نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

اما بعد ...
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦  

      دلیلی ندارد توضیح دهم این چند وقت چه گرفتاری هایی داشته ام و چگونه خفقان آمد و ... خاصه در این وضع امنیتی آشفته بیروت و منطقه ای که ما در آن زندگی می کنیم می توانید تصورکنید لجبازی یک مامور متعصب پلیس و کینه ای که شاید به چادر مشکی داشت چگونه و چند ساعت می تواند آدم را با زن وبچه گرفتار پاسگاه و پلیس کند و از این مخفر به آن درک  ( پاسگاه پلیس ) بکشاند و پیامد های این شرایط که تفصیلش جز نگرانی خانواده در تهران  خاصیتی ندارد ( اوایل متوجه نبودیم که در لبنان نحوه پوشش و نام خانوادگی و محل سکونت و حتی نحوه گره زدن روسری بلکه لهجه ! نشان دهنده مذهب و موضع فکری و سیاسی و طایفه ای شخص  است )   ...در همین اوضاع که به اینترنت هم دسترسی نداشتم و به اقتضای روبرو شدن با مسایل و دغدغه های جدید روز به روز از بعضی دل مشغولی های بچه گانه بیشتر منزجر می شوم موضوع کامنت های وبلاگ پیش آمد که البته مساله مهمی به نظر نمی رسید و فقط به خاطر آنکه پای دیگران وسط بود نگران بودم چون پوست خودم سالهاست که کلفت شده و واقعا از اینکه این موضوعات بچه گانه را مشکل بدانم خجالت می کشم ( به دوستی که از صبر سخن می گفت نوشتم که وقتی از این حرف ها می زنید احساس کودکی رادارم که با یک سکه پنج تومانی وارد بورس بین المللی نفت شده است ! ) و راستی تا وقتی داستان غیرقابل تحمل رنج های خانواده شهید آیت الله سید محمد باقر صدر هست که هنوز هم ادامه دارد ( و شاید تلخی اش  از ماجرای تکان دهنده شهادت خود ایشان و خواهر بزرگوارشان کمتر نباشد ) امثال ما تا روز قیامت باید از شرم سر به زیر بیاندازیم ...

    بعد از کلی فکر کردن بالاخره نوشتم ...یک صفحه و دو صفحه و ...پنج شش صفحه شد از همه آنچه این سالها هر بار به دلیلی نگفته بودم از همه چیز و رسیدم به آقای جزائری و بیست سال پیش و خاندان بزرگ سادات جزائری از سید نعمت الله  تا  امروز و نسبت نزدیک خانوادگی شان با آیت الله سیستانی و فضل و علم این دوست عزیز که به خاطر درگیری های اجرایی کمتر دیده شده و توانمندیهای کم نظیر و البته رشک برانگیز مدیریتی او و بعد هم پدر بزرگوارش و آنچه امثال او  بی نام و نشان در جریان انقلاب و جنگ تحمیلی کرده اند و رسیدم به سید محمد موسوی خصال و خاطره های سالهای دورمان که به فضایی از  خداحافظی های قبل از اعزام و سلام های بعد از زخمی شدن و تشییع جنازه دوستان مشترکمان پیوند خورده است و نوشتم و ...و بعد نمی دانم چه شد که از خودم بدم آمد ...دیدم نشسته ام و دارم از خودم می نویسم و یاد بعضی افتادم ازبزرگی که عکسش را به تبرک همیشه توی جیبم دارم تا بزرگواری که دو سه روز دیگر به شوق دیدنش به ایران می آیم و ... احساس کردم خیلی کوچکم ...احساس کردم دنیای کوچکی دارم ...دیدم مسئله هایم خیلی کوچک است و بعد همه را گذاشتم کنار و ... گفتم بگذار باز هم نگفته هایت بیشتر باشند!

    سالهاست دارم تمرین می کنم که بیشتراز نوشتن بخوانم و بیشتر از خواندن فکر کنم  و می دانم روزگار این ادب را نمی پسندد و سری که به این خیال  گرم شود بی کلاه می ماند ولی چه کنم که نخواهد شد اهل این فرزند ...

    سخت است.خیلی سخت است که مثلا بعد از کلی تلاش  بحث را با چند نفر مسیحی و استاد اسکاتلندی بکشانی به ویژگی و نقش روحانیت در شیعه و وقتی داری با ضرب و زور اصطلاحات تخصصی بحث را جور می کنی یک اس ام اس از تهران برسد که زود وبلاگت را چک کن و وقتی سر پایی و توی کتابخانه سری به اینترنت بزنی بببینی یک بچه بی ادب و بی ظرفیت عقده ها و کینه ها و حسادت های شخصی اش را کشانده به میان جمع و گیرم که البته هیچ کس معصوم نیست و من هم ممکن است در مورد هر موضوعی نظر مختلفی داشته باشم و ... حالا نه می توانم در آن شرایط کاری بکنم و نه ذهنم آرام است تا به کارم برسم و....

   حالا مجبور شده ام بعد از سالها و همه هزینه هایی که به خاطر باور به حرف صریح و شفاف و آزاد پرداخته ام در وبلاگ خودم کامنت ها را با ویرایش منتشر کنم این هم فصل جدیدی از این تجربه !

   اما بعد ... بدون هیچ آداب و ترتیبی :

  ۱- دوست نادیده ای که دو وبلاگ خواندنی سقا خانه و پیامبرش را معرفی کرده بودم وبلاگ خواندنی دیگری دارد با نشانی : www.shabneveshteman.blogfa.com که بسیار خواندنی است

  ۲- مصاحبه ای داشتم با جانشین دبیر کل حزب الله شیخ نعیم قاسم و به مناسبت کتاب حجاب او بحث رسید به وضع حجاب در ایران . خیلی جا داشت ولی دلم نیامد شیطنت کنم و آنچه می شد بدون جواب گذاشت بپرسم !

  ۳- شعری خواندم از معروف الرصافی که خیلی به دلم نشست و درست مضمون سخن امیر المومنین علیه السلام بود به مالک اشتر : بدون شرح : لا خیر فی وطن یکون السیف عند جبانه و المال عند بخیله !  البته این رو زها  کاغذ پاره هایی که هی رویشان چیز می نویسم و بعد نا امیدانه کنار می گذارم خیلی زیاد تر شده است . از طرح ها و برنامه ها و ... تا ایده ها ی پراکنده و ... مثل همیشه

 ۴- شبکه nbn که تازگی دچار مشکلاتی هم شده مصاحبه بسیار دیدنی و جالبی داشت از سید جواد پسر آقای نصرالله که نخستین مجموعه شعرش با عنوان حرفهای پایدار  امسال منتشر شد و انصافا کپی برابر اصل و چقدر قشنگ صحبت کرد و مجری هم از علاقه او به موسیقی پرسید تا مسایل خانوادگی و آخرین حرفهای برادر شهیدش سید هادی  و حتی بحث های اعتقادی که خیلی هم خوب پاسخ داد و حیف که کسی توی ایران دغدغه پخش این گونه برنامه ها را ندارد گر چه اگر هم داشت به دلیل بی حجاب بودن مجری قابل پخش نبود

  ۵- ماجرای دست دادن آقای خاتمی و ... که پیش آمد دو حکایت از امام موسی صدر در نظر گرفتم که ظاهرا تا کنون نقل نشده و ان شا الله می نویسم از اینکه  ... دست دادن یا دست ندادن مساله این است (  ! to shake her hand or not to shake  /  thats the question )        و راه هایی که مسلمانان مقیم خارج برای حل مشکل دارند و ...    و مطلبی که دکتر صادق طباطبایی در مصاحبه با سایت بازتاب  نقل کرد و خانواده امام صدر تکذیب می کنند و ... تجربه های شخصی خودم و ...  اصل مشکل آقای خاتمی و... اصلا چرا این مساله اینقدر مهم است و ... بحث شیرین لایف استایل؛ نمط الحیاه ؛ یا همان سبک زندگی !  

   


کلمات کلیدی: