نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

داستان مصاحبه با آقای نصرالله
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦  

    بی تعارف خجالت می کشم وقتی رفقا از لطف و بزرگواری شان این هیچ ابن هیچ را ذره ای به حساب می آورند و  سراغ پست جدید وبلاگ را می گیرند ولی من نمی توانم بنویسم . خیلی هم سعی می کنم و ... چرا ؟ خسته ام از خیلی چیزها ... متاسفانه هنوز به  خبر خو اندن معتادم و  بعضی صفحات خبری اینترنتی را می خوانم . وقتی می بینم آقای مسئولی که در جلسات خصوصی  به آقای خامنه ای اهانت می کرد در مورد مقام عظمای ولایت حرف می زند حالم بد می شود . دست خودم نیست کم ظرفیت تر شده ام شاید از جوانی و شور و حال خاصش دارم فاصله می گیرم . می فهمم که  این طبیعت عالم است  و می توانم ساعت ها در توجیهش حرف بزنم ولی پای کار که می رسد دیگر تاب و تحملش را ندارم ..شاید شما هم اگر جای من بودید و تجربه های تلخ و شیرین مرا یکجا داشتید مثل من می شدید  . در عین حال نمی خواهم ناامید ی و خستگی ام را به شما منتقل کنم  چرا که اینقدر امیدواری اینجا هست که خدا می داند و کاش  این فاصله دیجیتال نبود تا برای  لطف و محبت پرحوصله تان ساعت ها حرف می زدم

    بعد از سالها پر حرفی دارم برای سکوت تمرین می کنم والا می گفتم از حسی که بعد از مدتها دلتنگی برای بهشت زهرای تهران فرسنگها این سوتر  کنار قبور شهدای حزب الله در نبی شیث پیدا کردم .جای همه تان خالی عجیب شیرین بود و شیرین تر از آن دسته گلی که یاسر پسر شهید سید عباس موسوی ( دبیر کل قبلی حزب الله که با همسر و پسر کوچکش ترور شد )  به مناسبت روز مادر کنار قبر گذاشته بود  با یک یادداشت شاعرانه

     خیلی حرف دارم در باره ایران و همشهری و ... که هربار میخواهم برای هزارمین بار در خودم بریزم بهانه ای می شوراندم که اگر نگویی فکر می کنند نمی فهمی و ... تنها یک چیز می تواند قانعم کند که : بگذار بگویند نمی فهمد ! و آن همین امیدواری هاست که گفتم .  نسخه زنده و با طراوت همه حقایقی که سالهاست باید در لابلای خاطرات شهدا دنبالش بگردیم جلوی چشمم و نمونه اش خا نواده های آمریکایی که همه چیزشان را رها کرده اند  و آمده اند در خاک و خل های ضاحیه بیروت زندگی می کنند  از خواهر سکینه و شوهر از آمریکا آمده اش بگیر که از من انقلابی تر است وحتی آخوند تر  !  تا دخترانش رباب و زینب و رقیه که با لهجه های شیرین و کودکانه دعا می خوانند بی ذره ای ریا و ادا و تعارف و فبلم تا خواهر طاهره  میانسال و با تجربه که عربی هم نمی تواند حرف بزند  و فقط به عشق صدای اذان غربت و بی کسی را تحمل می کند و از من می خواهد با انگلیسی شکسته بسته ام برایش از ایران و امام و سیدنا القائد بگویم  اینها به کنار حتی دوست مسیحی خوش قلب و اهل فکرم که بحث های جدی مان این روزها رسیده به سقیفه بنی ساعده و سوال های پی در پی او و بحث های داغ و تازه مان بی خیال بعضی ملاحظات مسخره صدا وسیما و بقیه جاهای مملکت و ...

      این چند وقت که ننوشتم وسط همه مناسبت های مبارک و شاد یک مصیبت هم داشتم . درگذشت ناگهانی و شوک گونه جوزف سماحه سردبیر روزنامه الاخبار که قبلا از او اشاره ای نوشته بودم . سردبیر سابق السفیر که به او قلم سبز لبنان می گویند و تازه با او انسی پیدا کرده بودم  با اینکه مجموع ملاقات هایم با این مسیحی غریبه میانسال به عدد انگشتان یک دست نمی رسید ولی آن قدر که این چند وقت برای او فاتحه خوانده ام برای خیلی از دوستان متوفایم نخوانده ام . استاد و دوست بزرگوار و باسواد و شجاع و بزرگی که نثر و تحلیل سخته و سزاوارش را از نمونه های قابل اعتنا در روزنامه نگاری عربی می دانند و من تازه دارم می فهمم که چقدر از آنچه فکر می کردم بزرگتر بوده . مردی که دیدن و مصاحبتش قامت خیلی  استادان مدعی روزنامه نگاری وطنی مان را در نظرم کوتاه کرد و فهمیدم خودم که هیچ حتی کسانی که آنها را استادان خودم می دانم چقدر ادعای زیادی و مضحک داریم و داشته ایم ... رفتار متواضعانه و با صفا و صمیمی اش با جوانان روزنامه نگار را با وسعت کم نطیر اطلاعات و تجربه طولانی و تسلط کاملش به چهار پنج زبان و ... مقایسه می کنم و ...

    شیرین ترین تجربه این مدت هم مصاحبه با سید بزرگوار مقاومت آقای نصرالله بود (که امیدوارم بتوانم به زودی متن کامل و سانسور نشده مصاحبه را به همراه یادگاری که از ایشان گرفتم به صورت جزوه ای منتشر کنم ) صادقانه اعتراف می کنم دو مصاحبه دیگر با رئیس جمهور و رئیس مجلس لبنان را هم به شوق دیدار او انجام دادم . چندی پیش که یکی از دوستان سابق ایرانشهر همشهری را در بیروت دیدم و به نوشته یک وبلاگ  در باره ویژه نامه نوروزی همشهری  اشاره کرد  گفتم از گفتن این حقیقت هیچ ابایی ندارم که من با عشق و اعتقاد به زیارت این مرد رفتم نه با سر سوزنی ادای روزنامه نگاری که ادعایش را هم می گذارم برای شیفتگانش و برای همین لید مصاحبه را از اعتقادم نوشته ام و هیچ وقت هم عقیده خودم را فدای موضوعات مسخره ای مثل به کار بردن ضمیر مفرد یا طرح سوالات سیاسی جهت دار و تهاجمی یا ژست اوریانا فالاچی گرفتن  نمی کنم . به هر حال هیچ ننوشته بودم تا اینکه ویژه نامه همشهری را از تهران آوردند و انگار یک پارچ آب یخ ریختند روی سرم و حالا هر چه بنویسم حکایت تف سر بالاست و من که اصل موضوع را مثل یک دستمال  انداختم دور تا آنجا که بسیاری می گویند به خاطر مسابقه هولوکاست اخراج شد ! و  حتی یک کلمه هم از پشت پرده های جذاب و خواندنی آقای احمدی نژاد و آقای قالیباف و  روزنامه همشهری و خیلی چیزهای دیگر ننوشتم حالا می ارزد  ذهن خودم را به یک ویژه نامه مشغول کنم ؟

     می خواستم یک آیه به جای تمام این پست بنویسم ولی دیدم آنها که مقصود منند این وبلاگ را نمی خوانند ( یا تظاهر به نخواندن وبلاگ و ... می کنند ) و آنها که وبلاگ می خوانند معمولا مخاطب این درد دل نیستند ... و از خیرش گذشتم ولی شاید یک روز  همین جا نوشتم که ففرت منکم لما خفتکم ... از شما گریختم آنگاه که از شما ترسیدم !...  هر چند که ظاهرا هر جا هم می گریزم از دستشان رهایی ندارم ... و اگر معنای پرهیز از دعوا و جدال های کودکانه و درگیر شدن در ... ناتوانی و حذف شدن و ...است بگذارناتوان باشم و اگر بهای ماندن و حفظ موقعیت زیر پا گذاشتن خیلی چیزهاست بگذار بگریزم و ... ای کاش می توانستم راحت حرف بزتم ... باز هم مثل همیشه... بگذریم !

    


کلمات کلیدی: