نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

خواننده مسيحی
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٥  

   با خودم قرار گذاشته ام تا دو مطلب قبلی را نیا ورده ام از یادداشتهای جدید چیزی ننویسم و همین طور نوشته ها دارد تلنبار می شود !

   اما مطلب اول ماجرای جالب ترانه جولیا پطرس است که بخش های عمده را از دو مجله لها و طرابلس پست نقل می کنم . ( خودمانیم این پست وبلاگم چه خوراک خوشمزه ای می دهد دست بعضی ها که شنیده ام می گویند فلانی بریده و فرار کرده و ابطحی شده و دارد عوض می شود و ...نوش جانشان ما که بخیل نیستیم این هم روی بقیه ) به هر حال سفر دوره ای او که از بیروت آغاز شده و در چندین کشور ادامه خواهد یافت نشانه غریبی از امدادهای خداست وقتی پیشوای مقاومت مخلص باشد خدا راهی پیدا می کند که سخنش به این وسیله به گوش کسانی برسد که طور دیگری شاید حرفش را نشنوند البته ابتکار زیبای بچه های حزب الله در تولید فایل های صوتی برگزیده سخنرانی های مهم رهبرشان با فا صله های سرود و موسیقی و زیباترینش زیارت آل یاسینی که ایشان خوانده چنان است که معمولا در ماشین طرفداران حزب الله این نوارها شنیده می شود و به جای خود قابل بحث است

  ما در تهران متا سفانه ماهواره نداشتیم ( نمی توانستیم داشته باشیم ) ولی ایام جنگ که خبرها را در روزنامه جدی دنبال می کردم دیده بودم که المنار زنی بی حجاب  اما متین و پوشیده را نشان می دهد که در میدان ریاض الصلح بیروت با شور و حرارت عجیبی در دفاع از مقاومت و پایداری حرف می زند ولی نمی دانستم کیست و چرا مهم است این روزها از طریق اخبار و روزنامه ها و تبلیغات سطح شهر دو زاری ام یواش یواش افتاد که قصه چیست

  جولیا پطرس که خودش هم مال جنوب لبنان است ترانه جدیدش را با نام احبائی بر اساس نامه سید حسن نصرالله به رزمندگان حزب الله خوانده و با یک برنامه گسترده عواید این کار را به فرزندان شهدای جنگ اختصاص داده است . خودش به یک میلیون دلار امیدوار است و یک شماره حساب شخصی را برای این کار اعلام کرده ... وی در چهارده سالگی اولین آلبومش را بیرون داده همزمان با جنگهای داخلی. به کارهای وطنی و انقلابی معروف است و بر خلاف انتطار خبرنگار می گوید بچه هایم را با دیدگاه های سیاسی پرورش می دهم و معنی ندارد خنثی و بی موضع باشند. متن این ترانه کار غسان مطر شاعر معروف است که دقیقا بر اساس نامه حماسی و شاعرانه آقای نصرالله نوشته شده و کار را برادرش زیاد پطرس آهنگسازی کرده و فیلمبرداری و کارگردانی کلیپ توسط خواهرش صوفی پطرس در ویرانه های بنت جبیل انجام شده چون می گوید مقاومت در این شهر معجزه هایی خلق کرده و آن را به عنوان رمز پایداری ماندگار کرده است .او تنها هنرمندی بوده که بعد از قتل عام قانا به میدان ریاض الصلح آمده و به اعتراض سخنرانی کرده ( در حالیکه نیشان در برنامه اکید اکید مایسترو شبکه نیو  از راغب علامه همین را می پرسید که بعضی مردم گله دارند که شما هنرمندان ایام جنگ در کشورهای دیگر مشغول کنسرت هایتان بوده اید ) او می گوید این کار را از موضع سیاسی یک گروه خاص ( مثلا حزب الله ) نکرده ام بلکه آن را از موضع مخالفت و مبارزه با ظلم و جنایت می دانم و هر کس آن را از خود و دیدگاهش جدا بداند نشان می دهد که او از صف اعتراض به تجاوز جدا شده است .او در باره شکل گیری ایده این کار می گوید : فکر این کار زمانی شروع شد که نامه جناب آقای سید حسن نصرالله را گوش کردم که در پاسخ به نامه مجاهدین قهرمان نوشته بود و در همه ما اثر گذاشت و دلهای همه امت را تکان داد آن موقع بود که با غسان مطر تماس گرفتم و از او خواستم متن نامه را برای یک ترانه آماده کند

  متن شعر به نقل از طرابلس پوست چنین است : ( اگر روزی جواز شرعی برای شنیدن صدای زن پیدامیشد این کار یکی از اولین کارهایی بود که گوش می کردم چون این روزها که بیش از گذشته ذهنم درگیر حوزه لایف استایل است اثر و نقشش را توی محیط دارم می بینم ). به نظرم لازم است در باره این بخش از یادداشت برای همان بعضی دوستان صراحتا توضیحی را که در یک سخنرانی عاشوراییان اصفهان به تفصیل دادم مختصرا بگویم وآن اینکه غیر عقلانی و غیر شرعی می دانم که تظاهر کنم اساسا از صدای زیبا ی غیر مجاز و حرام بدم می آید این یعنی من سالم نیستم! بلکه اگرمثلا در ماه رمضان از خوردن و آشامیدن خودداری میکنم به خاطر این است که علیرغم میل شدید به دلیل دستور خدا چشم و گوش و دهان از حرام می بندم و جهاد یعنی همین و در غیر این صورت اساسا تصور ثواب برای کسی که مثلا به خاطر شکم سیرش توانایی خوردن ندارد بی معنی است فتامل !  البته می دانم و می فهمم بسیاری از دوستان اصولا این ادبیات و این صراحت را نمی پسندند و  هنوز هم نوعی تعارف معمول و رایج را ترجیح می دهند اما چه کنم من فهم و تشخیص شاید ناقص و نادرستم این است که ریشه خیلی از مشکلات جوان های امروز در همین تعارفات ریا آلوده است و البته هر کسی هم موظف است بر اساس فهم و تشخیصش عمل کند و به همان مثاب است چه مصیب باشد چه مخطی والبته در غیر حوزه مشخص تقلید ... بگذریم خیلی حرف دارم که خیال می کنم مهم هم هست  و کاش می شد تهران که می آیم بخشی اش را در یک جمع عمومی با رفقا بحث کنیم ولی به هر حال ...

   متن شعر احبائی:

   استمعت الی رسالتکم ... و فیها العز و الایمان ... فانتم مثلما قلتم... رجال الله فی المیدان ... و وعد صادق انتم ... و انتم نصرنا الآتی... و انتم من جبال الشمس ... عاتیه علی العاتی... بکم یتحرر الاسری ...بکم یتحرر الارض..بقبضتکم بغبضتکم...یصان البیت و العرض... بنات حضاره انتم... وانتم نهضه القیم ...و انتم خالدون کما ...خلود الارض فی القمم ...و انتم مجد امتنا ...و انتم انتم القاده...و تاج رووسنا انتم ... و انتم انتم الساده ... احبائی ...اقبل نبل اقدام ...بها یتشرف الشرف ...بعزه ارضنا انغرست .. فلا تکبو و ترتجف ...بکم سنغیر الدنیا ...و یحنی راسه القدر ...بکم نبنی الغد الاحلی ... بکم نمضی و ننتصر ...

                توضیح : برای نظم خودم و روشن شدن تکلیف شما بعد از این وبلاگ را   شنبه ها به روز میکنم

 

 


کلمات کلیدی:
 
مطالب متاخر
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥  

   اول از دوستان مجله حجره تشکر میکنم و ضمن اظهار شادی از خبر خوش شان برای همگی آرزوی توفیق دارم از آقای خداجویان هم به خاطر شعری که کامنت گذاشتند ممنونم

  بعد هم اینکه خبر تازه قدری هست ولی سرعت اتصال و تحریر من اجازه نوشتن همه اش را نمی دهد و اجمالش اینکه کلاسهای انگلیسی خوب پیش می رود و من هم بالاخره طلسم تردیدم را برای تماس های مطبوعاتی شکستم و برای اولین ملاقات پیش سردبیر الاخبار رفتم استاد جوزف سماحه که روزنامه اش از جهت سر و وضع حرفه ای و توزیع و ... از بقیه قدری جلو تر است و خودش هم خیلی معقول و فهمیده و اصولا توی اوضاع شلوغ و پلوغ فعلی آدم چیز های جالب زیاد می بیند ( از مطلب اخیر خانم غاده السمان نویسنده معروف معاصر تا حمایت بی حد و حصر شارل ایوب مسیحی و روزنامه اش الدیار از آقای نصرالله و مقاومت چیزی مثل روزنامه جمهوری اسلامی خودمان و آقای هاشمی رفسنجانی )

  از دوستان جامعه اسلامی هم عذرخواهی می کنم هنوز وبلاگ هایی را که دیده ام درست تفکیک نکرده ام فکر کنم هر کسی قدری وقت بگذارد کار سختی نیست مخصوصا مصری ها وبلاگهای خوبی دارند

  اما مطالب باقی مانده خودم را تصمیم گرفتم با فاصله ارسال کنم و فعلا بخش اول :

  روز قدس قرار شد برای اولین بار در برنامه های عمومی شرکت کنیم ( چون در ضاحیه ساکن نیستیم از فضای عمومی شیعیان دوریم) پرسان پرسان و بعد از کلی گشتن محل مراسم را پیدا کردیم و به عادت ایران هر چه دنبال جمعیت گشتیم و پرچم و آتش و شعار و پوستر و سر وصدا چیزی ندیدیم تا اینکه معلوم شد دو بار از جلوی محل مراسم گذشته ایم  قصر یونسکو جایی مثل تالار وحدت خودمان یا سالن حجاب کانون و گروه مارش نظامی دم در مشغول نواختن و ملت بی سر و صدا مشغول ورود و تشریفات حزب الله بسیار منظم ... رفتیم نشستیم بی حاج بخشی و وزیر شعار ! ( این هم شد روز قدس ؟) اول سرودهای زیبای مقاومت پخش می شد و بعد آن نوار معروف نامه رزمندگان و جواب آقای نصرالله که صدای نریتورش فوق العاده است و ترکیبش شاهکار و مست کننده و مسحور کننده و بعد قاری قرآن آمد و فضا کمی ایرانی شد و بعد از قرآن پرده کنار رفت و ... چشمتان روز بد نبیند ... جای دکتر محسنیان راد خالی گروه ارکستر سمفونیک نشسته بودند... در روزروشن جلوی چشم خلایق ...تازه  یک قسمت سالن هم پر بود از روحانیان عمامه به سر با جلال و جبروت ... و هر چه هم بگویی دستشان بود از ویولن بگیر تا یک چیز بزرگی که اخوان اینانلو باید می آمدند برای تشخیصش! اول سرود ملی لبنان و آرم حزب الله را زدند و بعد چند کار از سرودهای مقاومت و چقدر زیبا و حماسی و اثر گذار ... حالا من را توی این فضا جو گرفته بود و با دیدن این صحنه و روحیه جوان نوازنده ای که خودش را در شرایط یک مجاهد استشهادی حزب الله می دید ( مانند فیلمبرداران المنار در عملیات نظامی که دقیقا یکی از نیروهای گردان هستند  ولی با دوربین ) رفته بودم توی خیال جوانی که در تهران نوازندگی می کند و حسش اینکه  به شهر نو رفته است وآرام آرام گریه می کردم و توی فکرهای خودم بودم که جمعیت شروع کرد به کف زدن و چند بار که همه کف زدند یکی پیدا شد و طلب صلوات کرد و صدای صلوات بلند شد و هر چیزی به جای خود

   یک شب هم همان ایام ماه مبارک با کلی شوق و ذوق و با دنیایی اشتیاق و دلتنگی رفتیم نمایشگاه ایران شوق برای دیدن یک پرچم ایران شوق برای دیدن یک چهره و لبخند ایرانی شوق برای لحظه ای مکالمه فارسی حتی با یک غرفه دار ناشناس و باید خارج از ایران را تجربه کنی تا معنی این شوق را بفهمی ( ومن در بولونیا نمی فهمیدم هر سال چه چیزی پیرمرد یزدی را از کیلومترها دورتر می کشاند به نمایشگاهی که حد اکثر تویش  دو تا و نصفی غرفه ایرانی بود ) خاصه در لبنان امروز که خیلی ها می میرند برای اسم ایران و عکس امام و ... با این حال و هوا رفتیم و خوب شد با عصبانیت همان موقع چیزی ننوشتم و  ... چقدر ما گیجیم که فکر می کنیم فرهنگ فقط یعنی نمایشگاه کتاب یا سینما و شاید اینجوری حالیمان کرده اند که سرمان گرم باشد به همبن ها و خو دشان اصل کار را بکنند ... درد سرتان ندهم رفتیم نمایشگاه و بیش از همه چیز جنس چینی دیدیم ... انگار یک کار کنتراتی برای تقسیم چند غرفه ارزان بین کاسب های لبنانی  و آنچه دیدیم به اختصار:

 غرفه تسهیلات مهاجرت به کانادا !  

غرفه نوار های نانسی عجرم و راغب علامه و بازی پلی استیشن و ... و دریغ از یک نوار شجریان در تمام نمایشگاه

کتاب های عربی و دریغ از یک جلد کتاب فارسی

 پرچم عراق !

تابلوی نقاشی کاملا برهنه در غر فه هنر های عربی !

عکس رفیق حریری ! ( عکس امام و مقام معظم رهبری راهم دیدیم از پشت شیشه در اتاق تشریفات دم در که بسته بود )

  یک نفر هم که وسط آن همه آدم فارسی حرف می زد چنان با شوق کودکانه بچه ها سرد و بی اعتنا برخورد کرد که همه ذوق زینب از دیدن یک خانم ایرانی( به قول خودش) ماسید و فریادی که زده بود حتی خانم را به اندازه بقیه بازدید کنندگان تحت تاثیر قرار نداد

   خیلی حرف داشتم بنویسم و خیلی یا دداشت هم برداشتم ولی ...

   اما اینکه در ایران چه چیز هایی را قدر نمی دانستم ؟ شما چه فکر می کنید ؟ جوابتان هر چه باشد با جواب من یکی نیست . تا از لطف و رحمت حق سعادت زندگی در ایران عزیز را دارید یک چیزهایی را می بینید و وقتی که به مدد و یاری پروردگار چند صباحی می آیید آن طرف خط چیز هایی را می بینید که تا دیروز اصلا به آن فکر نمی کردید چیزهای گاه بسیار کوچک و به ظاهر بی اهمیت و پیش پا افتاده  .همان حکایت ماهی که در خشک اوفتد و ... بخواهم مثال بزنم هم خیلی شخصی می شود و هم شاید سبب سو ؛ تفاهم اما خلاصه کلام در یک کلمه : همه چیز از سیر تا پیاز ... از خوبی ها و بدی ها ... شاید این هم لطف خدا باشد و چرا شاید؟ قطعا هست برای بهتر دیدن و بیشتر فهمیدن و ... مگر کم نعمتی است همین ؟

 


کلمات کلیدی:
 
جمله معترضه
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥  
اصل مطالبی را که باید می نوشتم فراموش نکرده ام ( ان شا الله اولین فرصت )

   اما یک سوال . یک دغدغه به عنوان یک جمله معترضه :

این روزها که زینب به مناسبت و اقتضای موقعیت از تفاوت شیعه و سنی ( یا به قول خودش سنتی !) می پرسد دو ماجرای تاریخی در ذهنم مرور می شود :

   یکی مربوط به دختر خردسال ابوالاسود دوئلی که در غیاب آن یار وفادار امیرالمومنین ظرف عسل اهدایی معاویه را تحویل گرفته بود و به شوق و اشتهای کودکانه قدری به دهان گذاشته بود و ...و تا پدر برسد و با خبر شود و با عجله به زبان ساده برایش توضیح دهد که معاویه این را داده تا علی را از ما بگیرد  پیش از آن که پدر کوزه عسل را پس بفرستد سراسیمه به حیاط خانه دویده و انگشت در حلق خود کرده بود تا هر چه می تواند از آن زهر عسل نما بیرون بریزد و شعری بسیار زیبا و حماسی سروده بود ( کاش در تهران بودم و برای نقلش به منابع دسترسی داشتم )

   و دیگری ظاهرا مربوط به لحظه اعدام حجر بن عدی و پسر نوجوانش توسط ماموران معاویه وقتی که از او می پرسند اول گردن تو را بزنیم یا پسرت را ( من اگر بودم مثل عموم پدر ها می گفتم اول من ) اما او می گوید اول پسرم ...چون از خودم مطمئنم اما می خواهم به چشم خود ببینم و آسوده خاطر بمیرم که پسرنو جوانم تسلیم  نمی شود و در حالی دنیا را ترک می کند که ولایت علی را در دل و بر زبان دارد ...

   راستی ... در این روزگار آشفته که همه سرگرم وظایف شرعی و تکالیف الهی و تعهدات دینی کوچک و بزرگ و رنگارنگ شده ایم ! چقدر از اصل ماجرا  حقیقت غدیر و امتدادش در عا شورا و انتظار و ریشه اش در بعثت و هجرت به فرزندانمان می آموزیم ؟

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥  
  چه خبر ؟

  این وبلاگ در غربت برای من یک خاصیت تازه پیدا کرده و آن یافتن دوستان و عزیزانی است که مانند یکایک شما برای دیدنشان مشتاق بوده ام از حضرت حجت الاسلام انجوی نژاد که هنوز سعادت زیارت حضرتش را نداشته ام گرفته تا حسین دهباشی که فکر می کردیم با هم همسایه شیطان بزرگ بشویم و قسمت نبود و او تنها ساکن آمریکا شد و... فکر می کنم اگر بتوانم دکتر آهویی را در  اینوراروپا پیدا کنم و دکتر خلجی را در آنور و علیرضا خزعلی و حسین دهباشی هم از امریکا و ... قرار بود وحید وزیری هم برود بلژیک و مثلا اگر مهدی جدی نیا و احمد نجمی و  محمدرضا نوروز پور یا خود شما حتی از تهران بنویسید شاید چیز بدی نشود...

  اما خبر ها پیش شماست ... اینجا هم تلخ و شیرین دارد مثل همه جا و رنگ آسمان باز هم آبی است و البته یکهو زمستان شده بی خبر و باران های بی امان گاهی همه چیز را به هم می ریزد مخصوصا در ضاحیه که همین طوری درب و داغان هست و سیل و...باز بیروت و محله ما خوب است  هفته پیش در عکار ( جنوب لبنان ) سیل یک بچه را کشت

  دوباره در یک کتابفروشی کتابی جدید به نام دکتر احمدی نژاد دیدم ظاهرا بد شانسی خانم فاطمه رجبی بوده که در ایران مردم عادت ندارند این طور کتاب هایی ببینند جالب اینجا بود که پنج کتاب مختلف به نام سید حسن نصرالله در آمده و مشتری هم دارد

  قدری هم سرم به تلویزیون گرم است و برنامه های دینی موفق امثال کارهای شبکه اقرا که با شعار الاعلام الهادف روز بروز متنوع تر می شود و قبلا خیلی توی نخ دکترعمرو خالد بودم و تسلط و اجرایش که دیروز برنامه لمن کان له قلب را دیدم با اجرای خانم حنان قطان .نوعی تفسیر قرآن برای جوانان ...آقای قرائتی را دیده اید ؟ حنانشون...! تماشایی است و اسباب شرمندگی ما مدعیان

                                            یک نکته و شاید درد دل

   فکر می کنم پست مربوط به چرا لبنان را واضح نوشته ام ( دوباره نگاهی بیاندازید) صحبت اصلا شکایت و ناله و فرار نبود بلکه آخر همه حرفها صادقانه از خستگی ها گفته بودم و ...کامنت حمیدرضا داداشی عزیز کمی نگرانم کرد ( در باره کار بزرگ و کم نظیر همشهری محله مفصل خواهم نوشت و اینکه هنوز بیش از هر کاری برایم امیدوارکننده است و منبع ایده و طرح و خلاقیت و ...) اما در باره خودم ناچارشدم به اجبار اینقدربگویم که اگر قرار بود ببرم و فرار کنم هشت سال پیش که جوان تر و بی تحمل تر بودم و شرایط مساعد تر و ...چنین می کردم . هیچکس نمی داند و نخواهد دانست در آن روزها خودی ها چه رفتارهای تلخ کردند و غریبه ها چه وعده های شیرین دادند و... اگر قرار بر گریختن بود همان موقع وقتش بود نه حالا که به حسب ظاهر شرایط بر عکس شده و ... به عنوان یک نمونه و به تناسب ایام به لطف و حسن ظن دوستان اشاره می کنم که گمان می کردند نام بی مقدارم کنار اسم طلایی رئیس پلیس محبوب تهران و بعضی دیگر خاصیتی خواهد داشت و توی فکر ریاست کمیسیون فرهنگی اجتماعی شورای شهر بودندو ... بیشتر بخواهم درد دل کنم بعضی دوستان از سر لطف نصیحت می کنند که حرفهای گنده گنده بزنم و بحث های علمی و ... ( کامنت ها را می خوانید ؟) مثل کسانی که احساس می کردند برای روزنامه بزرگ همشهری افت دارد سردبیرش ستون آخر بنویسدو ...حق داشتند ...خوب من هم عادت دارم ...سال هاست که وقتی تند راه رفته ام توی خیابان یکی جلویم را گرفته که قباحت دارد ...روحانی باید متین باشد ...وقتی کنار بچه ام لب جدول پیاده رو نشسته ام یکی رسیده که شان شما نیست ...روحانی باید ... وقتی قیافه ام را دیده اند یکی در آمده که ریش شما کوتاه است ...روحانی باید... و گمان می کردند نمی فهمم برای بردن در  ؛ بازی ؛ چه باید کرد و نمی دانستند از اول برای بازی کردن نیامده بودم و...

   بگذریم...

                                                 پست بعدی :

    تصمیم گرفتم اگر بشود هر بار یک مطلب جالب از مجلات اینجا  به طور خلاصه ترجمه کنم و برای دفعه بعد مصاحبه جولیا پطرس خواننده ای که متن نامه سید حسن نصرالله به نیروهای مقاومت در ایام جنگ را  به عنوان ترانه جدیدش خوانده و ... یکی هم خانم ریم حیدر که در ماجرایی تماشایی عبای سید حسن نصرالله را هدیه گرفته و بعد از تهدید های مکرر آن را به عنوان اولین عبا در جهان بیمه کرده و ...

   دو مطلب هم از قبل مانده که الان وقت ندارم بعد با هم می نویسم

  


کلمات کلیدی: