نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

زير گذر !
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٤  

ظهر جمعه ما هم مثل خيلي از شهروندان گرفتار ترافيك وحشتناك و غيرقابل تحمل شديم با اين فرق كه ما در زيرگذر مانديم. براي فرار از ترافيك خيابان
۱۷ شهريور مثل هميشه به داخل زيرگذر امين  حضور آمديم و حواسمان نبود كه بعضي ماشين ها به دهانه  زير گذر نرسيده، دارند دور مي زنند و برمي گردند.
مشغول صحبت با بچه ها بودم كه از پدر شانس نياورده اند و شب ها موقع برگشتن آقاي سردبير خواب هستند و صبح ها موقع بيدار شدن دلشان نمي آيد پدر خسته و كوفته را بيدار كنند.
چشمتان روز بد نبيند... وقتي به خود آمدم كه وسط سه چهار رديف ماشين  گير كرده بودم. نمي دانستم آن طرف اين زيرگذر بسيار طولاني چه خبر است كه همه خودروها درست تا دهانه شرقي زيرگذر توقف كرده اند. دود اگزوز ماشين ها در فضاي بسته زيرگذر اجازه نمي داد شيشه ها پائين باشد. چند لحظه اي تحمل كردم و بعد ديدم ديگر نمي شود. نفسم داشت مي گرفت... احساس كردم ديگر نمي توانم صبر كنم... حالت چهره و رفتار بقيه راننده ها و مسافران خودروها نيز عادي نبود... همسرم پشت فرمان نشست سراسيمه بيرون آمدم و با تصور اين كه مي توانم خود را به سرعت از آن جهنم بيرون بكشم حركت كردم. يكي دو نفر ديگر نيز به راه افتاده بودند... چند نفر حالشان به هم خورده بود... دوان دوان خود را به سمت نور و هواي دهانه غربي تونل مي كشاندم... ما هر روز در همين هوا زندگي مي كنيم!... صداي اعتراض همراهان پيرمردي كه قلبش را گرفته بود بلند شد... كنار يكي از كانال هاي هواي زيرگذر ايستادم تا نفس تازه كنم... برخلاف كانال هاي ديگر براي خروج اضطراري نردبان داشت... اگر ملاحظه لباس روحانيت نبود از اين نردبان بالا مي رفتم... دوباره دويدم... چرا اين راه تمام نمي شد... نفس زنان و عرق ريزان خود را به خروجي تونل رساندم و ديدم ترافيك وحشتناك تر است... همه براي خريد لوازم منزل در اين روز تعطيل جمع شده اند در خياباني كه صد سال پيش براي عبور گاري و درشكه ساخته اند... خدايا چرا اثري از پليس نيست... چرا تدبيري براي اين آشفتگي اتخاذ نكرده اند... شماره ۱۱۰ را با عجله و ناراحتي گرفتم... موفق نشدم... يك مأمور خسته و تنها را با دسته اي قبض جريمه در دست پيدا كردم و سراسيمه به سويش رفتم... از حالت چهره و كلمات بريده بريده ام فهميد چه خبر است... گفتم خدا پدرت را بيامرزد... عجله كن كه الان چند نفر آن زير سكته مي كنند... بنده خدا همكار ديگرش را از آن سوي خيابان صدا زد و براي چند دقيقه مسير خيابان ري را بستند و من هم اين طرف به كمك شان شتافتم... با خود مي گفتم كساني كه از داخل تونل بيرون مي آيند از قضيه باخبرند اما ديگران كه از اطراف يك روحاني را در حال راهنمايي كردن خودروها مي بينند چه مي گويند! اما وضع آشفته تر از آن بود كه بخواهم ملاحظه كنم، قلبم اندكي درد گرفته بود و تير مي كشيد... هرچه خودرو از اين تونل سياه بيرون مي آمد باز تمام نمي شد... مأمور پليس مجبور شد دوباره راه را براي ماشين هاي خيابان ري باز كند... هرچه با اشاره اصرار مي كردم به همكارانش بي سيم بزند تا راه ورودي زيرگذر را مسدود كنند نمي شد... بالاخره موفق شديم سراسيمه خود را از آن وضعيت خلاص كنيم و چند دقيقه بعد در حوالي ميدان امام خميني كه ترافيك سبك تر بود از اضطراب و فشار عصبي ما كاسته شد... نيم ساعت بعد داشتيم آن لحظات را فراموش مي كرديم... لحظاتي كه وقتي در آن قرار مي گيريم قاطعانه تصميم مي گيريم هر جور هست تهران را ترك كنيم... لحظاتي كه يادمان مي آيد هركدام از ما به اندازه دو پاكت سيگار در روز گازهاي سمي استنشاق مي كنيم... لحظاتي كه به ياد مي آوريم مرگ و مير در اثر بيماري هاي تنفسي و فشارهاي عصبي چه قدر افزايش يافته است... لحظاتي كه مي شنويم اثر سوء اين وضعيت بر نوزادهاي تهراني آنقدر نگران كننده است كه مسئولين براي جلوگيري از ناآرامي و ناامني رواني مردم از آن سخن نمي گويند... لحظاتي كه توجه ما به پائين آمدن سن سكته هاي قلبي در حد سي سال و سي  وپنج سال جلب مي شود... لحظاتي كه مي گذرند و دوباره همه چيز را فراموش مي كنيم... با زندگي در اين شهر لعنتي كه دوستش داريم... با گرفتاري در اين جهنمي كه قصرهاي بهشتي اميدها و آرزوهايمان را در آن ساخته ايم...
چند ساعت بعد تنها درد خفيفي در قلبم احساس مي كردم و... دوباره مشغول زندگي بودم... مطالعه خبرها... شوراي تيتر... امضاي صفحات... گفت وگو درباره سرمقاله...
بچه هايمان در همين هوا به مدرسه مي روند... باز هم در ترافيك آزاردهنده گرفتار مي شويم... اعصابمان به هم مي ريزد... با هم دعوا مي كنيم... با صداي بوق خودرو ديگران را آزار مي دهيم... به خانه مي رسيم و بر سر همسر و فرزندانمان فرياد مي كشيم... مسئولان براي خلوت كردن تهران كاغذ سياه مي كنند... بر جمعيت تهران هر روز اضافه مي شود... گاهي يك نفر، دو نفر از تهران مهاجرت مي كنند و در همان حال كه يك كاميون اثاث و لوازم منزل آنان را از تهران خارج مي كند دهها كاميون براي آوردن اثاث مهمانان جديد تهران به شهر داخل مي شوند... در اين جهنم كه خودمان ساخته ايم زندگي مي كنيم... آلوده ترين شهر دنيا... تهران...و چيزي كه براي هيچ كس
_ تأكيد مي كنم _ براي هيچ كس از ما مهم نيست سلامت ماست... اينجا تهران است


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٤  

من اشتباه كردم!

هر وقت سايت يا وبلاگي را مي‌ديدم كه سيستم نظرخواهي‌اش بسته بود با خود مي‌گفتم چرا نبايد ما پذيرش سليقه‌هاي متفاوت يا حتي نظرات مخالف را داشته باشيم؟

به دموكراسي و رفتار متمدنانه و مترقي فكر مي‌كردم و با خود مي‌گفتم اقتضاي فضاي ديجيتال و دنياي سايبر اين است و در ذهنم از رفتار و سيره ائمه معصومين عليهم‌السلام براي خود شاهد و دليل مي‌جستم.

بارها كامنت‌هايي حاوي ناسزا و توهين نسبت به خودم آمد و آنها را پاك نكردم (جز يك مورد توهين مذهبي) و با اصرار و پافشاري عجيبي مي‌كوشيدم تا دوستان خودم را هم متقاعد كنم كه درست همين است و... با خود مي‌گفتم لااقل كساني كه با اينترنت سروكار دارند اين‌قدر با ظرفيت هستند و مي‌فهمند كه حريم‌ها را رعايت كنند و ... اينجا سر چهارراه نيست و ....

تا اينكه آرام آرام كار به اظهار تهمت و دروغ و غيبت و شايعه نسبت به همكاران رسيد... هر بار يكي مي‌آمد و گله و شكايت داشت و من مي‌رفتم كامنت‌هاي جديد را مي‌ديدم و بعضي را ناچار پاك مي‌كردم... از اين اتفاق ناراحت مي‌شدم. در ابتدا تذكر دادم و خواهش كردم كه باعث نشويد راه خير بسته شود و افراد از رفتار صميمي و راحت و آزاد پشيمان شوند.

كسي كه به دروغ و فريب خود را مستمند جا مي‌زند و پولي مي‌گيرد در واقع راه كمك به مستمندان واقعي را مي‌بندد چون يك بار كه سر شما كلاه رفت دفعه بعد تا يقين پيدا نكنيد دستتان به خير نمي‌رود... طرف جلويتان مي‌ايستد و گريه و زاري مي‌كند و از بيماري همسرش و گرسنه بودن فرزندش مي‌گويد... شما هم پول داريد و دلتان مي‌خواهد كمك كنيد اما دفعه پيش هم طرف برايتان گريه كرده و از اين حرف‌ها زده بود... به قول بزرگواري ضربه منافقين به انقلاب و نظام فقط ترور چهره‌هاي شاخص و بزرگ نبود بلكه ضربه بزرگ آنان اين بود كه راه ارتباط نزديك و رودر روي مسئولان و مردم را بستند...

دوستان مي‌گفتند فلاني تو شايد حق داشته باشي هر ناسزا و تهمتي را نسبت به خودت تحمل كني و به خيال برخورد آزاد و رفتار دموكراتيك آنها را بپذيري اما حق نداري يك بلندگوي باز و يك رسانه جمعي را در اختيار ديگران قرار بدهي كه گاهي به خاطريك اختلاف شخصي و بچگانه بيايند و آبروي يك نفر را ببرند و شخص را دزد و هيز و بي‌دين و مذهب معرفي كنند... ديدم راست مي‌گويند... شرعاً من هم حق ندارم وسيله و واسطه نشر مطالبي باشم كه يا مطمئنم دروغ است يا به فرموده اميرمؤمنان تا به چشم خود نبينم بايد آنها را دروغ بدانم.

خيلي برايم سخت بود اما بالاخره ناچار شدم كليد نظرخواهي وبلاگ را غيرفعال كنم... به‌خاطر يكي‌، دو نفر آدم بي‌ظرفيت و نادان كه حتي در حد املاي فارسي كلمات هم سواد ندارند و در تاريكي و بي‌نام و نشان مي‌آيند و چيزي مي‌نويسند و مي‌روند و حتي جرئت و مردانگي اعلام نام يا نشان خود را هم ندارند... از همه آن صدها نفر دوست بزرگوار و با ظرفيت و عاقل و فهميده عذر مي‌خواهم كه ناچارم شرمنده‌شان باشم.

راستش نمي‌دانم كسي كه احساس تكليف مي‌كند موضوعي را به ديگران نسبت دهد اگر واقعاً راست است و براساس دليل و مدرك حرف مي‌زند چرا مرد و مردانه نمي‌آيد و اعلام نمي‌كند و پايش نمي‌ايستد و اگر دليل و مدرك ندارد و دروغ مي‌گويد، چگونه جرئت مي‌كندبا آبروی ديگران به راحتی بازی کند؟

قضيه شايد براي من خيلي سخت نباشد... سال‌ها پيش كه خيلي جوان‌تر از حالا بودم بسيار بسيار بدتر از اينها را شنيده و تحمل كرده‌ام و مي‌دانم اكنون هم مثل زمان خانه روزنامه‌نگاران جوان به عنايت خداوند و با گذشت زمان همه‌چيز معلوم مي‌شود ولي نمي‌توانم به خودم اجازه دهم من وبلاگي درست كنم و مفت و مجاني به دوستان و همكاران من هر چيزي گفته شود... اگر قرار باشد صرفاً به‌خاطر اختلاف‌هاي فردي اجازه دهيم كسي را به بي‌ديني، بي‌عرضگي، بي‌سوادي و ... متهم كنند ديگر سنگ روي سنگ بند نمي‌شود... دلم نمي‌خواست اين‌طور بشود ولي ظاهراً به ما فضاي باز و مدارا و تحمل و ... نيامده است. ظاهراً حق با كساني است كه من آنها را دچار خطا مي‌دانستم ولي حالا مي‌فهمم كه من اشتباه مي‌كردم...


کلمات کلیدی: