نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

لبنان ،برداشت دوم
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥  

كتاب «لبنان... فلبنان» را كه ديدم ياد پروژه‌هاي عكاسي جذاب و خاصي افتادم كه در همشهري محله داشتيم. اما متأسفانه در ايران اصل به نشدن است و چاپ شدن و نوشته شدن و انجام شدن هر چيزي دليل مي‌خواهد و... بگذريم... به هر حال ايده كتاب و كار خلاقانه‌اش به شدت سرذوقم آورد.

اصل كار خيلي عجيب نيست. مجموعه‌اي از عكس‌هاي آرشيوي قديمي را جمع كرده‌اند و دوباره از همان آدم‌ها و در همان مكان‌ها كار عكاسي مجدد صورت گرفته اما جذابيت ماجرا اين است كه همه عكس‌ها داستان دارند. مادر و پدري كه بر سر جنازه دو فرزندشان مي‌گريند چندين سال بعد در جشن تولد دو فرزند تازه لبخند مي‌زنند. پسري كه در آغوش مادر و كنار تفنگ پدر روبروي گلوله‌هاست دوباره كنار همان ديوار براي رفتن به مدرسه از مادر خداحافظي مي‌كند.

پدري كه پسرش را در آغوش گرفته چندين سال بعد كنار همان پسر و...

مجموعه عجيب و خلاق و به شدت جذاب و تأمل‌برانگيز است و دوباره ايده‌هاي خاك‌گرفته و فكرهاي قديم را در خاطرم زنده كرد ولي افسوس...

شما هم در تماشاي چند عكس شريك شويد:


کلمات کلیدی:
 
بايد اينجا باشی تا بفهمی
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٥  

سخنرانی اخیر آقای نصرالله تکان دهنده بود و به قول غسان بن جدو ( الجزیره) استخوان شکن . باید اینجا باشی تا بفهمی چرا بعد از مدتها آرامش قلبم دوباره تنگی گرفت.عجیب و غریب بود شاید حرف احمد بن بلا را جوان های امروز درک نکنند که می گوید افتخار می کنم سرباز نصرالله باشم چقدر دلم می خواست انفجار درونم را یک جوری روی کاغذ بیاورم از مالکوم ایکس تا همین بن بلا که روزگاری اسطوره والگوی قهرمانی و مبارزه بود برای یک نسل و چقدر دل آدم میسوزد که خود نصرالله می گوید من سرباز خامنه ای هستم ولی در ایران بعضی کیسه های شن که خودشان برای پرواز بزرگ نیستند چه طور این بالن بلند پرواز را از اوج پایین می کشند هرروز و اگر نباشد بالا رفتنش با فشار گاز دعا ها و ایثار ها و...خدا میداند چه میشود ...بگذریم

 روز میلاد امام رضا علیه السلام حسابی تهاجم فرهنگی شدیم. صبحانه را در یک رستوران آمریکایی مهمان بودیم و بعد همان دوست میزبان ما را به دانشگاه آمریکایی برد . دفعه قبل که رفته بودیم شب بود ولی این بار در هوای خوب و اول روز و انگار یک روستا در دل بیروت کنار دریا و...خاطره مدرسه مدرس ( که قبل از انقلاب مدرسه آمریکایی های تهران بود)  زنده شد ودرست همه جا را گشتیم و صحبت ها شروع شد از دانیل بلیس و اینکه چگونه صد و چهل سال پیش کار را آغاز کرد و نقش این دانشکاه در جریانات سیاسی و اجتماعی معاصر نه فقط منطقه بلکه جهان و نقش ایرانی ها در آن ( یکبار آقای دکتر ... اشاره داشتند به اینکه وضعیت فعلی دانشگاه کار بچه های ایرانی دهه چهل میلادی است ) و بحث رسید به معماری از سنمار تا امروز که کاخ سفید و کاخ کرملین واژه هایی شناخته شده در فرهنگ معاصرند و اینکه ایران کجاست این وسط با آن سابقه درخشان و حرف برنامه ریزی برای سیصد سال و پانصد سال بعد و ...سر در آوردیم از اعمل لدنیاک کانک تعیش ابدا... ورحم الله امرئا اذا عمل عملا اتقنه.. و عجبا من جد هولائ فی باطلهم و ... همان درد دل ها و حرف های همیشگی که آخرش میرسد به آه و افسوس و بعد امید و ان شائ الله و ... عصر تصمیم گرفتیم برای رفع تهاجم فرهنگی و جبرانش برویم تظاهرات حزب الله  ولی چشمتان روز خوب ! نبیند وقتی دور و برمان را نگاه کردیم جماعت مشغول رقص و صفا بودند و از بلند گو ها هم که تا دیروز فقط سرود های حزب الله را پخش می کرد صدای زنی پخش می شد که گفتند فیروز معروف است رمز وطنی و سنتی لبنان و بعد سرودهای سلیمان فرنجیه و میشل عون که ظاهرا به تقلید از سرودهای حزب الله آماده شده اند و معلوم شد از میدان شهدا و وسط جماعت مسیحی سر در آورده ایم که البته تمایز تعریف شده ای نیست و باز قر و قاتی هستند و توی رقص های دسته جمعی جوانانشان دختران مثلا با حجاب هم قاتی بقیه دختر ها و پسر ها  و برایم تحمل دست اندرکاران مراسم جالب بود که خودشان در خیمه هایی آنطرف تر مشغول نماز و دعا بودند و چاره ای نداشتند جز اینکه آداب تحالف و مشارکت را بپذیرند . دیدم آمدیم توبه انگار توبه به ما نیامده برگشتیم میدان ریاض الصلح ...امان از این تهاجم فرهنگی ! و رفتم توی فکر مدیریت این نیروی جوان و سازماندهی این همه انرژی و حرفی که سالهاست از زمان خانه ( که بالاخره امسال توسط برادران دولت جدید کارش یکسره شد ) داشته ام که متفاوت است همه اش با هدایت اخلاقی و مطلق دیدن و  تصور انسان کامل و ... اتفاقی که در جیش المهدی عراق افتاد و طالبان افغانستان و .. . با این فرق که اینجا یک جوری در فضای خاص لبنان تعریف میشود  جوان ها بالا و پایین می پرند و همه پرچم ها قاتی است . شال حزب الله در گردن و پرچم میشل عون به کمر همان قصه با یک دست سینه زنی و با یک دست بشکن و ماجرای انجمن اسلامی کلیسا و... همین جا پاسخ آن دوستمان را بدهم که بر عکس تصور ایشان آقای نصرالله و بقیه دقیقا برای عنوان مقاومت از نام حزب الله استفاده می کنند ( تغییر شعار فرعی حدود پانزده سال پیش بحث مستقلی است ) ولی نکته مهم توجه آنها به شرایط و واقعیت های عینی و به قول خود آقای نصرالله اخذ بالاسباب است . در همین تظاهرات اعلام شد در محل اصلی اعتصاب فقط پرچم لبنان را بلند کنید و دیدیم این استراتژی چقدر موثر بود یا نماز جمعه مشترک دیروز به امامت یک شیخ از جماعت اهل سنت ( اواسط سال که خدمت آقای نصرالله رسیدم برای گرفتن یک یادداشت در همشهری آن موقع و  قولش را  هم داد ایشان از انتخابات پارلمانی و بعضی از همین حواشی می گفت که عرض کردم همین توجه شما به ملاحظاتی مانند استفاده رسمی از تاریخ میلادی برای کارهای حزب الله و نه مثلا تاریخ هجری قمری خودش خیلی از راهها را باز می کند . تا یادم نرفته همین را نقل کنم که یکی از دوستان می گفت زمانی که فیلم مارمولک ساخته شد یک نسخه از فیلم را گیر آوردیم و به ایشان رساندیم ) خلاصه واقع گرایی که حز ب ا لله به آن توجه دارد رمز ماجراست نکته مهم این است که فضای  لبنان فضایی خاص و متفاوت است و اقتضاات خودش را دارد مثلا در همین اعتصاب اینقدر نکات و صحنه ها ی بکر هست و چقدر دلم میسوزد که همه بیشتر درگیر بحث های سیاسی و خبری هستند . به ایمن زغیب کارگردان مجموعه روح الله زنگ زدم گفتم این فرصت دیگر تکرار نمی شود میدانی چه فیلمهای مستندی میشود اینجا در آورد و بعد درد دل ها شروع شد و ... بعدش هم زنگ زدم به دکتر جبلی العالم و لی ...به هر حال فضای عجیبی است و خوب است که اینجا روزنامه جمهوری اسلامی و ستون جهت اطلاع ندارند والا راهپیمایی تعطیل بود و میدان محسنی باید جلوی میدان ریاض الصلح بوق می زد! حالا اقتضای طایفه ای بودن اینها و ترکیبشان میشود نقش عنصر رنگ پرچم ها و شعار اخضر اصفر لیمونی و عنصر حرکت و بالا و پایین پریدن و رقص و دست زدن ها و...عنصر صدا و فریاد و شور و موسیقی و ( سی دی کلیپ ها ی کنسرت گروه موسیقی حزب الله در مناطق مختلف لبنان دیدنی است ) اقتضای اینجا را ایران ندارد . توی ایران اگر کسی با کراوات نماز بخواند یا با روسری نصفه نیمه عکس آقای خامنه ای را بغل کند بچه حزب اللهی های تهران چه جوری نگاهش می کنند ؟ ( یادم نمی رود قیافه جماعت را وقتی در فرودگاه تبریز به اردشیر رستمی رسیدم و بعد از مدت ها همدیگر را دیده بودیم و آن موقع مشغول باز ی در سریال شهریار بود یا وقتی با دکتر اسلامی ندوشن از مشهد برمی گشتیم که ایشان در توس سخنرانی داشت و هر دو مورد آنها سه تیغه و کراواتی و من با عبا و عمامه مشغول روبوسی و حال و احوال و ... )


کلمات کلیدی:
 
لبنان جديد
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٥  

   * روضه ماهانه مان را دیروز بعد از تظاهرات پر شور برگزار کردیم  ( و چه عکس های قشنگی محسن گرفت نمی دانم می شود بگذارم توی وبلاگ یا نه ).ان شاالله روضه ماه آینده را در تهران برگزار می کنیم همزمان با سالگرد ازدواج مبارک امیرالمومنین و حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها . همه برادران را از همین الان دعوت می کنم زمانش روز اول دی ساعت و مکان  دقیقش هم بعد ...

   * توی کلاس زبانمان یک نفر مصری هست و یک نفر عراقی و من ایرانی پیشنهاد کردم یکی از لبنانی ها هم بیاید مجموعا در باره کشورهای همدیگر بنویسیم به این شکل که اولین کلماتی که به ذهنمان خطور می کند یادداشت کنیم . بد نیست برای مقایسه شما هم این کار را بکنید تا دفعه بعد جواب آنها را نقل کنم ( پنج کلمه )

   * به یک نکته در معادلات لبنان دقت نداشتم و تازگی ها دارم متوجه اش می شوم و آن حسادت است . وقتی ولید جنبلاط با حرص و کینه به یکی از تابلو های بزرگ سید حسن نصرالله در اتوبان فرودگاه اشاره کرد و حرفی نامربوط گفت تازه رفتم توی فکر که :ای ...عجب همه این ماه ها که تصویر این بزرگمرد را بالاتر از تصویر جمال عبدالناصر حتی در الازهر مصر و  اندرونی بعضی کاخ های شیوخ عرب بالا می بردند و امثال جولیا از کلماتش ترانه می ساختند و امثال ریم حیدر با شور و حرارت در ستایشش فریاد می زدند هر کلمه و گزارش و تصویر ذره ذره چه زخم های کاری بر وجود امثال جنبلاط وارد می کرده که باید به ضرب سلاح پوستر های نصفه نیمه شان را بالا ببرند و امان از حسادت ... چه در ایران و چه در لبنان و حالا می فهمم چرا بعضی عقلا مراقب بودند  کسی  آنها را علنی  ستایش نکند و می ترسیدند محبت و لطف عمومی و پایگاه مردمی شان آشکار شود ...بگذریم .دیروز و قتی در فواصل برنامه مجری ( راستی چقدر جای وزیر شعار خودمان را خالی کردیم ) از رهبران معارضه  نام می برد هر بار بخشی از جمعیت سر و صدا می کردند اما تا به نام سید مقاومت رسید انگار تمام بیروت فریاد می زد و امروز که دوباره رفتیم میدان ریاض الصلح و شهدا که نزدیک خانه ماست جوانان لبنانی با شور و حرارت پرچم ها یشان را تکان می دادند  و با سرود ها یی که پخش می شد دم می گرفتند تا نوار صدای آقای نصرالله پخش می شد همه جیغ می زدند با تیپ های متفاوت و مختلف و متضاد . چیزی که مخصوصا برای ما ایرانی ها خیلی چشمگیر و عجیب است خانم های بی حجاب که عکس آقای نصرالله را روی لباسشان چسبانده اند کنار خانمی چادری که پرچم میشل عون مسیحی را تکان می دهد از این صحنه ها اینقدر می بینی که برایت عادی میشود و البته این موضوع را اگر حوصله کنم باید یک وقتی مفصل بنویسم مثل بحث سرود های مقاومت که جا دارد وحید جلیلی برایش یک ویزه نامه در بیاورد این را داشتم امروز فکر می کردم وقتی دیدم دختران جوان و محجبه با انرزی و شادمانی پرچم ها را تکان می دهند و با سرود های جدید  حزب الله که متن سخنرانی سید حسن نصر الله بود کف می زنند کما کنت بالنصر واعدا .. اعدکم بالنصر مجددا.. و عجیب شور و هیجانی حتی در محسن و زینب ایجاد می کرد طوری که زینب بعضی جمله ها را حفظ کرده بود و تکرار می کرد با هیجان و می گفت قبلم ! دارد می زند !

   * سه تا مطلب مهم هم می خواستم بنویسم که الان وقت نیست و به بچه ها قول داده ام باز برویم تظاهرات ( اینقدر فضا جالب است که آدم دلش می خواهد همان جا بماند .لبنانی ها اصولا آدم های خوش و راحت و همیشه شادی هستند حتی در جنگ و دعوا بر خلاف ما و حالا هم در میدان تظاهرات همه با قلیان هایشان آمده اند لذا وقتی بین خیمه ها می گذری خیال می کنی در یک تفریحگاه قدم می زنی کنار سیم خاردار ها و تانک ها و صف فشرده سربازان بوی تنباکوی معسل سیب و جماعت زیر سایه دراز به دراز خوابیده و هر کدام یا یک قوطی پپسی یا یک منقوشه زعتر به دست می گویند و می خندند )

  آن سه مطلب ( جز مطالب بسیار باقیمانده از قبل) این ها بود:

 شرحی در باره مدارس و سیستم آموزشی مدارس حزب الله به توصیه یکی از کامنت ها

 عنوان حزب الله و تعبیری که به کار می برند باز به توصیه یک کامنت

شرحی در باره نکته مورد اشاره کامنت دوست لیسانس حقوق بیکار که ظاهرا اطلاعات خوبی هم از من دارد و عایرغم میلم نا چارم چیزهایی بنویسم

        اینجا بیشتر یاد گرفته ایم تعارف و تظاهر را بگذاریم کنار  .لذا بی ریا می نویسم :

   دوستان ! لطفا از کامنت گذاشتن دریغ نکنید اینجا از دور و در غربت هیچ هدیه و حلوایی شیرین تر از خواندن نامه یک دوست نیست

 

   


کلمات کلیدی:
 
خانم رهگذر ناشناس و ...
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳۸٥  

    فعلا اوضاع اینجا خیلی شلوغ پلوغ است . گاهی سروصدای آمبولانس و تیروتخته و شعار و فریاد از بیرون می آید و گاهی این اعتصاب و اخبار و بیانیه ها آدم را نگران می کند. نمی دانم چه طوری بنویسم ...اگر از مشکلات و سختی های اینجا و جنبه های سلبی و گرفتاریها  بنویسم موجب نگرانی خانواده و نزدیکان می شود و اگر بخواهم فقط جنبه های ایجابی و مثبت را ذکر کنم بعضی ها مثل همیشه می گویند ببین دارد چه حالی می کند و بعضی دیگر هوس می کنند کار و زندگی شان را ول کنند و بیایند در غربت و من هم نمیتوانم توضیح دهم این سفر و برنامه چند ساله ما مثل یک عمل جراحی بود که می دانی درد دارد ولی ناچاری به خاطر بیماری به آن تن بدهی . حالا توی درد بعد از به هوش آمدن نمی دانی چه کنی به طور طبیعی از درد بنالی یا به خاطر راحت شدن از درد خوشحالی کنی ! همیشه این مشکل را داشته ام به خاطر اعتقاد و فرهنگ خودمان همیشه آموخته ایم اظهار رضایت و شکر کنیم و هر کس می پرسد بگوییم همه چیز روبراه است و نتیجه اینکه دیگران می گویند ببین تویشان چه خبر است که بیرونشان این پیداست ! یادم نمی رود همیشه مادرمان میوه های درشت و مرتب را برای مهمان نگه می داشت و بقیه را به ما می داد و مهمان که می آمد با خودش می گفت ببین وقتی این میوه را جلوی ما می گذارند خودشان چه می خورند ! چون قاعده این بود که وقتی در حسابشان صد هزار تومان دارند بگویند میتوانیم ناهار تخم مرغ بخوریم و وقتی یک میلیون دارند از قیمه حرف بزنند و ما اما آموخته بودیم وقتی ناهار نان و پنیر می خوریم ادای کباب خورده ها را در بیاوریم ... بعد ها که بزرگتر شدم خودم کسانی را دیدم که عمدا لباس نا مناسب می پوشند تا توجه کسی را جلب نکنند و می ماندم که چرا هر کسی از راه می رسد توقع دارد من برایش وام جور کنم و مثلا سراغ فلانی نمی رود که... و بعد دقت کردم دیدم دلیلش این است که آن بنده خدا بر عکس من عاقل است و هر کسی از راه می رسد سلام و علیک نکرده شروع می کند به نالیدن از اوضاع کاسبی و چک های برگشتی و ... مثل یک کتابفروشی شلوغ و به هم ریخته که هر دفعه ابلهانه به صاحبش پیشنهاد می کردم مرتبش کند و قفسه ها را تمیز کند و دیوارها را رنگ بزند و ... تا یکبار به زبان آمد که خیلی هم مرتب باشد مالیات طلب می کنند و ... خلاصه هنوز هم نفهمیده ام درستش کدام است ...جالب تر وقتی است که مثلا جایی انعامی می دهی یا کرایه تاکسی راچرب تر حساب می کنی طرف پول را می گیرد و توی جیبش می گذارد و به رفیقش می گوید این آخوند ها هم پول مفت دارند ها ...! و اگر سخت حساب کنی و چیزی اضافه ندهی ابروهایشان در هم می رود که چقدر ناخن خشکند و دست بده ندارند ...

    بگذریم بعد از سخنرانی آخر آقای سید حسن نصرالله موقعیت جریان مقابل خیلی ضعیف بود و داشت همه چیز آماده می شد برای جمع شدن کامل بساط دولت فعلی و همه آماده بودند برای تمام کردن کار به میدان بیایند حتی این سخنرانی بسیاری از اهل سنت را کاملا تحت تاثیر قرار داده بود و حزب الله که داشت لابی های لازم را با دار و دسته سلیمان فرنجیه و میشل عون و نیروهای چپ مسیحی و سنی و ... برای یک حضور هما هنگ و حساب شده انجام می داد و برای اعلام تظاهرات عظیم در ساعات آینده آماده می شد در وضعیت بسیار مقتدری قرار داشت . جریان آمریکایی ناچار شد برای جبران ضعف خود و تحریک احساسات عوام اقدام انتحاری بکند و با ترور وزیر ۳۴ ساله و شاخص کابینه کار خود را به خوبی انجام داد و در نتیجه با سازماندهی بعضی آشوبگران و جوان های احساساتی برای اولین بار به این شکل به سید حسن نصرالله جسارت کردند و حزب الله را عامل سوریه در ترور معرفی نمودندو خواستار خلع سلاحش شدند و ...البته فرمود : و مکروا و مکرالله ... والله خیرالماکرین ...غصه ای از اصل قصه شاید نباشد ولی مساله اینست که ما نگران کار خودمانیم ! شرمنده ... انا رب الابل ... خیالمان از بیت الله راحت است ولی من به یاد پیرمردی افتاده ام که در سفر اول کربلا توی کاروانمان بود . وقتی شب در قصر شیرین گفتند ممکن است مرز باز نشود گریه اش گرفته بود و حالی داشت .من از سنگدلی خودم متاثر بودم و به حال خوشش غبطه می خوردم که خودش با سادگی گفت : راستش من با همه اهل روستا خداحافظی کرده ام و اگر حالا کربلا نرفته برگردم مردم می گویند چون لیاقت نداشته امام حسین قبولش نکرده و خیلی برایم بد می شود ! حالا به قول خدا  بیامرز عمران صلاحی حکایت ماست ... قرار بود برویم انگلیس بمب گذاری های لندن کاسه و کوزه را به هم ریخت بعد هم که قرار شد بیاییم کنار سواحل مدیترانه اسراییل به لبنان حمله کرد حالا هم که بعد از جنک توانسته ایم با کلی دردسر و مصیبت خودمان را به بیروت برسانیم اگر اوضاع این طوری پیش برود و همه چیز به هم بریزد و درگیری ها جدی تر ادامه پیدا کند و... مجبور شویم بند و بساط را جمع کنیم و برگردیم ...شما بگویید خداوکیلی مردم ده نمی گویند بی لیاقت بود؟ شاید مجبور شویم با حامد عزیز( که بالاخره همدیگر را بعد از سالها در بیروت دیدیم ) برویم مالزی یا دبی!

   اما بعد... قرار بود در باره خانم ریم حیدر بنویسم که شنیدم آمده ایران و البته احتمالا عکس هایی که شما از او دیده اید با آنچه کنتراست داستان را معنی دار می کند خیلی متفاوت است به هر حال من مصاحبه همان خانم اروپایی خیابان حمرا را نقل می کنم نه حاج خانم مجاهد و سمبل مقاومت نماز جمعه تهران را ...

   قصه این است که المنار در یکی از روزهای آغازین جنگ یک گفتار کوتاه از یک شهروند ناشناس را پخش کرد که به سرعت تبدیل شد به سمبل مقاومت و اینقدر این گزارش با چهره همان خانم بی حجاب ناشناس پخش شد که دیگر همه مردم او را می شناختند و در کوچه و خیابان او را به هم نشان می دادند و  بعد از دریافت عبای معروف الان چند شبکه تلویزیونی از او برای همکاری دعوت کرده اند و در یک مجله صفحه ثابت دارد( در اولین مطلبش خیلی شاعرانه در باره این عبا نوشته و اینکه این عبا قلم به دست او داده است ... به قول فردوسی پور چه می کند این عبای کرم رنگ )  حالا او این عبا را که تهدید به سرقت شده به عنوان اولین عبای جهان بیمه کرده و به درخواست خرید چند هزار دلاری پاسخ منفی داده و  برای سخنرانی به کشورهای دیگر دعوت می شود و ... به هر حال این مصاحبه این قدر قشنگ بود که دلم نیامد گزارشش را بنویسم و متننش را به خلاصه ترجمه می کنم ...

   زنی که جامعه عربی را تکان داد و مقاومت او را به تنهایی یک زلزله تلقی کرد

   در یک قهوه خانه روزنامه ام را خواندم و به طرف منزل خواهرم براه افتادم. مثل معمول یک گروه تلویزیونی داشت در خیابان حمرا گزارش تهیه میکرد.ناگهان مسوول گروه از آن طرف خیابان مرا صدا زد و گفت حاضرید صحبت کنید ؟ با لبخند به نشانه عذرخواهی پاسخ منفی دادم. او اضافه کرد : هیچ چیزی نمی خواهید به جوانان مقاومت بگویید؟ ... مکث کردم . ناگهان صدایی در درونم فریاد زد چرا .. به آن طرف خیابان رفتم و دوربین روشن شد در آن لحظه موضوع پل دامور به ذهنم آمد اسراییل پل را زده بود و بعضی ناراحت بودند و می گفتند چرا باید کاری کنیم که باعث درگیری شود...هر چه در ذهنم گذشت گفتم: ... من ۴۰ سال دارم و بسیار جنگ و در گیری دیده ام ...چه می خواهم از یک پل وقتی قرار باشد بدون عزت از آن بگذرم ...نه تنها پل فدای این جوان ها بلکه کل وطن فدای اینها... و هنگامی که مصاحبه کننده پرسید با سید حسن چه سخنی دارید ؟ احساس کردم می خواهم بویش را استشمام کنم بر شانه هایش سر بگذارم و چهل سال ذلت و ناکامی را بگریم ... گفتم :عبایش را می خواهم تا تکه تکه برای تبرک بین مردم  تقسیم کنم .می خواهم عرق قامتی را که در سرزمین تسلیم و خواری به مردانگی و عزت و شرافت ایستاده بر سر و رویم بکشم ...

    من از کودکی در ضاحیه بزرگ شده ام و بیچارگی آوارگان جنگ را دیده ام ولی هرگز ارتباطی با حزب الله نداشته ام  اما اگر مقاومت مقاومت حزب الله است من با حزب الله هستم ...مردم می گفتند تو کسی هستی که عبارت فدای سر مقاومت را بر سر زبان ها انداختی

    چند روز بعد من از تلویزیون های مصر و ترکیه و ایتالیا و فرانسه و ... سر در آوردم و می گفتند این زنی است که مزاج(بی غیرتی) عرب ها را عوض کرده است .روز جنایت قانا پیشاپیش تظاهرات مردمی در شبکه الجزیره صحبت کردم .. چند ساعت بعد کسی به موبایلم زنگ زد و گفت من از دفتر سید حسن هستم ایشان به شما سلام می رسانند ما به شما افتخار می کنیم شما در مقاومت و پیروزی آینده با ما شریک هستید من می خواهم به شما خبر دهم آنچه خواسته بودید به شما تقدیم خواهد شد... روزی که مدیر شبکه المنار را دیدم ایشان به من گفت: وقتی موشکهای ما بر سر دشمن می ریخت شما باران عزت و کرامت را بر سر وطن می ریختید 

    سه روز بعد از جنگ دوباره با من تماس گرفتند و یک محل و زمان مشخص را قرار گذاشتند و عبا را به من دادند اولین سوالی که پرسیدم این بود : وقتی اولین بار سید مرا دید چه گفت ؟ آنها گفتند ایشان تبسم کرد و پرسید آیا این خانم را می شناسید ؟ و ما پاسخ دادیم خیر یک رهگذر ناشناس است ایشان گفت پیدایش کنید و بگویید عبا به ایشان تقدیم می شود... این همان عبایی است که سید در مصاحبه  دوم با الجزیره پوشیده بود و این رنگ را عرب ها در مناسبت های مبارک می پوشند ... من جسارت تقاضای دیدار ایشان را نکردم برای من همین بس که روزی و ساعتی در گوشه ای از ذهن و خاطر این انسان بزرگ سهمی داشته ام اما اگر روزی سعادت این دیدار را پیدا کنم آن تنها زمانی است که آرزو دارم مرد باشم تا بتوانم به سویش بشتابم و دستش را بگیرم و ببوسم ...

 

 


کلمات کلیدی: