نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

معلمي كه بسيار آشناست
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٤  

در نخستين روز كه براي تدريس به مدرسه مي‌رفتم، از من خواست صبح به منزلشان بروم. آپارتماني كوچك در خيابان ري، سه راه امين‌حضور كه گاه در آن جلسه دعاي ندبه برگزار مي‌شد.

صبح‌ يكي از روزهاي آغاز مهر با شور و نشاطي شگفت در اولين روز معلمي به در منزلشان رفتم . پايين آمدم و با هم به راه افتاديم.

طراوت و شادابي نخستين روز تدريس برايم تازگي داشت. با اينكه پدرم معلم بود و خانواده‌مان از پدربزرگ و مادربرگ تا خاله و عمه همه معلم بودند، اما آن روز صبح معلم دوستداشتني و دلسوز خودم مرا تا مدرسه همراهي مي‌كرد.

مي‌گفت: از تو خواسته‌ام امروز بيايي تا در طول راه چند نكته را برايت بازگو كنم. طول خيابان اميركبير را از چهارراه سرچشمه تا نزديكي ميدان امام خميني پياده طي مي‌كرديم و او نكته‌هايي را آرام آرام به من توصيه مي‌كرد كه هيچ‌گاه در طول پانزده سال اخير هرگز از خاطرم نرفته است.

مي‌گفت: از امروز خداوند امانتي بزرگ به تو خواهد سپرد كه از گرانبهاترين عنايات اوست. تو در جايگاه يك معلم قرار مي‌گيري و با دل و جان فرزندان ملتي سروكار خواهي داشت. در برابر تو هر كدام از دانش‌آموزان به عنوان يك انسان با كرامتي الهي قرار خواهد گرفت. مراقب باش كه كوچك‌ترين رفتار، كردار و گفتارت در آنها اثر خواهد داشت و حتي نگاه و نيت تو در جان و دل آسماني آنان نقش خواهدبست.

آنان به گردن تو حق دارند سعي كن هرگز بدون آمادگي و مطالعه وقت آنان را نگيري.

آنان سرمايه‌هاي آينده كشورند. بكوش تا در چهره امروز هر كدامشان افقي دور دست و درخشان از توفيق و سعادت جست‌‌وجو كني . من شاگرد جوان با استاد دلسوز و مهرباني قدم مي‌زدم كه سال‌ها اهتمام و تلاش او براي ساختن و سوختن را از نزديك ديده بودم و در آن صبح پاييزي، آخرين سخن را چنين گفت: تو به عنوان يك جزء از مجموعه‌اي بزرگ به نام مدرسه در كلاس درس حضور پيدا مي‌كني مبادا عضويت خود در اين نظام هماهنگ را فراموش كني و بي‌قاعده و بدون ضابطه افراد را با سليقه و نظر شخصي خود پرورش دهي.

اين نگاه كلان و مديريتي ناشي از يك ذوق فردي نبود. آن معلم آگاه سال‌ها بود كه در سطوح گوناگون، تجربه مديريت و فعاليت داشت و بار تجربه‌اي كلان را بر دوش مي‌‌كشيد.

سال‌ها پيش و در كوران انقلاب، اعلاميه‌اي به قلم او خطاب به دانش‌آموزان، شور و هيجاني در تهران آفريده و روز تاريخي سيزده آبان را شكل داده بود.

با آغاز انقلاب اسلامي، شهيد رجايي و شهيد باهنر را در وزارت آموزش و پرورش همراهي كرده و در مقاطع مختلف تحصيلي به تدريس پرداخته بود.

سال‌ها با تأسيس رشته علوم و معارف اسلامي به راه‌اندازي مراكز آموزشي در مناطق مختلف كشور و نقاط محروم پرداخته بود.

بسياري از چهره‌هاي شاخص فرهنگي و آموزشي از شاگردان و تربيت‌شدگان او بودند و هرجا رفته بود، با نگاهي بلند و سعه صدر و تحمل فراوان كوشيده بود تا آن كرامت الهي انسان را پاس بدارد و حرمت معلمي خويش را حفظ كند.

صبح آن روز پاييزي من با استاد علي اكبر اشعري قدم مي‌‌زدم و او مي‌كوشيد تا در همان حال كه در عرصه‌هاي عمومي با نگاهي كلان به سازماندهي مراكز بزرگ آموزشي مي‌پردازد، در خلوتي بي‌نشان تجربه‌هاي خود را با شاگرد جوان و بي‌نام خويش در ميان بگذارد.

امروز آن معلم دلسوز و آينده‌جو به عنوان وزير آموزش و پرورش مطرح شده است. تجربه‌هاي بزرگي چون توجه گسترده شهرداري تهران به نظام آموزش و پرورش و اقدامات متعدد و مختلفي در حمايت از معلمان و مدارس تهران توسط ايشان پيش روي همگان است اما من همچنان در سيماي استوار و شاداب اين معلم با تجربه همان مهرباني و دلسوزي آن صبح پاييزي را مي‌بينم كه در هياهوي خيابان‌هاي تهران به پرورش يك انسان در آن سوي زاهدان و ياسوج و بندرعباس مي‌انديشد و شايد با همراهي مجلس شوراي اسلامي از اين پس سكان مديريت بزرگ‌ترين و مهم‌ترين وزارتخانه كابينه جديد را در دست بگيرد. آن روز يك دانش‌آموز جوان در خانه معلم خود «علي‌اكبر اشعري» را با اميد زده بود.


کلمات کلیدی: