نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

التماس دعا...
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٤  

 :::چون بنابر صراحت و صداقت داشته‌ام در «داستان حوض فيروزه» چيزي را سانسور نكردم. اگر دوستان با كمي دقت مطلب را بخوانند متوجه خواهند شد.

 :::اميرالمؤمنين علي‌عليه‌السلام در عهد خود با مالك اشتر به او توصيه مي‌كنند آدم‌هاي ترسو را از دور و بر خود براند چون آدم ترسو شجاعت و جسارت اقدام را از مدير مي‌گيرد و مي‌دانيد كه همه اتفاق‌ها در اقدام و عمل و فعل مي‌افتد نه در سلب و ترك و سكون و حذف و لابد رئيس سازمان صدا و سيما و مديران آن سازمان چنين مسئوليت‌هايي را پذيرفته‌اند كه كاري بكنند براي ارتقاي فكري مخاطب و حل مشكلات اعتقادي و پرورش انديشه و خدمت و البته درك واقعيت‌هاي عيني جامعه و تدبير براي حل مشكلات و برقراري ارتباط صريح و شفاف با شنونده  و بيننده‌اي كه براحتي مي‌تواند يكي از شبكه‌هاي ماهواره‌اي را براي تماشا انتخاب كند با ملاحظات و ... جور درنمي‌آيد.

 :::اين هم اشاره به پيام دوستي كه از تعبير من دچار سوءتفاهم شده بود:

شلوار جين و تي‌شرت قرمز پوشيدن هيچ اشكالي ندارد. مثالي كه من در آن قسمت از برنامه زدم در مورد خودم بود. لابد مي‌پذيريد كه آن‌قدر با لباس روحانيت كنتراست و تضاد دارد كه مخاطب براحتي منظور مرا درك كند و مثل شما برداشت ديگري نداشته باشد.

 :::من در مورد سابقه روزنامه‌نگاري خودم ادعايي ندارم. در طي ده پانزده سال گذشته چيزهايي پراكنده بوده كه بخشي از آنها را در شرح احوال خود آورده‌ام لابد اگر حوصله كنيد در سايت من ملاحظه خواهيد كرد.

::: درباره همشهري هم آرام‌آرام حرف‌هايم را شروع خواهم كرد. منتظرم امروز هيأت مديره جديد معرفي شوند و شنبه بعد جلسه توديع و معارفه برگزار شود و بعد...

::: در اين شب‌هاي نوراني و پربركت و با صفا همه دوستان و اگر قابل دانستيد مرا دعا كنيد. دعا براي ديگران سريع مستجاب مي‌شود و براي خود شخص هم پيش از همه و بيش از همه اثر دارد. در اين شب‌ها كه براي احيا و شب‌زنده‌داري آن معمولاً در مساجد و مجالس شركت مي‌كنيم سرنوشت يك سال آينده ما و خانواده و عزيزانمان رقم مي‌خورد و مهم‌تر از همه آنكه احتمال زياد داده مي‌شود كه يكي از اين شب‌ها شب قدر باشد من هم به عنوان يادگاري اين نكته را تقديم مي‌كنم.

مي‌گويند اگر براي جلب عنايت پروردگار ده مرتبه او را صدا بزنيد و يا الله بگوييد اميد است به شما جواب دهد و به شما نظر كند و اگر هفت مرتبه «يا ارحم‌الراحمين» بگوييد يعني اي رحم‌كننده‌ترين رحم‌كننده‌ها خداوند قطعاً به شما پاسخ خواهدداد و لبيك خواهدگفت. اينجا سخن از رحمت خداوند است براي جلب لطف او اما نكته جالب‌تر اينجاست كه در روايتي داريم: اگر كسي يك مرتبه (فقط يك مرتبه) خدا را به اين عبارت صدا كند كه :«يا اله العاصين» يعني اي خداي گناهكارها اين بار خداوند هفت مرتبه به او پاسخ مي‌دهد و لبيك مي‌گويد. در تاريكي شب و سكوت و خلوت دل و هياهو و زمزمه پريشان دعا و تضرع مؤمنين اين حديث را فراموش نكنيد. التماس دعا

 


کلمات کلیدی:
 
داستان حوض فيروزه
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ۱۳۸٤  

* يکی از دوستان می گفت بعضی از کامنت ها را حذف کن خيلی ناجور است !

گفتم تا حالا هيچ کامنتی را حذف نکرده ام و دلم نمی خواهد هيچ وقت اين  کار را بکنم

قشنگی ماجرا همين راست بودن همه چيز است و همين که بعضی دوستان معترض

هم راحت در جمع ما حاضر می شوند و به راحتی حرف خود را می زنند برای من کلی

قيمت دارد قدم کليک هايشان روی چشم !

*کاری که در حوض فيروزه آغاز کردم کار بسيار سخت و دشواری است که خدا بايد

خيلی کمک کند و وقتی به جايی ميرسم که با مسائل مختلف و ... در برنامه باشم

که باشم ! ترجيح می دهم که نباشم !

شايد برای بعضی نفس حضور بر صفحه تلويزيون موضوعيت داشته باشد اما من حتی 

اگر نفسم هم خيلی حال کند واقعا اينقدر گرفتار هستم که برای فقط خودنمايی

نتوانم وقت بگذارم  ... من اين کار را به اين اميد شروع کردم که به عنوان يک خدمت

بزرگ يا وظيفه ای شرعی و به عنوان يک عبادت بزرگ در ماه رمضان حرف هايی را

بزنم که ديگران نمی زنند و البته ديگر تکليف شرعی هم ندارم که به هر قيمتی در

برنامه حاضر شوم

* ساتيار امامی در حاشيه مراسم افطار اهالی فرهنگ و هنر با رييس جمهوری

عکس جالبی از من گرفته که حسين درخشان به مجموعه عکس ها لينک داده بود

در سايت فارس نيوز دات کام (  بخش گزارش  تصويری  ) اين عکس را خواهيد ديد

خدا قبول کند !


کلمات کلیدی:
 
يادداشت‌هاي سرپايي و دم‌دستي!
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٤  

 

::: بالاخره بعد از چند سال خودم را راضي كردم كه بي‌خيال الگوي چنين و چنان وبلاگ‌داري بشوم و به همين نوشته‌هاي دم دستي و هول‌هولكي راضي شوم. نه خاني آمده و نه خاني رفته. شما هم تحمل كنيد.

 

::: من كامنت‌هاي وبلاگ‌را به دقت و شوق مي‌خوانم. ولي راستش وقت نمي‌شود جواب بدهم. حتي به وبلاگ رفقايي كه كامنت مي‌گذارند سر مي‌زنم ولي معمولاً نمي‌توانم چيزي بنويسم.

 

:::  ظهرها هم بعد از نماز در ساختمان مركزي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي صحبت مي‌كنم. جلسه جالبي است و وزير ارشاد و معاونانش هم بين كارمندان مي‌آيند و مي‌نشينند و ... بايد سر فرصت بنويسم.

 

:::  تصميم گرفته‌ام هر روز بخشي از يادداشت‌هاي شخصي و خاطرات خود در مورد همشهري را توي وبلاگ بگذارم. البته آن چيزهايي كه مي‌شود نوشت و فكر مي‌كنم در مجموع اين يادداشت‌ها هم فرصتي براي آشنايي و ارتباط بيشتر همكارانم در همشهري با برنامه و فكر من باشد و هم در نهايت چشم‌اندازي از مسير حركت و تجربه‌ها و مشكلات را به دست بدهد. نمي‌دانم مي‌شود يا نه؟!

اين يادداشت يك دست‌نويس عجله‌اي از روزهايي است كه صحبت روزنامه همشهري جدي شده بود. فعلاً بد نيست عجالتاً از همين نوشته شروع كنم. فكر مي‌كنم تاريخش مال ده روز يا يك هفته پيش باشد. (چهارشنبه يا پنجشنبه اول ماه مبارك رمضان):

«درست موقعي كه چند فرصت طلايي (به حساب ديگران!) را به‌خاطر درس و ... ناديده گرفته‌ام و بعد از رها كردن دوره كارشناسي ارشد صدا و سيما از اول شروع كرده‌ام به آماده‌شدن براي آزمون و كلي پول داده‌ام براي ثبت‌نام در كلاس‌هاي جهاد دانشگاهي و ... حرف روزنامه همشهري به ميان مي‌آيد.

با رفقا كه صحبت مي‌كنم همه حرف‌هاي خودشان را مي‌زنند و البته از سر لطف و محبّت و... حق هم دارند. «همشهري» بهترين فرصت است براي كسي با شرايط من تا هم درس بخواند و هم پله‌ها را يكي يكي طي كند و هم به اين و آن حال بدهد و... مگر ديگر آدم چه مي‌خواهد؟‌ولي جنس من با اين حرف‌ها جور درنمي‌آيد. حالم بد مي‌شود از فكر كردن به اين محاسبات و مناسبات و اقتضائات و لوازم آن و روحم پرواز مي‌كند در فضاي جمعي مثل دانشجويان اصفهان (كانون منتظران صبح كه روز قبلش رفته بودم) و جمع صميمي و باصفاي اتحاديه و ...

بعد از مدت‌ها شايعه و حرف و حديث از سازمان ملي جوانان تا سازمان فرهنگي و هنري شهرداري تهران و از روزنامه ايران و حوزه هنري تا معاونت مطبوعاتي ارشاد و ... بعضي ضعيف و بعضي قوي،‌بعضي اساساً بي‌مبنا و بعضي كمي جدّي و به قاعده... حالا بحث همشهري جدّي شده . روزنامه‌اي كه به نظر من خيلي مشكل و گرفتاري و دردسر دارد و گرچه آقاي اشعري و آقاي شيخ‌عطار سعي مي‌كنند براي متقاعد كردن من اوضاع را خيلي گل و بلبلي ترسيم كنند. ولي من بهتر از هر كسي مي‌دانم اگر بخواهم كاري درست و حسابي بكنم بايد همه چيز را ببوسم و بگذارم كنار و دلم از اين طرف هم خيلي قرص نيست. همه كارهاي جدّي من قبل از اين تأسيسي بوده نه مديريت اين‌جوري و ...

از صندوق سبز و مجلات زمزم و صدف گرفته تا خانه روزنامه‌نگاران و همشهري محله و... هر كاري بوده خودم طراحي كرده‌ام و خودم دنبال ميز و سه‌پايه و كاغذ و خودكارش دويده‌ام و ... و كاري مثل مجله فرهنگ پايداري را هم كه در رودربايستي و رفاقت آقاي بكايي پذيرفته‌ام آن‌قدر تجربه تلخي بوده كه مرا متقاعد مي‌كند ديگر وسط كار ديگران نروم و مديريت كار آماده را به اهلش بسپارم و ... البته باز به خودم مي‌گويم آدم باش. قصه همشهري فرق مي‌كند... يكبار هم به قاعده مديريت و سازماندهي و .... عمل كن. مي‌دانم كه مي‌توانم و خوب هم مي‌توانم ولي ... امان از اين ترديدها و دودلي‌ها...»

 

::: حالا كه برنامه شبانه حوض فيروزه و صحبت‌هاي پانزده دقيقه‌اي من با عنوان فرصت‌دوستي جدّي شده و محبت و لطف دوستان زيادتر مي‌شود بد نيست اين يادداشت را كه شب اول نوشته‌ام بياورم. مي‌دانيد كسي مثل من وقتي در اين‌گونه برنامه‌ها شركت مي‌كند وضع متفاوتي دارد.

چون به ادبيات متعارف روحانيان رسانه‌اي تن نمي‌دهي از دايره روحانيت خارج مي‌شوي و خودت را براي اتهام قرتي‌بازي و بي‌سوادي و بي‌ديني و ... آماده مي‌كني. از آن طرف چون هنرپيشه و خواننده هم نيستي هر بار حضورت بر صفحه تلويزيون تلاش براي تبليغ و معرفي و لابد آمادگي براي كانديداتوري در انتخابات تلقّي مي‌شود و ...

هزينه‌اي كه كسي مثل من براي حضور در چنين برنامه‌هايي پرداخت مي‌كند كسي نمي‌تواند محاسبه كند. به هر حال ... حرف زياد است.

يادداشتي كه شب اول بعد از برنامه بعد از برگشتن از اصفهان و آن همه عجله و شتاب براي رسيدن به برنامه نوشته‌ام اين است : «تجربه مي‌گويد: نبايد سوار موتور شد و بايد مثل بزرگان توي پژو و سمند و بنز و ... نشست. وقتي از در ساختمان پياده وارد شوي يك جور برخورد مي‌كنند و وقتي ده دفعه زنگ مي‌زنند و يك بار تازه منشي تو جواب مي‌دهد جور ديگر ...لابد كساني كه اين‌طور فكر مي‌كنند حق دارند... (داستان آقاي انتظامي است كه مي‌گفت وقتي با پرايد بروم صدا و سيما باور نمي‌كنند از مديران سازمان هستم و دم در به زور راه مي‌دهند!)

برنامه ساعت يك ربع به دو نيمه‌شب پخش مي‌شود لابد براي تماشاي خودمان. انگار پشيمان شده‌ام از يك طرف به توان خودم فكر مي‌كنم و ... اي گرانمايه طبع خسته من... و از يك طرف به وظيفه تبليغي خودم و مي‌پرسم آيا چنين كاري واجب كفايي نيست؟‌

از آن طرف به خودم مي‌گويم بدبخت مگر در اين عالم خلقت تو سر كدام پياز و ته كدام پيازي؟ حالا تو نبودي چه مي‌شد؟ تو در مقابل اميرمؤمنان به چه شمار مي‌آيي كه بيست و پنج سال سكوت كرد. تو كه خاك كفش قنبر او هم نيستي مثلاً چه ضربه‌اي به اسلام مي‌خورد اگر حرف نزني و توي خانه‌ات بنشيني. ضربه‌هايي كه به اسلام در طول اين قرون و اعصار خورده بيشتر بوده يا ضربه‌هايي كه الان مي‌خورد... از طرف ديگر فكر مي‌كنم اگر قرار باشد همه همين فكر را بكند و از سر راحت‌طلبي توي خانه بنشينند چه كسي حرف بزند و كار بكند و...»

 

:::  بعد از كلي پيگيري و هماهنگي ويزاي آلمان امروز صادر شده و من كه كلي براي نمايشگاه فرانكفورت نقشه كشيده بودم بايد به خاطر همشهري بي‌خيال سفر بشوم. من كه در تجربه دو سفر نمايشگاه بولونيا هر بار با دست پر و كلي ايده و طرح و فكر براي خانه روزنامه‌نگاران جوان و ... برگشته‌بودم، چه‌قدر نقشه كشيده بودم براي اين سفر، اما قسمت نبود!

:::  در ضمن انتشارات «صرير» هم مال من نيست. يك مؤسسه انتشاراتي و كتابفروشي است كه اگر كسي كتاب‌هاي مرا بخواهد، مي‌تواند به او كمك كند.

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٤  

 

يادداشت زير را روزنامه «هموطن» در تاريخ 16/7/84 به چاپ رسانده است. نويسنده دوست و همكار مطبوعاتي‌ام دكتر اديب وحداني است. پزشك جوان و خوش‌ذوقي كه سال‌هاست به خوبي فعاليت مطبوعاتي و فرهنگي خود رادنبال مي‌كند و اين بار حسن ظن و لطف خود را به اين برادر كوچك‌تر با تحرير اين يادداشت نشان داده است. در روزگار بدگويي و بدبيني و بدخواهي چنين سلامت نظر و نيك‌خواهي و خوش‌خويي بيش از هر زمان غنيمت است. صميمانه از اديب وحداني به خاطر محبت و بزرگواري‌اش سپاسگزارم و صادقانه خوشوقتي خود را از اين محبت ابراز مي‌كنم و آن را چون بسياري رياكاران منافق پنهان نمي‌دارم.

«حكايت بيروني» تلاش خاضعانه‌اي بود براي بيان ساده بعضي حرف‌هاي ناگفته‌ي روحانيت با مخاطب عام و ايجاد رابطه‌اي با مردم و از هرگونه ياري و همراهي در اين نيت و اراده مشتاقانه استقبال مي‌كنم.

م.ر.ز

 

روحاني رسانه‌شناس

بررسي مجمل كتاب حكايت بيروني،‌نوشته محمدرضا زائري

«در مدرسه‌هاي عمومي سال‌ها قبل «علم بيان» را به شاگردان درس مي‌دادند. اما بعد از ورود روش‌هاي متجدد علم‌آموزي. «علم‌بيان» منحصر شد به مدارس علميه؛ به همين دليل است كه مي‌بينيم روحاني‌ها به اين خوبي حرف‌هاي خود را مي‌زنند.»

پاراگراف بالا قسمتي از گفت‌وگوي خصوصي نويسنده اين سطور با استاد مسلم و بي‌نظير ترجمه ايران رضا سيد حسيني است. مصداق كامل و بارز اين حرف‌ها،‌نوشته محمدرضا زائري،‌روحاني‌اي كه براحتي مي‌تواند با نثري روان و متشخص حرف‌هاي خود را به هر مخاطبي بفهماند و طوري اين حرف‌ها را بگويد كه از مشكلات عمومي سخنوران حرفه‌اي برخوردار نباشد.

«ته مقاله»هاي زائري در نشريه سيد مهدي شجاعي به نام «نيستان» مصداق سبك حرف زدن زائري است: كوتاه،‌بريده بريده و همراه با فاكت‌هاي خبري. برخي از نوشته‌هاي زائري كه در نشريه خودش و خانه روزنامه‌نگاران جوان به نام «خانه» منتشر مي‌كرد نيز داراي ويژگي‌هاي ياد شده بود. ويژگي‌هايي كه سال‌ها در پي و بدون ذكر مآخذ به زبان غالب گفتمان مطبوعاتي «تين‌ايجري‌پسند» و «جوان پسند» تبديل شد و نمونه‌هاي خوب آن را مي‌توان در آرشيو آخر هفته‌هاي روزنامه حيات نو جست‌وجو كرد.

زبان مقطع و بريده و بريده . اما اگر براي رساندن اطلاعات و اخباري كه براي يك طيف مشخص مخاطب از پيش،‌جذاب فرض شده‌اند مناسب باشد، چندان تناسبي با مخاطب عام ندارد. نيستان،‌خانه و آخر هفته‌هاي حيات نو مخاطب‌هاي مشخصي داشتند: نيستان براي بسيجي‌هاي علاقه‌مند به مطالعه و هنرمندهاي حزب‌اللهي چاپ مي‌شد. «خانه» طبق تعريف جوان‌ها و نوجوان‌هاي علاقه‌مند را هدف قرار داده بود و آخر هفته‌هاي حيات نو به نظر من براي علاقه‌مندان شبكه MTV جذابيت داشت (و فرم ديداري صفحه‌هاي «حيات» هم درست شبيه ميان‌برنامه‌هاي متنوع و تيتراژهاي بديع MTV و ديگر شبكه‌هاي مردم‌پسند اما حساب‌شده تين‌ايجري ماهواره و روزنامه‌ها و مجله‌هاي مشابه آنها بود.

حالا،‌در حكايت بيروني،‌زائري به سراغ مخاطب بسيار گسترده‌تري رفته بود. يك ستون در يك روزنامه بسيار پرمخاطب (به اسم ناشر كه در ابتداي اين يادداشت آمده توجه كنيد)‌ به محمدرضا زائري سپرده شده بود تا «حرف‌هاي خودش» را بزند. درباره اين «حرف‌هاي خودش» الان بايد قدري توضيح داد. چون جاي سوءتفاهم است.

تقريباً در همه نشريه‌هاي انگليسي زبان كه راقم اين سطور مطالعه كرده است،‌بهترين محل‌ها به ستون‌نويس‌ها تخصيص يافته است. «در همه جاي دنيا» در واقع روزنامه‌ها دنبال تيراژ مي‌گردند و البته به هر بهانه‌اي تيراژ را نمي‌خواهند.» جمله قبلي به اين دليل ذكر شد كه ظاهراً در ايران خيلي اين‌طور نيست. شكل صفحه‌ها و سبك استفاده از نيروها در تحريريه‌ها و روال اداري برخورد با روزنامه‌نگارها و روش استفاده از نويسندگان حاضر در بيرون تحريريه‌ها در ايران همه با هم در خدمت كارمند پروري است. سابقه هشت ، نه ساله نويسنده اين سطور،‌كه در خيلي از تحريريه‌ها حاضر بوده است،‌همين را مي‌گويد: ستون‌نويسي در ايران براي خيلي از نويسنده‌هاي حرفه‌اي چندان اهميتي ندارد و دليلش را از خودشان بپرسيد. اما اينكه روزنامه‌ها ستون‌هاي ثابت با نويسنده‌هاي شاخص ندارند نشانه اين است كه مديرهاي روزنامه‌ها: 1ـ به اهميت ستون‌ها واقف نيستند 2ـ حاضر نيستند هزينه‌هاي مادي و معنوي ستون‌نويسي را پرداخت كنند 3ـ با ستون‌نويسي مخالفت دارند4 ـ همه موارد فوق!

ستون‌نويس با فرديت خويش مي‌نويسد. او هم خبر مي‌دهد،‌هم تحليل مي‌كند و هم نكته‌هاي لازم درباره خبر را ذكر مي‌كند. همه اين كارها را هم با سليقه شخصي (individual) انجام مي‌دهد. خبري را انتخاب مي‌كند كه خودش خواسته از منظر شخصي به بررسي آن مي‌نشيند و نكاتي را كه خودش لازم مي‌داند تذكر مي‌دهد، ستون نويسي فردگرايانه (اندي جو وليستي)ترين عمل مطبوعاتي است و درست به همين دليل،‌به دليل شاخص شدن ستون‌نويس (و احتمالاً به دليل اصرار همگاني بر مخفي‌كاري در زندگي ايراني و به تبع آن در مطبوعات ايراني) ‌اين عمل توسط افرادي كه توان انجام آن را دارند چندان جدي گرفته نمي‌شود. نوعي از تصوف‌گرايي ايراني هم دست به اين فردزدايي از نوشتن مي‌دهد و تا اينجا هم حتي ديديد كه راقم اين سطور،‌هرجا از خود ياد مي‌كند از ضمير سوم شخص در مورد خودش استفاده مي‌كند. بسياري از مديران مطبوعات با پرسيدن اين سؤال كه چرا بايد مردم علاقه‌مند باشند كه بدانند شما چه فكري مي‌كنيد؟

و قرار دادن نويسنده‌هاي جوان در اين موقعيت ذهني كه «ذكر ضمير اول شخص مفرد به معني ناشي‌گري و غيرحرفه‌اي بودن است» به تفكر فردزدايانه در مطبوعات دامن مي‌زنند و فقط افرادي ويژه مي‌توانند از اين موقعيت برخوردار باشند كه ستون بنويسند و اين نوع افراد هم معمولاً كم جذابيت‌ترين فعاليت برايشان نوشتن است و چون «فكر نان هستند كه نوشتن آب است» يادداشت‌هايشان به برخي اعلام مواضع و پيغام‌هاي سياسي ـ اقتصادي خلاصه مي‌شود (كه در بسياري از موارد توسط افرادي ديگر نوشته مي‌شود و به امضاي اين مديران به چاپ مي‌رسد).

محمد رضا زائري هم البته فردي ويژه است اما اين ويژگي او وقتي به رسانه‌ها مي‌رسد از او چهره‌اي را كه حامي رسانه است نشان مي‌دهد. علاقه زائري به رسانه‌ها (كه به واسطه هزينه شدن بودجه‌هاي دريافتي در محل‌هاي فرهنگي توسط او اثبات شده است) وقتي با آشنايي عمقي او با زبان فارسي (كه به واسطه خواندن درس اين علم صورت گرفته) توأم مي‌شود، از او نويسنده‌اي را به نمايش مي‌گذارد كه حرف‌هايش را درست مي‌زند. اينكه حرف‌هايش درست است يا نه به هيچ‌وجه نه موضوع اين مقال است و نه مي‌تواند باشد.

اظهار نظرهاي بحث‌انگيز زائري و مديريت خطرپذير او،‌چهره‌اي را به نمايش مي‌گذارد كه درعرصه رسانه توانايي‌هاي خودرا بارها به اثبات رسانده و «حكايت بيروني» (كه كاش همان «حكايت دروني» پيشنهادي زائري بود) نشان مي‌دهد كه او عرصه قلم را با ميدان خطا به اشتباه نگرفته است و برخلاف برخي از مكلاها كه از سنت حوزوي فقط معضل‌گويي را به يادگار گرفته‌اند و ده‌ها جلد كتاب را درباب دين چاپ مي‌كنند،‌زائري در ده‌ها كلمه به زباني ساده اين را براي همه مي‌گويد(براي مثال يادداشت:«حتي تو برادر كليمي يا مسيحي،‌حتي تو خواهر زرتشتي» را بخوانيد) كاش اين كتاب در كنار ديگر يادداشت‌هاي زائري به چاپ مي‌رسيد تا به عنوان الگويي براي چگونه گفتن،‌به دست ديگر همكسوتان زائري مي‌رسيدكه از كمبود مخاطب در عذابند و به نكته كليدي مشكل خود و راه‌حل آن تا آشنايي با رسانه‌ها و رسانه‌شناسي واقعي (و عملي) است توجه نمي‌كنند و آيا حاضر نيستند بهاي لازم براي آموزش ديدن در اين زمينه‌ها را بپردازند. علما از آموزشي برخوردارند كه نسل نويسندگان و مترجمان كلاسيك ايران «در نيمه اول قرن جاري» از آن برخوردار بوده‌اند؛ آل احمد،‌هدايت، گلستان، سيد حسين و ديگران به واسطه همان علم بود كه توانستند با مخاطب خود رابطه بگيرند و البته،‌آشنايي با رسانه‌هايشان به دليلي كه در نوشتار حاضر آمد زائري الگويي براي آشنايي با رسانه است و اميد كه ديگر روحانيون نيز با اين الگو آشنا شوند.

 


کلمات کلیدی:
 
خاطره من و آقاي مختارپور از تأسيس انجمن روزنامه‌نگاران مسلمان »
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٤  

مجله سروش هفتگي در شماره جديد خود مقاله‌اي از من با عنوان «نقش هنر در توسعه فرهنگ ديني » به چاپ رسانده است كه خيلي بد چيزي نيست.

يك وبلاگ هم پيدا كرده‌ام با نام يادداشت‌هاي همسر يك روحاني كه با نشاني hamsar.parsiblog قابل دسترسي است. خيلي جالب توجه و خواندني است و جاي خالي مطالبي از داخل زندگي روحانيت و پشت صحنه زندگي طلاب و خانواده‌هايشان را قدري پر كرده است. همان موضوعي كه ديروز در مصاحبه با مجله «صبح دو كوهه» به آن اشاره كردم و مقام معظم رهبري بعد از چاپ داستان «كفش‌هايم كو» فرموده‌بودند.

دختر خانمي هم از اروميه ميل زده‌اند و سؤالي اعتقادي را مطرح كرده‌اند ولي واقعيت اين است كه من برنامه ثابتي براي پاسخگويي به سؤالات ندارم. اميدوارم در برنامه «حوض فيروزه» كه هر شب ماه مبارك رمضان از شبكه اول سيما پخش مي‌شود به سؤال ايشان بپردازم.

اما خاطره من و آقاي مختارپور كه به عنوان معاون مطبوعاتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي منصوب شده‌اند.

اينجانب آقاي مختارپور را ده سال است كه مي‌شناسم و به ايشان ارادت دارم. علي‌رغم بعضي اختلافات سليقه‌اي و ذوقي كه ميان ما وجود دارد، تسلط و آگاهي فرهنگي و اطلاعات به روز و دقيق و هوشمندي او را هميشه ستايش كرده‌ام. گرچه گاهي هم با يكديگر بگومگوهايي داشته‌ايم.

تقريباً سال 75 در جشنواره مطبوعات بود كه ايشان يك روز به سراغ من آمدند و گفتند بيا يك نامه بنويسيم و قدري امضا جمع كنيم و يك تشكل براي گردهم آمدن بچه‌هاي متدين و مذهبي روزنامه‌نگار درست كنيم . بعد ايشان متني را نوشته و من زير آن را امضا كردم بعد هم خود ايشان زير متن را امضا كرد و بقيه امضاها را جمع‌آوري نموده و نخستين جلسه را تشكيل داد.

در اوايل همان جلسه اول كه دقيقاً يادم نيست چه كساني حضور داشتند و كمي شلوغ شده بود من صحبت كردم و ضمن انتقاد از شلوغ‌بازي‌هاي متعارف گفتم: «يكي مرد جنگي به از صد هزار» و اگر پنج شش نفر چهره نامدار و موجّه و مقبول هيأت مؤسس و امنا را تشكيل بدهند و نامشان مطرح شود خيلي بهتر است تا عده‌اي زياد ولي نصفه نيمه و بعد هم براي نشان دادن حسن نيت و اخلاص و صداقت خود گفتم:‌«پيشنهاد من اين است كه بنده و آقاي مختارپور كه خودمان بيانيه و متن را قبل از همه امضا و كار را شروع كرده‌ايم از اين جمع برويم و خداحافظي كنيم و كساني باقي بمانند و كار را به عنوان هسته اصلي ادامه بدهند كه اعلام اسامي‌شان باعث اعتبار افزون‌تر كار و رونق بيشتر جمع شود و به حال نظام و انقلاب و فرهنگ مملكت مفيدتر باشد.

ما هم به عنوان اعضاي مجموعه و همكاران و ياران جمع هر كمكي از دستمان بربيايد انجام مي‌دهيم.» اين را گفتم و كيفم را برداشتم و آمدم بيرون. به اين ترتيب بنده خدا  آقاي مختارپور را هم در مقابل عمل انجام شده و رودربايستي قرار دادم و آن بنده خدا هم با صداقت كامل...

ما اين كار را كرديم به خيال اينكه چند نفر ديگر هم تبعيت مي‌كنند و چه خواهدشد... نه تنها اين اتفاق نيفتاد و هيچ‌كس از سر جاي خود تكان نخورد، بلكه برعكس حتي ما را به عنوان عضو هم دعوت نكردند و كسي حتي به ياد نياورد كه ماجرا چگونه شكل گرفته است. اما اخيراً آقاي مختارپور ماجرايي را تعريف كرد كه معلوم شد قصه خيلي جالب‌تر بوده... چند وقت پيش داشتم با آقاي مختارپور از جلسه‌اي برمي‌گشتيم و من خواهش كردم ايشان رانندگي بد مرا تحمل كنند و تا نزديكي منزلشان با هم باشيم. نمي‌دانم توي راه چه بحثي پيش آمد كه به حكم «الكلام يجّر الكلام» اين خاطره مشترك را مرور كرديم و آقاي مختارپور تعريف كرد كه مدت‌ها پيش در يك جلسه رسمي بزرگواري در حال بيان تاريخچه شكل‌گيري انجمن روزنامه‌نگاران مسلمان بوده و مي‌گويد: اولين جلسات انجمن در دفتر نشريه ما تشكيل شده و بعد رفتيم چنين و چنان كرديم و...

آقاي مختارپور مي‌گفت: من گفتم «ولي اگر خاطرتان باشد... جشنواره مطبوعات و... آن نامه و...

ناگهان طرف مقابل با جديّت و «نگه كردن عاقل اندر سفيه» به آقاي مختارپور مي‌گويد: نه شما خبر نداريد و در جريان نيستيد...! آقاي مختارپور مي‌گفت : در اينجا احساس كردم ديگر نبايد چيزي گفت . وقتي آن بزرگوار احساس مي‌كند كه ما خبر نداريم و خودش همه كاره بود.!

حالا آن آقاي مختارپور شده معاون مطبوعاتي و تبليغاتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي.

من كه رفتن آقاي پورنجاتي و آمدن آقاي اشعري و رفتن آقاي اشعري و آمدن آقاي بورقاني و رفتن آقاي بورقاني و آمدن آقاي شهيدي و رفتن آقاي شهيدي و آمدن آقاي صحفي و رفتن آقاي صحفي و آمدن آقاي مختارپور را ديده‌ام صميمانه از خدا مي‌خواهم درآغاز اين ماه مبارك عنايت و لطف و رحمت و رضوان خود را بر ايشان ببارد و آرزو مي‌كنم روزي كه آقاي مختارپور بار اين مسئوليت را به شانه‌هايي ديگر مي‌سپارد براي سعادت آخرت خود توشه‌ها اندوخته باشد و نسبت به وضعيت آشفته مطبوعات مملكت خدمت‌ها كرده باشد و قدري هم به خانه خراب شده و درهم ريخته روزنامه‌نگاران مظلوم و جوان رسيدگي كند.


کلمات کلیدی:
 
پشت صحنه انتخاب وزير آموزش و پرورش
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ مهر ۱۳۸٤  

 

دلم مي‌خواست چيزي هم درباره مسئوليت‌ها و سمت‌هايي كه اين سايت‌و آن روزنامه به اسم ما ثبت مي‌كنند بنويسم. آخريش روزنامه ايران ديروز و آن هم معاونت فرهنگي اجتماعي شهرداري تهران! كه روحم خبر نداشت مثل بقيه و جالب اينجاست كه بعضي پيشنهادهاي جدي و واقعي را كه نپذيرفته‌ام و زيربارش رفته‌ام كسي خوشبختانه خبر ندارد و دلم مي‌خواست مي‌شد مفصل‌تر از پشت صحنه مطرح شدن پدرم براي وزارت آموزش و پرورش بنويسم از آن روزي كه ايشان در مسافرت بود و روزنامه‌ها به صورت گسترده خبر را تيتر كرده بودند و با تعجب با من تماس گرفت و پرسيد چه خبر شده . همه دارند به من زنگ مي‌زنند و تبريك مي‌گويند! تا امروز كه يك طومار و كلي نامه روي دستم مانده و نمي‌دانم چه كنم. طومار و نامه‌هايي كه عده‌اي از قشرهاي مختلف مردم بندرعباس از شادي و خوشحالي اين خبر براي آقاي احمدي‌نژاد امضا كرده و فرستاده‌اند و تا پدرم از اين قضيه مطلع شد،‌جلو كار را گرفت و نگذاشت آنها را براي دفتر رئيس جمهور بفرستم و حالا نمي‌دانم اگر بچه‌هاي بندرعباس مطلع شوند حاصل زحمت و تلاش آنها بعد از كلي كار وقتي به دست من رسيده توي اتاق من دارد خاك مي‌خورد، چه خواهند گفت!

آنها ذوق كرده‌بودند چون مي‌دانند براي نخستين بار فرزندي سربلند از استان هرمزگان در چنين سطحي مطرح شده و مي‌دانند موج و اثر اين انتخاب و انتصاب تا روستاهاي دورافتاده ميناب و رودان خواهد رسيد و هزاران هزار جوان و نوجوان هرمزگاني را زنده و اميدوار خواهدكرد ولي نمي‌دانند اين فرزند سربلند هرمزگان كه محبوب همه مردم و مورد اتفاق شيعه و سنّي و مقبول همه گروه‌هاي اجتماعي استان است همچنان مثل چهار دوره نمايندگي مجلس و استانداري هرمزگان و حضور در دفتر رهبري و ... از دوربين و مصاحبه و ... پرهيز مي‌كند و همچنان سوار بر يك دوچرخه از كوچه و خيابان مي‌گذرد و بالاترين دغدغه‌اش مطالعه در كنج خلوت و حداكثر مصاحبت با يك پيرمرد گمنام و شهروند عادي براي رسيدگي به مشكل معيشتي اوست و نمي‌دانند چگونه از مطرح شدن نام خود به عنوان وزير ابا دارد و گرچه نشان داده اگر وارد ميداني شود همه را پشت سر مي‌گذارد اما با تمام وجود خود را از موضع رياست و مسئوليت كنار مي‌كشد و نمي‌دانند رئيس جمهور جديد چه در زمان آغاز تصدي شهرداري تهران و چه در نخستين روزهاي تصدي رياست جمهوري پيش از خيلي افراد سراغ او را گرفت اما او صادقانه و صميمانه بعضي افراد ديگر را براي پذيرش مسئوليت‌ها پيشنهاد كرد و در عين حال آمادگي خود را براي همكاري و خدمت و همراهي بي‌سروصدا و حاشيه‌اي و به صورت كامل اعلام نمود و نمي‌دانند وقتي بحث آقاي اشعري براي وزارت آموزش و پرورش مطرح شد چگونه مرا براي فعاليت جدي تشويق كرد و خودش از نوشتن يادداشت در روزنامه تا لابي كردن با مسئولان چگونه پاي كار ايستاد و حتي با آنكه علي‌رغم محبت و لطف همكاران سابق مجلس و شوق و اشتياق آنان كمتر در مجلس حضور پيدا مي‌كند براي اين كار با شور و جديت در مجلس حضور يافت و... ولي تا پاي نام خودش به ميان آمد، يكباره برعكس شد. نه تنها خودش خيلي از تلفن‌ها را جواب نمي‌دهد و خودش را از تماس‌ها و ديده‌ها دور نگه مي‌دارد بلكه حتي مرا از پيگيري و گفت‌وگو و تماس منع كرده است.

خيلي حرف‌هاي شنيدني دارم از روزي كه پيگير ماجرا براي آقاي اشعري بودم تا امروز. حرف‌هايي كه بسيار بسيار مهم و در عين حال كاملاً خصوصي و محرمانه‌اند. نمي‌دانم كي و كجا مي‌شود اين حرف‌ها را بازگو كرد .

و چه‌قدر چيزها اين وسط معلوم مي‌شود. از ادعاهاي توخالي بعضي‌ها و نفاق و دورويي بعضي ديگر و البته صداقت و اخلاص خيلي‌ها در وزارت آموزش و پرورش و مجلس و دولت و ... و البته ...

بي‌خيال...


کلمات کلیدی:
 
بيچاره مدّاح‌ها
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ مهر ۱۳۸٤  

 

اين روزها انتقاد از مداحي مد شده است مثل خيلي چيزها كه بعضي‌ها را جوگير مي‌كند. ديگر حتي ما كه خودمان هميشه اين جور وقت‌ها بيش از همه منتقد بوده‌ايم كم آورده‌ايم! خوشمزگي ماجرا اينجاست كه آقايان منتقد هيچ‌كدام آدم‌هاي كوچه و خيابان نيستند بلكه همه مسئولاني هستند كه كارها دست خودشان است و اگر قرار بوده كاري بكنند بايد تا حالا انجام مي‌داده‌اند.

توي اين مملكت خيلي از كساني كه كاري را برعهده دارند انجام نمي‌دهند و صبر مي‌كنند تا رهبر انقلاب دو كلمه درد دل كنند آن وقت به جاي پيگيري و رفع مشكل همه دوباره شروع مي‌كنند به تكرار همان حرف و فرمايش كردن. همه «آقا» مي‌شوند در حالي كه مملكت يك «آقا» بيشتر نياز ندارد. به قول مرحوم حاج داود كريمي كه مي‌گفت مشكل از آنجا شروع شد كه به جاي «ما همه سرباز توايم خميني» شعار ما شد : «ما همه سردار توايم خميني»!

وقتي ما حرص مي‌خورديم و با هزينه شخصي و گرفتاري و سختي مجلّه خيمه را راه انداختيم و چند سال پيش و در اوج عزت و ارج و قرب مداحان و مرثيه‌سرايان از اين نگراني حرف زديم هيچ‌كدام از همين آقايان منتقد مسئول همه كاره حتي به اندازه خريدن و اشتراك چند نسخه مجله همت و حمايتي نكردند. وقتي پيش اين آقا و آن آقا از اين نگراني‌ها حرف زديم، هيچ‌ عكس‌العمل جدي نشان ندادند. وقتي مرتضي وافي اين طرف و آن طرف درد دل كرد كسي اعتنا نداشت. وقتي محسن مظاهري يك‌تنه كار تحقيقاتي بزرگي در آسيب‌شناسي هيأت‌هاي مذهبي و مداحي انجام داد، هيچ‌كس چنان كه بايد قدر ندانست ولي حالا كه رهبر انقلاب مثل هميشه مجبور شده‌اند به خاطر كم‌كاري و بي‌توجهي من و شما خودشان به ميدان بيايند و با نگراني دو كلمه حرف بزنند رگ نگراني آقايان در مصادر امور بيرون زده و يادشان افتاده كه ... و فراموش كرده‌اند كه از اين جماعت بيچاره و فلك‌زده مداح تا توانسته‌اند استفاده كرده‌اند و در شأن و منقبت آنان سخن گفته‌اند. يادشان رفته كه خيلي از موقعيت‌ها را اخلاص و شور و شوق همين جماعت برايشان به ارمغان آورده و حفظ كرده و ... بايد عقلشان مي‌رسيده كه اين نهاد اجتماعي مهم و ديرپا آفت‌پذير هم هست و اگر چهار تا بچه مثل ما حرفي مي‌زنند شايد بشود قدري جدّي گرفت و... بگذريم. كاش فرصت بود و مفصل مي‌نوشتم. كلي حرف و يادداشت ننوشته هم از قبل مانده كه هر روز به اميد فردا نگهداشته‌ام.

 

 


کلمات کلیدی: