نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

چه مي‌توان گفت
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٤  

هواپيما انگار روي ساختمان روزنامه سقوط كرده بود.

هر لحظه خبري كوتاه اضطراب و نگراني را بيشتر دامن مي‌زد و فضاي تحريريه ملتهب‌تر مي‌شد.

باور نمي‌كرديم.

«محمد كربلايي احمد» پريشب در آستانه در ايستاده بود و براي عزيمت به سفر خداحافظي مي‌كرد. دوربين در دست داشت و با حساسيت و توجه خاصي نگران همراه نداشتن لب‌تاپ بود. مي‌گفت مي‌خواهم عكس‌ها را زودتر به روزنامه برسانم. گفتم: اين دفعه را تحمل كن تا دفعه بعد. با عجله خداحافظي كرديم و رفت.

امروز وقتي همسر و مادرش پريشان و آشفته در آستانه همان در ايستاده بودند، به دوربين عكاسي محمد فكر مي‌كردم كه چشم ما بود. نمي‌دانم آن دوربين الان چه‌قدر سوخته، چگونه خرد شده... آيا خونين در ميان قطعات پراكنده آن مركب ناامن افتاده است...

هواپيما انگار روي ساختمان روزنامه سقوط كرده بود. هر لحظه خبري كوتاه... ديگر همه مي‌دانستند همكارشان...

ناگهان صداي سوزناك ناله‌اي مادرانه و فريادي از تنهايي و درد روزنامه را به هم ريخت... بچه‌ها سراسيمه مي‌آمدند.

پريشان و آشفته در راهروي طبقه بالا ايستاده بودم و همكاراني را مي‌ديدم كه در بخش‌هاي مختلف روزنامه سوگوارانه مي‌گريستند.

همسر داغدارش از دو فرزند خردسال مي‌گفت كه هنوز از حادثه بي‌خبرند و مادر از محمد كه چگونه نماز صبح را خوانده و چگونه خداحافظي كرده و در آخرين تماس تلفني با خانواده از نقص فني هواپيما سخن گفته و... در اين لحظه كه برايتان از اين خبر تلخ مي‌نويسم خانواده‌اش همچنان منتظرند تا آخرين خبر را از من بشنوند...

همكاران بي آنكه با هم سخن بگويند در شوراي تيتر اشك مي‌ريختند و هر كدام از خاطره‌اي ياد مي‌كردند... شما هم او را مي‌شناختيد.

شماره‌هاي گذشته همشهري را ورق بزنيد. در كنار بسياري از عكس‌ها نام او را مي‌بينيد.

خانواده‌اش در انتظار تماس من هستند...

به لحظه‌هايي فكر مي‌كنم كه هر بار خبر شهادت عزيزي را به مادري، پدري، همسري داده‌اند و هر بار اين بار بر شانه‌اي سنگيني مي‌كرده كه چگونه چشم در چشم‌انتظاري تلخ بيندازد و چگونه زبان بگشايد كه ديگر عزيزتان به خانه بازنخواهدگشت.

به فرزندان او فكر مي‌كنم. من و شما هر يك لحظه‌هاي رفتن از خانه و بازگشتن را تجربه كرده‌ايم. هر بار در آستانه در خانه، فرزندانمان به سويمان پر كشيده‌اند و در نگاه مهربان خانواده انتظار و شوق را به تماشا نشسته‌ايم...

اكنون به مادر، همسر و فرزندان مسافران آن هواپيما چه مي‌توان گفت... نمي‌دانم.

 


کلمات کلیدی:
 
مروت با پيشينيان و حرمت پيشکسوتان
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٤  

دوست ارجمند و شاعر خوشذوق و شيرين سخن سيد سهيل محمودي در يادداشتي كه روز پنجشنبه 10/9/84 در روزنامه جام‌جم به چاپ رسيد،‌خاطره‌اي از جلسه معارفه سردبير همشهري نقل كرده و ضمن اظهار لطف و محبت هميشگي خود به اين برادر كوچك‌تر نكته‌اي مهم و بزرگ را مورد توجه قرار داده است:‌حرمت نگهداشتن نسبت به بزرگ‌ترها و حفظ شأن و سابقه پيشكسوت‌ها.

در آن روز من قبل از رفتن روي سن براي سخنراني به حضور دكتر معتمدنژاد كه در رديف اول نشسته بود رفتم و ضمن عرض ادب از او اجازه سخن خواستم. اين كار را به عنوان يك وظيفه اخلاقي و ادب حرفه‌اي انجام دادم. چنانكه در آغاز كار همشهري و پيش از نشستن در جايگاه سردبيري از آقايان اشعري و شيخ‌عطار و عطريانفر و حاج‌مهدي كرباسچي اجازه خواستم و رسم ادب و احترام را نسبت به آن بزرگواران بجا آوردم.

در آن هنگام نه آنان از من چنين انتظار و توقعي داشتند و نه من رسماً و قانوناً نياز به اجازه آنان داشتم. اما معتقدم بالاتر از روابط رسمي و اداري و حقوقي آداب و اخلاق و حرمت‌هايي هست كه بايد رعايت شود. چنانكه علي‌رغم حساسيت كار و تعجيل موجود براي آغاز كار سردبيري همشهري اعلام كردم تا زمان صدور حكم رياست كتابخانه ملي براي جناب استاد اشعري در كنار ايشان به عنوان شاگرد و همكار حضور خواهم داشت و آنگاه به عنوان سردبير روزنامه كار خود را آغاز خواهم كرد.

ضمن تشكر از سهيل محمودي عزيز و با اميد به آنكه هميشه همه ما نسبت به رعايت اين اصول و آداب متعهد بمانيم يادداشت او را تقديم مي‌كنم:

 

images/20051130/mahmodi.jpg از خدا جوييم توفيق ادب
بي ادب محروم ماند از لطف رب
نمي دانم چندم آبان بود. ساعت 9صبح با دوستم سيدفريد قاسمي و عزيزم عليرضا شيخي ، راه افتاديم به سوي خيابان بهشت.
خيابان هاي شلوغ مرکز شهر و هواي نيمه ابري و سر و صداي بي رحم و مروت ماشين ها. خانه هنرهاي ايراني. مجلس معارفه سردبير جديد همشهري... و پيشتر به دوستانم گفته بودم که اين انتخاب دوست دوست داشتني و هم محلي ما، محمدرضا زائري، از خبرهاي خوش اين ايام بوده.
روحاني باصفا و ساده و آرام و جوان. مجلس شروع شده بود و جاي ما بر صندلي هاي مياني سالن. رئيس هيات مديره قبلي و رئيس هيات مديره جديد، شهردار و ديگران. و صحبت همه درباره اهميت همشهري و سابقه تاثيرگذاري آن.
از همانجا که بوديم ، دکتر کاظم معتمدنژاد را مي ديديم در رديف اول ، انتهاي صندلي هاي سمت راست سالن نشسته. مقابل پله هايي که اشخاص مي آيند و به روي صحنه مي روند. آخرين سخنران، محمدرضا زائري بود. او هم رديف اول نشسته بود و سمتي ديگر انتهاي صندلي هاي سمت چپ.
صدايش که کردند، بلند شد و راه افتاد و اول رفت به خدمت استاد معتمدنژاد، به روبوسي و اظهار ادب به استاد. من و سيدفريد قاسمي و شيخي ، از وسط سالن ، با صداي بلند گفتيم: آفرين! احسنت! و 3نفري ، در سکوت سالن برايش کف زديم.
معلوم بود که به کسب اجازه و رخصت طلبيدن ، به حضور استاد سالخورده پيشکسوت رفته. که روزنامه و روزنامه نگاري يعني ارتباطات و شخصيت شاخص اين عرصه يعني دکتر کاظم معتمدنژاد.
اين کار محمدرضا زائري روحاني جوان يعني ارتباطات و احترامات باهم. و توامان بودن اين دو هم يعني توفيق در کاري با اين اهميت. از وقتي که ما رسيده بوديم ، يکسره صحبت از اهميت روزنامه همشهري و تاثيرگذاري آن از سال 71بود تا به حال.
ولي زائري ، در سخنان کوتاه خود اين اهميت را در گرو تلاش پيشينيان دانست. بدون ملاحظه هاي کارمندي و موقعيتي و ذکر خيري که از کرباسچي و اشعري و عطريانفر کرد. که باز من و قاسمي و شيخي ، گفتيم آفرين.
اين يعني حق شناسي ، مروت و فتوت. آخر جلسه هم ، مجلس در ازدحام بود. فقط توانستم پس از سالها به زيارت علي طارمي برسم ، که حقي مثال زدني در اين سالها داشته بر فرهنگ ما با حضورش در «شرکت افست».
توفيقي بود تا دست دکتر معتمدنژاد را هم ببوسيم. اين همه را گفتم تا بگويم ، جامعه فکري ، فرهنگي امروز ما، نيازمند همين است : حق شناسي ، مروت و فتوت فراتر از سياست زدگي و مرزبندي هاي هيجاني ، که خيلي از مسائل و مشکلات ما، با همين منش ، رنگ مي بازد: مروت با پيشينيان ، حرمت پيشکسوت.
فرهنگ گذشته ما، سرشار از اين دعوي است و امروز هم اگر قرار است اتفاقي مبارک بيفتد و جاني به توجهي برسد، با همين است.
به دوستم ، دکتر يونس شکرخواه مي گفتم: هرگاه تلفني با منوچهر آتشي ، يا دکتر مظاهر مصفا يا استاد حسين يوسف زماني يا استاد منصور نريمان صحبت مي کنم ، هر جا که باشم ، ناخودآگاه برمي خيزم و صحبت مي کنم. يعني نمي توانم بنشينم و لم بدهم و پايم دراز باشد.
حرمت آنها مرا به برپا بودن و دست به سينه ايستادن فرا مي خواند. با اين که آنها ندانند که وضعيت ايستادن من ، در اين گفتگوي تلفني ، چگونه است.
يونس عزيز هم گفت : من هم وقتي تلفني با دکتر معتمدنژاد سخن مي گويم ، همين طور مي ايستم و احترام مي گذارم... مهم احترامي است که ما در خود نسبت به آنها حس مي کنيم.
مهم رفتاري است که براي ما طبيعي و به نوعي ملکه اخلاقي شده و اينچنين ، شاگردي و حق شناسي ما را به آن استاد و مخاطب تلفني منتقل خواهد کرد. پرهيز از گفتمان «افشاکن»، «رسوا کن»، «بي پروا باش»، «تحويل نگير»، «محل نگذار» و... اصلي ترين اصل ، براي تربيت نسل امروز و فرداست.
گفتمان تند و بي پروا، بر اثر هيجان هاي زودگذر سياسي ، ويراني هايي برجا مي گذارد که جبران ناپذير است.
تنها مسير رسيدن به فضايي مطلوب ، همين منش فرهنگي مروت با پيشينيان و حرمت پيشکسوتان است ، حتي اگر گاه با آنها در موضع گيري سياسي و اجتماعي و ديدگاه ها و روشها، اختلاف نظر داشته باشيم.


کلمات کلیدی:
 
يك نفر هست كه...
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٤  

هنوز سلام نماز را تمام نكرده بودم كه دستش آرام به سرشانه‌ام خورد. چند لحظه بعد وقتي رويم را با تعجب برگرداندم،‌جواني ناآشنا را در كنار خود ديدم. موهاي بلندش روي شانه‌ها ريخته بود و ريش بور و انبوهي داشت. به زباني غريب آميخته‌اي از انگليسي و عربي اجازه خواست تا از مهر و سجاده‌ام استفاده كند. در چشمان آبي و معصومش هيچ سابقه‌اي از خود نمي‌يافتم. به نماز ايستاد و من روي صندلي‌هاي كنار ديوار در حالي كه چمدانش را نگه داشته بودم، ‌به حركاتش مي‌نگريستم.

آن لحظه‌ها در سالن ترانزيت فرودگاه فرانكفورت ميان ما هيچ نزديكي و نسبتي نبود جز همين قبله كه هر دو به سويش ايستاده بوديم. جز همان خاك كه بر آن سر مي‌گذاشتيم. جز همان... غير از اينها او فرقي نداشت با صدها نفر كه همانجا در پيرامون ما مي‌رفتند و مي‌آمدند. با مردي استراليايي كه لحظه‌اي پيش از او راهنمايي خواسته بودم... با زني امريكايي كه قبل از نماز خيره خيره به من نگاه مي‌كرد و با ترديد مي‌پرسيد ايراني هستم؟! ... با مأمور امنيتي گيت ورودي كه با ديدن پاسپورتم از خطرناك بودنم اظهار نگراني مي‌كرد و...

تنها چيزي كه در آن لحظه‌ها مرا به آن جوان نزديك مي‌كرد همان مهر كوچك كربلا بود كه موقع پس دادنش نمي‌توانست از آن دل بكند و پيش از آنكه او چيزي بر زبان بياورد به او هديه كردم. به شط آنكه هر وقت سر بر آن گذاشت مرا ياد كند.

جوان كه نمازش را خواند مقصد و زمان پرواز مرا پرسيد و من از او و بعد در همان بيست و پنج دقيقه فرصت،‌نشستيم به گپ زدن و اولين يا دومين پرسش او اينكه به زيارت قم مي‌رويد؟ ابتدا با لهجه غليظ و تلف خاص (كُم) منظورش را نفهميدم. دست بر سينه گذاشت و نامي را بر زبان آورد كه دلم لرزيد: «معصومه» سلام‌الله عليها... بانوي قم.

پاسخ دادم و با تعجب پرسيدم تا حالا به زيارت قم رفته‌ايد. حرم حضرت معصومه. در حالي كه به دوردست خيره شده بود،‌موهايش را از پيشاني كنار زد و گفت: آري. سرش را چند بار تكان داد و دوباره گفت: آري، فقط يك بار... بعد چند لحظه مكث كرد و آن وقت من كه كنجكاوانه به چهره‌اش نگاه مي‌كردم يك قطره اشك را كه از چشمانش سرازير شده بود، ديدم.

مي‌گفت: حرم حضرت معصومه (و البته به قول او مسجد معصومه) گنج ايران است و هديه خدا به شهر قم براي آينده تاريخ،‌ براي زمان ظهور امام موعود، ‌براي وقتي كه روزگار جديد زندگي بشر آغاز مي‌شود...

مي‌پرسيد: مي‌دانيد كه به ما خبر داده‌اند همه‌ مردم از نقاط مختلف جهان براي كسب معرفت به قم خواهند آمد و دانش و حقيقت از قم به سراسر گيتي منتشر مي‌شود؟

او با شور و حرارت مي‌گفت و مي‌پرسيد و من در ميان جمع سرتكان مي‌دادم و دلم جاي ديگر بود... با اشاره او را تأييد مي‌كردم و شگفت‌زده از اين حال و هواي تماشايي به خاطرات خود از حرم با صفا و آسماني بانوي قم مي‌انديشيدم.

با صداي بلندگوي فرودگاه بلند شد. مهر كربلا را در دست‌هايش فشرد. دستم را گرفت و گفت: خواهش مي‌كنم هر وقت به زيارت حضرت معصومه رفتيد سلام مرا برسانيد و بگوييد: يك نفر هست كه ... و بغض كرد... ديگر نتوانست ادامه بدهد... گفتم: مطمئن باش مي‌گويم كه يك نفر هست...

از كنار ما مردان و زنان گوناگون با مليت‌هاي مختلف و زبان‌هاي متفاوت مي‌گذشتند. صدها نفر، هزارها نفر و بسياري هم ايراني و ... اما در آن لحظه هيچ‌كس آشناتر و نزديك‌تر از آن جوان نمي‌يافتم... جواني به نام.... حتي نامش را هم نپرسيده بودم... يك نفر كه با او هر دو به يك سوي ايستاده بوديم.

اكنون سال‌ها مي‌گذرد و من ديگر آن جوان را نديده‌ام اما هر بار به حرم حضرت معصومه سلام‌الله عليها مي‌روم در كنار من جواني با موهاي بور و چشم‌هاي آبي دست بر سينه مي‌گذارد و در حالي كه اشك در چشمان معصومش حلقه زده است با زباني غريب و با لهجه‌اي متفاوت مي‌گويد: السلام عليكِ يا فاطمه‌المعصومه...

بارها خداوند دست دلم را گرفته و پاي پريشاني و اضطرابم را به دارالامان لطف و عنايت آن كريمه اهل بيت رسانده است. بارها وقتي از همه جا و همه كس نااميد بوده‌ام پايين پاي ضريح مقدسش نشسته‌ام و مانند يك كودك گمشده به دامان تحمل و مهرباني‌اش آويخته‌ام...

بارها در عادي‌ترين و جزيي‌ترين مسائل زندگي روزمره از چند ميليون بدهي كاغذ مجله كه فردا صبح موعد چك آن بوده تا التماس و تمنا براي آينده تحصيلي و ... هزار و يك نوع تقاضاي كودكانه را با توسل لاهوتي زوار در آميخته‌ام و بارها باران هزار و يك نوع اجابت مادرانه و آسماني را در كوير خشك انتظار خود ديده‌ام.

اينك سال‌هاست كه از تجربه معنوي صبحگاه قم دورم. اينك سال‌هاست حس شيرين تماشاي غروب در افق گنبد و گلدسته‌هاي حرم مطهرش را از دست داده‌ام. سال‌هاست اين چند بيت زبان حال من است كه در روزهاي بازگشتن از قم سروده‌ام:

دلم پيش اين قوم جا مانده است

تن خسته از دل جدا مانده است

مرا پيش از اين هم خدا بود و هم...

كنون بي‌تعارف خدا مانده است

دعاگونه‌گون مردمان مي‌كنند

مرا بر زبان اين دعا مانده است

خدايا مرا بازگردان به قم

دلم پيش اين قوم جا مانده است

اينك سال‌هاست كمتر توفيق زيارت آن بارگاه ملكوتي را يافته‌ام.

مي‌دانم ايران را خداوند به فرزندان موسي‌بن‌جعفر سپرده است و اگر خورشيد ثامن‌الحجج را در افق طوس برآورده ماه معصومه را در آسمان قم نشانده و ستاره شاهچراغ را در شيراز روشن ساخته است.

مي‌دانم آينده اين شهر با امروزش بسيار فرق مي‌كند. مي‌دانم اين آشيان آل محمد عليهم‌السلام پناهگاه همه دل‌هاي پريشان است.

مي‌دانم خداوند كار فروبسته بسياري از دل‌هاي اميدوار را به دستان گره‌گشاي اين بانوي پاك سپرده است.

مريم قديسه خاندان پيامبر كه خداوند آرامگاهش را به جاي قبر گمشده مادرش فاطمه زهرا براي پناه دادن به جمعيت انبوه و پريشان قرن جديد آشكار ساخته است امروز نه تنها براي من و شما در اين خاك آشناست بلكه دل‌هاي بسياري از اين سوي و آن سوي به جانب عنايت و لطفش مي‌ايستند و سرهاي بسياري از اين جاي و آن جاي به احترام مقامش فرو مي‌افتند.

در تهران ايستاده‌ام و هربار كه در زير فشار خستگي‌ها و نامردمي‌ها و از رنج آزردگي‌ها و آسيب‌ها زخم برمي‌دارم و كم مي‌آورم رو به جانب حرم مطهرش مي‌كنم... دست بر سينه مي‌گذارم و ... در همان لحظه احساس مي‌كنم كسي در كنار من از كاليفرنيا سلام مي‌دهد... و اشك در چشمان آبي‌اش حلقه مي‌زند و بغض مي‌كند و مي‌گويد: يك نفر هست كه ...

نمي‌دانم شما آن يك نفر هستيد يا نه؟!

فرق نمي‌كند مرد يا زن، پير يا جوان،‌فرق نمي‌كند تاكنون به زيارت حرمش رفته‌ايد يا نه،‌فرق نمي‌كند در تهران هستيد يا اصفهان يا...

يك نفر هست كه دارد به سال‌هاي پيري مي‌رسد و دستش خالي است...

يك نفر هست كه از خستگي و آزردگي به ستوه آمده

يك نفر هست كه بيماري دردمند دارد

يك نفر هست كه آبرويش در خطر است

يك نفر هست كه همسرش را دوست دارد اما با هم قهر كرده‌اند

يك نفر هست كه تشنه معرفت و دانش است اما...

يك نفر هست كه در به در دنبال كار مي‌گردد ولي پيدا نمي‌كند

يك نفر هست كه ...

و وقتي نگاه مي‌كنيد مي‌بينيد كه در كنار همه اينها يك نفر هست كه به امر خداوند دست مهر و لطف خود را باز كرده و آن‌قدر كريم است كه به ظاهر و قيافه‌تان نگاه نمي‌كند،‌سابقه و گذشته‌تان را به رويتان نمي‌آورد،‌سفره احسانش هرگز خالي نمي‌شود.

يك نفر هست كه در حرم با صفا و آسماني‌اش براي همه جا دارد و گنبد طلايي حرمش از دور براي همه مي‌درخشد.

يك نفر هست تا كسي نااميد و سرگردان نماند.

يك نفر هست...

 


کلمات کلیدی:
 
... اما مديرعامل همشهري
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ۱۳۸٤  

محسن چيني‌فروشان را پانزده سال است مي‌شناسم و شروع آشنايي ما از جلسات بزرگداشت شهيدان خانواده‌هاي خاموشي و لولاچيان و سعيد محمدي و ... بود كه آقا مهدي (حجت‌الاسلام والمسلمين دكتر خاموشي رياست محترم سازمان تبليغات) پاي مرا به آن جلسات عزيز و مبارك باز كرد و مهندس چيني‌فروشان را هم كه داماد حاج‌آقا لولاچيان بود، آنجا ديدم. هم در آن جلسات با استاد سيد مهدي شجاعي از نزديك آشنا شدم كه به واسطه رفاقت و نزديكي با مهندس آمده بود. رفاقتي كه همچنان ادامه دارد و گمان نمي‌كنم در حلقه انس و علاقه مهندس كسي نزديك‌تر از سيد مهدي شجاعي باشد. گرچه بزرگواراني چون سيد حسين وزيري و سيد مجتبي حسيني و مهدي ارگاني و حسين انتظامي و ديگران همه نزد او بسيار عزيزند.

مهندس چيني‌فروشان از خانواده‌اي محترم و مذهبي و اصيل برآمده كه پدر بزرگوارش را نديده اما به كتابش شناخته‌ام و جالب همين كه مردي غيرروحاني و بازاري در موضوعات ديني و معارف حديثي اهل بيت كتاب نوشته باشد و نيز خانواده همسرش خانواده‌اي محترم و معروفند كه با برادر خانم ايشان كه مدير مؤسسه‌اي فرهنگي است از همان سال‌ها رفاقت دارم.

و تا قصه ازدواج و زندگي است اضافه كنم كه دختر مهندس را رضا اميرخاني نويسنده جوان خلبان مهندس صاحب‌اللوح و القلم! به همسري گرفت و شد داماد مهندس. اما اين جناب چيني‌فروشان پيش از آنكه در كنار مديريت كانون مديرعاملي همشهري را بپذيرد بحث وزارت آموزش و پرورش براي او مطرح بود و گويا نپذيرفت به دلايلي و جالب آنكه همان روزهاي آغاز دولت آقاي احمدي‌نژاد من دو نفر را به حضرت حجت‌الاسلام والمسلمين حاج‌علي‌اكبري (رئيس فعلي سازمان ملي جوانان كه گويا صحبت امام جمعه تهران شدنش جدي‌تر شده و اگر چنين باشد به تفصيل درباره‌اش خواهم نوشت و آن روزها مسئول كميته انتخاب وزراي فرهنگي بود) معرفي كردم. يكي آقاي چيني‌فروشان براي آموزش و پرورش و يكي هم جناب دكتر دهمرده براي وزارت علوم كه بعدها شد استاندار سيستان و بلوچستان. اما باز جناب چيني‌فروشان كه روزگاري هم در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان با او همكاري داشتم. يك بار به پيشنهاد گردهمايي نويسندگان مذهبي كودك و نوجوان كه جلسه خوبي شد و مي‌خواستيم آغاز حركت‌هاي بزرگ‌تري باشد و نشد با حضور ميثاق اميرفجر و سيد مهدي شجاعي و ... با همكاري سيد محمدسادات اخوي و سيد علي كاشفي خوانساري و ... يك بار هم به پيشنهاد دومين دوره شب شعر ولايت كه باز با استقبال و لطف مهندس همراه شد و به شعر كودك و نوجوان اختصاص يافت و اين كنگره شعر ولايت را دو سال برگزار كردم و سال سومش جور نشد و كار خوبي هم بود و در همان دو سال از موسوي گرمارودي و مشفق و شاهرخي تا ميرشكاك و صديقه وسمقي و ... جمع شدند و مي‌توانست چيزي بشود كه نشد. سال اول با حمايت و همراهي آقاي مسجد جامعي در مدرسه عالي شهيد مطهري و سال دوم با حمايت مهندس در كانون و هر دو به مناسبت عيد سعيد غدير.

مدتي هم در شوراي ادبيات مذهبي كانون عضو بودم كه جلسات خاطره‌انگيزي داشت با حضرت شمس‌الدين رحماني و آقاي ارگاني و بعضي ديگر از بزرگواران و اما اصل همكاري من در كانون پيشنهاد و راه‌اندازي و مديريت صندوق سبز بود. تجربه‌اي كه از استاد موحدنژاد در دبيرستان پسرانه‌اي در تهران گرفته بودم و فكر مي‌كردم در سطح كشور با برنامه‌اي نظام‌مند و منسجم قابل اجرا باشد و شش ماه دوره آزمايشي‌اش را اجرا كرديم و الحق استقبال قابل توجهي نيز شد و ماجرا هم اينكه نوجوانان بتوانند بصورت محرمانه و ناشناس درد دل‌ها و مشكلات خصوصي خود را با كارشناسان مطرح كنند و جواب بگيرند كه داستانش مفصل است و ارزش دارد يك وقت بطور كامل بنويسم از سيستم پيچيده كدگذاري و حفظ نامه‌ها تا...

اما مهندس اصرارش اين بود كه من درس بخوانم و انصافاً تعارف نمي‌كرد مثل بعضي‌ها و صادقانه و برادرانه به خيال اينكه علي‌آباد شهري است از من مي‌خواست استعداد و هوش و حافظه خدادادي را حرام نكنم و ... كه كردم و لابد زبان حالم اينكه ... اي پدر پند كم ده از عشقم... كه نخواهد شد اهل اين فرزند!

شخصيت مهندس بسيار معتدل و سليم‌النفس و منطقي شناخته شده. همه كساني كه در دوره ده‌ ساله مديريت او در مجموعه انتشارات كمك آموزشي و بعد در سال‌ها مديريت او در كانون يا مراكزي ديگر چون چاپخانه افست و مدارس ايراني خارج از كشور و... با او همكار بوده‌اند او را به اين ويژگي مي‌شناسند. جدا از مديريت قوي و تسلط او به كار اين ويژگي چيزي است كه امروز همشهري به آن نياز دارد. مهندس فرهنگ را مي‌شناسد و روزنامه و مجله را درك مي‌كند. سال‌ها درگير انتشار كتاب و مجله و محصولات فرهنگي و تأمين اوقات فراغت مخاطبان بوده و همين اميدوارم مي‌كند در همشهري با كسي سروكار دارم كه با اين مقوله بيگانه نيست و ديدگاهي غيرفرهنگي نسبت به موضوع ندارد. خدا رحمت كند مرحوم علاقه‌بندان را كه هر وقت مهندس را مي‌بينند به ياد او مي‌افتند.


کلمات کلیدی: