من مي‌پرسيد: مي‌توانم بيايم روزنامه و شما را ببينم؟ و جالب اينكه هر دو درست همسن و سال دختر و پسر خودم بودند و... و خيلي حرف‌هاي ديگر.

نمي‌دانم فكرهايي كه براي همشهري دارم، چه‌قدر عملي مي‌شود. خيلي‌ها هستند كه نمي‌گذارند. البته‌ همه‌اش هم از كارشكني و بدخواهي نيست. خيلي از آنها نمي‌فهمند راه نجات همشهري از گرفتاري‌هايش چيست و شايد هم از حسن‌نيت سفت چسبيده‌اند به وضع موجود چون بالاخره ... اين وسط خيلي‌ها هستند كه زندگي‌شان را روي همشهري گذاشته‌اند ولي خيلي به آنها ظلم شده و هستند كساني هم كه از خانه و ماشين تا تحصيلات عالي دانشگاهي‌شان را از همشهري دارند و البته نوش‌جانشان اگر من هم دستم مي‌رسيد دلم مي‌خواست روزنامه به هزار نفر خانه و ماشين بدهد ولي آيا نبايد نسبت و توازن و عدالت برقرار باشد؟

ـ اين وسط وقتي به‌خاطر سر و وضع ظاهري و حجاب بعضي از همكاران از جمله بعضي خانم‌هاي ايرانشهر سابق تحت فشار قرار مي‌گيرم و البته دغدغه خودم بيش از ديگران هست به اين فكر مي‌كنم كه شخصيت انساني و ارزش و كرامت الهي هر يك از اين همكاران چه‌قدر بالاتر از آن است كه احساس كنند تمام مسئله ما با آنها يك تكه پارچه و چند تار موست؟ چطور مي‌شود اين مسئله را جا انداخت؟ چطور مي‌شود در دنيايي كه همه به دروغ و نفاق عادت‌ كرده‌اند صادقانه و صميمانه يك دنيا حرف را در فرصت‌هايي كه به دست نمي‌آيند زد؟ چطور مي‌شود با حفظ همه توانمندي‌ها و لياقت‌ها و شايستگي‌هاي همكاران همشهري اين روزنامه را به جايگاهي كه شايسته‌تر است رساند؟ تلخي ماجرا اين است كه پاسخ را مي‌دانم ولي... آخرش به سكوت و تحمل هميشگي مي‌رسيم...

 


کلمات کلیدی: