نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

شرايط جديد
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥  

زماني كه نظرخواهي وبلاگ را بستم علي‌رغم توضيحات مفصلي كه داده بودم يكي ، دو نفر از دوستان هنوز قانع نشده بودند و به همين دليل در ياداشت‌هاي بعدي نظرخواهي را باز كردم اما در نهايت تأسف گويا حق با من بود!

فكر مي‌كنم يادداشت بعدي را كه بنويسم،‌تا مدت‌ها (حدود شش ماه) نتوانم چيزي بنويسم. شرايط جديدي كه دارم پيدا مي‌كنم مجبورم خواهد كرد كه از كمترين فرصت‌ بيشترين استفاده را توقع داشته باشم. از يك طرف بايد هر طور هست در ماه‌هاي آينده پايان‌نامه كارشناسي ارشد را تحويل بدهم و از آن دفاع كنم و از طرف ديگر بعضي كارهاي شخصي گرفتارم كرده. درست در هنگامي كه حجم كارهاي روزنامه روز به روز دارد سنگين‌تر مي‌شود. هر كار هم مي‌كنم نمي‌توانم خودم را خلاص كنم. اشتياق خودم براي نوشتن و خواندن و كارها و تأليفات عقب‌مانده به كنار با بالارفتن سن روز به روز شرايط روحي بدتري دارم پيدا مي‌كنم و اين چيزي است كه حتي دوستان نزديكم هم درك نمي‌كنند. مدتي است درد قلب به ناراحتي‌ها و مشكل جسمي قبلي اضافه شده و مي‌بينم اگر نجبنم دو ـ سه سال ديگر به چهل سالگي رسيده‌ام و ... گفت:

عاشق شو ار نه روزي كار جهان سر آيد             

ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي

البته شرايط فعلي من از بيرون دل مي‌برد. ... سردبير همشهري هستم آن هم در وضعيتي كه برنامه‌ريزي‌ها و تلاش‌هاي چند ماه گذشته تازه دارد نتيجه مي‌دهد و در همين حال براي معاونت يك وزارت مهم و رياست يك سازمان بسيار بزرگ به‌طور جدي پيگيري مي‌كنند و زير بار نمي‌روم... اما وضعيتم از درون زهره خودم را آب مي‌كند! كسي هم باور نمي‌كند كه همه حسرت و آرزوي من آرامش مختصري باشد براي كتاب خواندن و نوشتن و ... البته با مناسبات موجود حق هم دارند.

نمي‌دانم در اين يكي ـ دو روزه زورم مي‌رسد آقاي انتظامي و آقاي مقدسي را براي واگذاري معاونت فرهنگي (كه از اول به خاطر شرايط خاص مهندس چيني‌فروشان در رو دربايستي و به اجبار قبول كردم)‌يا سردبيري روزنامه راضي كنم يا نه.

 شايد در فرصت مناسب بتوانم به همه چيزهايي كه مي‌خواستم درباره روزنامه و مسائل آن و پيش‌بيني‌ها و برنامه‌ها بنويسم بپردازم و همه چيزهايي كه مكّرر در ايميل‌ها و كامنت‌ها و پيام‌هاي تلفني و حضوري مطرح مي‌شود پاسخ بدهم. دعا كنيد بتوانم از اين وضع خلاص شوم و بي‌ادعا، بي‌توقع، بي‌سروصدا بروم يك گوشه‌اي سر كتاب و درس و بحث خودم.

شايد كسي بپرسد تو كه اين‌طور فكر مي‌كني، چرا از اول وارد گود شدي؟ دنده‌ات نرم و چشمت كور... حالا بايد تحمّل كني... آري، درست است اما جواب اين سؤال هم از همان مطالبي است كه شايد بتوانم در فرصت مناسب بدهم... عجالتاً اين را اشاره كردم كه معلوم باشد همه اين حساب و كتاب‌ها را كرده‌ام و همه اين حرف و حديث‌ها را در نظر دارم.

مي‌ماند يك نكته و آن عذرخواهي از همه دوستاني است كه با بزرگواري و محبت احوالي از اين برادر كوچك مي‌پرسند و به درستي انتظار دارند دست محبتشان را ببوسم و روي مهرباني‌شان را ببينم چه با ارسال نامه و ايميل و چه با پيام تلفني و چه پيگيري براي ملاقات حضوري چه داخل روزنامه و چه بيرون و... و شرمنده همه هستم. لحظه‌شماري مي‌كنم كمي سرم خلوت شود تا از شرمندگي همه دربيايم. اگر شما هم مجموعه پرينت‌هاي ايميل و كامنت‌هاي روي ميزم را ببينيد كه به اميد چنان روزي نگه داشته‌ام، خنده‌تان مي‌گيرد از حال و روز من...

 


کلمات کلیدی: