نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

 
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥  

دیگه چه خبر

      این چند وقت گرفتار راست و ریس کردن آپارتمان بودم و کارهای محسن و زینب در مدرسه هایی که نه حرف معلم را می فهمند و نه حرف بچه ها را ! درس هایشان هم  یا به زبان عربی یا انگلیسی . ماه رمضان خوبی داریم کنار هم . محسن اولین روزه هایش را گرفت و ما اولین افطار عربی را مهمان بودیم . از ناچاری بی فرشی یک فرش شش متری ماشینی خریدیم و خدا میداند بچه ها چه ذوقی برای این یک تکه فرش کردند! بعد از سالها دارم یک دور درست و کامل قرآنم را می خوانم و... شادی های کوچک... شادی های بزرگ... خدایا این شادی را ازما نگیر ! ( جوکش را شنیده اید ؟ ) توی همین هیر و و یر  موبایلم را دزد زد با همه شماره ها و تماس ها و ... و از نیابه عامه تا مخفر هر جا را ندیده بودم دیدم  و معلوم شد همه جا  گرفتاری ها مثل هم هستند از کار چاق کنی و کاغذ بازی تا معطلی و علافی ... 

   قرار بود بیاییم ایران برای عید فطر که نشد و افتاد به تعطیلات کریسمس !حسابی دارد جون و جولای خونمان درست می شود ( قابل توجه سید وحید موسوی !) تسویه حساب و خداحافظی همشهری را هم باید از راه دور انجام دهیم .

    عربی حرف زدنمان هم فعلا مثل تابلوی صحن انقلاب اسلامی حرم مطهر امام رضا علیه السلام است ( روی آن کاشی نوشته اند صحن الانقلاب الاسلامی به جای الثوره الاسلامیه... انقلاب در عربی یعنی کودتا ! و سالهاست وقتی عرب زبانها می آیندبه زیارت امام هشتم مبهوت این اعتماد به نفس ما می شوند !

    آقای انتظامی مدتهاست اصرار میکند از سر لطف برای شروع یک ستون جدید مثل حکایت بیرونی جام جم و من هم مطالب زیادی را توی این سالها مزمزه کرده و آماده نگهداشته ام و حتی برای اسم ستون هم فکر سیاحت شرق را کردم وبه یک قالب و استراکچر مناسب و جذاب هم رسیدم و وسوسه می شوم برای نوشتن مخصوصا که قرار شده ایشان دیگر من ها را حذف نکند چون فکر می کند در آستانه چهل سالگی یواش یواش صلاحیت استفاده ازضمیر اول شخص مفرد را داشته باشم ...( در جام جم باید به جای من معتقدم می نوشتم به نظر می رسد  یا چیزی مثل این !  البته الآن فکر می کنم حق با اوست و یکی از مشکلات ما این است که زود حرف می زنیم  فرقی هم نمی کند از مهدی نصیری بیست ساله کیهان تا محمد قوچانی بیست ساله ضد کیهان و تازگی ها عجیب دارم قدر و  قیمت ننوشتن و نگفتن را می فهمم... ما جماعت به اقتضای کارمان مبتلا به هر تهمت و فساد و دروغ و غیبتی میشویم . این چیزی بود که مفصل نوشتم برای مهدی خداجویان به عنوان یک کامنت با حال آشفته ای که پیدا کرده بودم و خیلی هم طولانی شد ولی انگار قسمت نبود و پرید ولی خلاصه اش این بود که من سالها خوشحال بودم که مثل خیلی از هم درس هایم به راه قضاوت نرفته ام و گرفتار خون و مال و عرض و آبروی مردم نیستم و نان از شغل شریف و محترم روزنامه نگاری می خورم تا در روزهای قم درس حضرت جوادی آملی بزرگوار رسید به بحث کذب و ... و از حضرتش چیزی پرسیدم و جوابی شنیدم و ... حالا فکر می کنم اگر روزگار برمی گشت در ابرار یادداشتهای شهر شلوغ را می نوشتم ؟ و ترسم همه این است که آخر پیری و زهد و علم در پیش چشم خلایق محشر لازم باشد شلوار آبرو و حرمتمان را یک لوطی بی ادعای بی سر و ظاهر بالابکشد و دست به دامان خدا شده ام که ...  از این حرفها که بگذریم فکر می کنم  فوقش یک دفعه میتوانم بنویسم آنچه در ایران از موقعیت حزب الله در لبنان گفته می شود استثنائا درست است و می توانم آنچه از امدادهای غیبی و عجایب جنگ اخیر شنیده ام نقل کنم ... دفعه های بعد چه ؟ یادداشتهایم را نگاه می کنم و عناوینی که آماده کرده ام از بحث ماهواره و حجاب و تابلوی آرامگاه حضرت ابو لولو در کاشان پیش چشم همه کسانی که امیدوارم تا حالا غیرت کرده باشند برای کندنش  تا اینکه چرا دانش آموز صاف و بی غل و غش ابتدایی و راهنمایی نباید در مدرسه مختلط درس بخواند اما همو وقتی در اوج سانسور! به دانشگاه میرود یکهو می تواند  کنار جنس مخالفش بنشیند و خیلی هم باید معقول رفتار کند ؟ اینکه چرا وقتی یک زن و شوهر آبرو دار می خواهند از اضطرار سفر به یک مسافر خانه بروند و شناسنامه ندارند باید در پاسگاه با خفت و خواری  سر از دو اتاق جداگانه در بیاورند و به صورت مجزا نام دختر عموی داماد خاله همدیگر را بگویند که رابطه مجازشان برای همه اهالی شهر احراز شود اما توی همان شهر و در روز روشن هزار حکم قطعی خداوند زیر پا گذاشته شود بعضی هیچ احساس مسوولیت نمی کنند ... و خیلی چرا های دیگر و فکر می کنم به فرض که آقای انتظامی زیر بار برود و آقای قدیری راضی شود ویکی دو نفر همکاران روزنامه هم که از تمام هستی نگران آرامش نان دانی شان هستند چوب لای چرخ ستون نگذارند و... آدمهای بیکاری که در تهران و قم و مشهد و اصفهان و تبریز و... نشسته اند به تماشای پیش پایشان و احساس تکلیفشان هم با پریدن گنجشک از سر درخت بیدار می شود ! چه خواهند کرد و ... مگر من وظیفه شرعی دارم برای نوشتن و اصلا چه دردی است ؟ نه خانی آمده و نه خانی خربزه خورده و ...مگر وقتی برنامه های تلویزیون ماه مبارک قطع شد( و خیال می کردم به خاطر فشار علمای قم است و بعد در ملاقات با آقای ضرغامی اصل اعتراض ایشان این بود که چرا گفتی تلویزیون در بحث حجاب مقصر است ؟ و بنده خدا نمی دانست معتقدم تلویزیون در بی ادبی و بی اخلاقی عمومی و آشفتگی روابط والدین و فرزندان هم بیش از همه مقصر است و دل آقایان خوش که نمی گذارند ملت سر وسینه فلان بازیگر را ببینند وبینندگان بیخود انتظار دارند که زنی که شوهرش زنده از زیر آوار بیرون آمده او را در آغوش بگیرد و ... )با خود نگفتم خدا را شکر باری از دوشم برداشته شد و گر چه هنوز هم نمی دانم جواب سوال مردم را در کوچه و خیابان بدهم... 

 
  خدا وکیلی خود شما الآن توی دلتان نگفتیدکه ... نه انگار لبنان دارد اثر میکند ؟
 با اینکه مرا میشناسید! ... خوب تکلیف غریبه ها معلوم است ...می بینید که حق دارم ملاحظه کنم.
   مطلب وبلاگ خداجویان را تازه دیدم و خیلی دارم با خودم کلنجار می روم که از کنارش بگذرم نمی دانم می توانم یا نه معلوم میشود تاریخ چگونه ثبت میشود ! شاید ناچار شوم اشاره ای مختصر به داستان همشهری محله بکنم و دو نفری که بار همشهری محله را برداشتند یکی سید ناصر موسوی جزایری که افتخار رفاقت و دوستی اش را بیست سال است دارم و یکی هم مهرداد اینانلوی عزیز که همین آقای جزایری به من معرفی کرد و رفاقتمان سال ۱۴۰۲ بیست ساله میشود ...

    یک دوست ناشناس هم چند وقت یکبار می آید و صدرا امانی را شاکی می کند ! من البته به این طورچیز ها عادت دارم و سال هاست انتظار می کشم یکی بیاید در روز روشن با چهره باز مرد و مردانه بنشیند از سر صداقت بگوید و بشنود ولی  ... اما یک حرف با امثال صدرا دارم و آن اینکه من واقعا و بی تعارف برای خودم حتی آنقدر ارزش قایل نیستم که کسی حتی برای تایپ کردن اسمم وقت بگذارد ( شاید اثر ماه رمضان است یا به خاطر اینکه مدتی است به لطف خدا شده ام یک شهروند عادی عادی که نه کسی می شناسدش نه کسی زیادی تحویلش می گیرد و ...) و یک حرف هم به عنوان مقدمه با این دوست ناشناس با این امید که بیاید مثل یک مرد حرف بزند و اصل حرفهای مرا هم بشنود...


   من نه ادعا های بزرگ دارم و نه خود را معصوم می دانم . اشتباه هم در زندگی و کارم بسیار کرده ام ولی با تمام وجود مطمانم که هیچ وقت دانسته و عمدا اشتباه نکرده ام هیچ وقت خیانت نکرده ام سعی کرده ام نفاق نورزم سعی کرده ام دروغ نگویم و به خاطر همین صادقانه و با جرات و صراحت به اشتباهاتم اعتراف کرده ام . البته حالا قرار نیست لیست درست کنم ومن هم اگر روزی حال و حوصله معرکه گیری داشتم حالا دیگر ندارم و الا بعد از یک عمر گدایی شب جمعه را گم نمی کنم و می دانم برای بالا رفتن آمار کانتر وبلاگ چه کارها می شود کرد...
  راستی آقا مجتبی هنوز ایمیل هایم را ندیده ام فعلاباز نمی شود امیدوارم به خیر بگذرد 

                         اما لبنان چقدر آن شکلی بود که فکر می کردم ؟ 

   وقتی به لبنان آمدم با این سرزمین بیگانه نبودم . آب و هوایش را دوست داشتم و مردمش را و تسامح و تحملشان را و آزادیهای اجتماعی لبنان را که از کنارش هم هیفا وهبی در می آید و هم شهدای استشهادی و دوستانی هم در لبنان داشتم و کما بیش چیزهایی از این کشورمی دانستم و خوانده بودم و چند سفر هم آمده بودم و برای همین بین گزینه هایی مثل مالزی و آلمان و هند و ترکیه و کانادا  و امارات و ... لبنان را انتخاب کردم و به سختی ها و مشکلاتش هم از غربت و مشکلات خانواده تا قطع آب و برق و گرانی فکر کردم اما حالا بعد از یک ماه چقدر تصوری که داشتم با آن تصور اولیه تطبیق می کند ... حالا که یواش یواش دارم توی متن ماجرا همه چیز را از نزدیک می بینم ؟ راستش این چند وقت خیلی به این سوال فکر کردم ولی  قانع نشدم که الآن قضاوت کنم فکر می کنم این چیزی است که باید بعد از سه چهار سال موقع برگشتن جمع بندی کنم و فعلا بدون قضاوت فقط خرده خرده بنویسم ... از ترافیک شدید و بوق اعصاب خرد کن تاکسی هایی که فقط مانده بپرند توی پیاده رو بغلت کنند ببرندت و معمولا یک لنگه کفش بچه گانه هم به ته اگزوزشان آویزان است و کلی طول کشید تا بفهمیم معنی اش اینست که بخورد توی چشم حسود منتها برای تخفیف درجه خشونت از کفش بچه گانه استفاده می کنند !  تا بعضی رفتارهای عجیب و غریب جماعت برای ما که به ایران عزیز عادت کرده ایم

                    پست بعدی : در ایران چه چیز هایی را قدر نمی دانستم؟ 

حکایت نمایشگاه مثلا ایرانی در بیروت !

گزارش مراسم روز قدس به شیوه لبنانی    


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥  

چه خبر ؟

   بچه ها را ثبت نام کردیم و خانه هم به لطف خدا پیدا شد . البته با کلی پیگیری و معطلی چون خیلی چیزها با ایران فرق میکند . از سیستم خانه اجاره کردن بگیر ( دفعه قبل ناشی گری کردم و رفتم سراغ واسطه و پول گرفت فقط برای اینکه آپارتمانی را نشان بدهد ) و گرانی ( کتابهای درسی بچه ها به تنهایی دویست هزار تومان خودمان آب خورد و یک بار بنزین ماشین حدود سی هزار تومان میشود )

   دیروز هم اول اکتبر بود و اولین روضه لبنانمان بر گزار شد . خودمان چهار نفر نشستیم و برای پدر بزرگوار پیامبر قرآن خواندیم و بعد حدیث کسا و ذکر مصیبت . دوستانم می دانند این روضه خانگی را دو سه سال است داریم و البته در تهران اولین روز هر ماه شمسی بود .

   چند جلسه و ملاقات خیلی خوب هم با بعضی نویسندگان و اهل فن عرب داشته ام که شاید سر فرصت چیز هایی از آن ها بنویسم .حد اقل حسن این گفتگوها جز افزایش اطلاعات این است که زبانم دارد خوب به عربی و انگلیسی گرم می شود...امیدوارم در آینده نزدیک وبلاگ عربی و انگلیسی را راه بیاندازم

  یک سر هم رفتیم دانشگاه آمریکایی را دیدیم که خیلی خوب بود . چند دانشگاه را دیده ام و برای دیدن بلمند و سن ژوزف هم برنامه ریزی کرده ام

شما چه خبر؟

   قرار بود اوایل ماه مبارک یک کتاب از من و یک کتاب از خانمم  از چاپ در بیاید . اگر خبری شد پیغامی بدهید

تشکر و سلام

                                          

  از همه دوستانی که کامنت گذاشتند متشکرم . از مرتضای عزیز و حمید داداشی و صدرا امانی تا سید عزیز سادات اخوی و همه خاندان محترم حیرت سجادی و همه بزرگوارانی که افتخار شاگردی و دوستی شان را دارم و روزها بیادشان هستم و شب ها در رویا روی ماه شان را می بینم . به یاد همه هستم مخصوصا توی کتابفروشی ها بیشتر رفقا را یاد میکنم . راستی یک کتاب جالب خریده ام به نام احمدی نژاد که مدعی است فرماندهی لشکر امام زمان علیه السلام به عهده ایشان است ( قبلا یک کتاب دیده بودم که می گفت شعیب ابن صالح باید علی شمخانی باشد...)

             اما بعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد :

  چرا ( یا چگونه ) لبنانی شدم ؟ 

  سالها برای حرام شدن استعداد ها و وقت ها و جوانی ها حرص خورده ام . سالها به هر که رسیده ام از این دغدغه سخن گفته ام . سالها به آینده و تربیت نیروی انسانی و ... فکر کرده ام . اولینش گفتگو با مقامی بلند پایه در سال ۶۹ و آخرینش حرف زدن با آقای احمدی نژاد یک ماه قبل و آخرش به این نتیجه ها رسیده ام :

 ۱- ....

  ۲- من اشتباه می کنم و این موضوع اینقدر ها هم مهم نیست

  ۳- انگلیس و آمریکا اشتباه می کنند که به فکر آینده و آموزش  هستند . آنها چون امداد غیبی ندارند خوب مجبورند جان بکنند ولی ما خدا و امام زمان و دین و قرآن را توی رودربایستی قرار می دهیم خودشان یک کاریش می کنند...!

 خلاصه دردسرتان ندهم وقتی دیدم زورم به دیگران نمیرسد مثل همه انبیای متواضع ! بار و بندیل خودم را جمع کردم... شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است ؟ یک روزی قرار بود عالم را درست کنم ( مجلات انگلیسی و عربی و ... زمزم و صدف برای بچه های مسلمان ۱۳۷۳ ) بعد رفتم سر بچه های مملکت خودمان ( صندوق سبز کانون و خانه روزنامه نگاران جوان ۱۳۷۴و۷۵) و آخر سر رسیدم به یک شهر ( همشهری محله تهران ۱۳۸۲) و حالا علی مانده و حوضش ...

  خودم هستم و خودم . بعد از سالها فکر کردن به چیزهای مثلا مهم و گنده دارم مثل آدم زندگی می کنم . به درس و مشق بچه ها می رسم. با خانواده ام غذا می خورم . ورزش می کنم و کتاب میخوانم

  چرا تعارف کنم و تظاهر ؟ اینجا که دیگر ایران نیست . بله . خسته هم شده بودم به قول سید حسن نصرالله بزرگ و دوست داشتنی ( که اینجا قیمتش بیشتر معلوم میشود ) در جشن تماشایی پیروزی : تحمل هم حدی دارد . تحمل بی نهایت مال پیامبران است و ما پیغمبر نیستیم ...

  بله من از خیلی چیز ها هم فرار کردم و انکار نمیکنم . من دروغهای بزرگ شنیدم از آدم های بزرگ من نفاق های عجیب دیدم از آدم های مدعی من نامردی های تلخ دیدم از آدم های خیلی ناز و مهربان و دوست داشتنی ! این اواخر همه اش یاد یک هرو یین فروش هم بند میافتم در زندان اوین که نه او مرا می شناخت و نه من او را ولی مردانگی و انسانیتش از خیلی مدعی ها بیشتر بود... مطلق هم فکر نمی کنم . توی همین تهران وجود آسمانی رهبر انقلاب هست توی همین شهر نفس حاج آقا مجتبی تهرانی هست توی این شهر خیلی خیلی بهانه برای نفس کشیدن و تلاش  کردن هست و مگر مومن منتظر میتواند بی انگیزه شود و ببرد و ... اما اگر می خواستم بمانم وقت من به تماشای جمال آقای خامنه ای یا حضور در مسجد جامع یا مطالعه احوال حضرت سید علی قاضی طباطبایی نمی گذشت... نکته اینجاست

 شرایط ظاهری من بد نبود . نمی خواهم پیشنهاد های مطرح شده را ذکر کنم ولی همه موقعیت هایی بود که در مسیر رشد حرفه ای من بسیار بسیار بالا و فوق توقع تلقی می شد اما نکته اینجاست که اگر خودم را خلاص نکرده بودم الان یا باید در همشهری برای انتخابات شوراها فدایی آقای فلان می شدم یا در ایران برای تثبیت موقعیت آقای بهمان جان میکندم...بقیه شرایط هم توفیر چندانی نداشت . راستش هر چه فکر کردم احساس وظیفه و تکلیف شرعی ام نیامد خیلی هم سعی کردم ولی خوب نشد دیگر ... حکما هم می گویند این نشانه سلامت است که احساس تکلیف آدم  خیلی هم همین جوری نیاید...

پست بعدی :

   دیگه چه خبر ؟ و لبنان چه قدر همان شکلی بود که فکر می کردم؟


کلمات کلیدی: