نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

الآن در شهر زیبای بیروت هستم ...
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦  

 

 

 

 

                                      ...........................................................................

    .............................................................................................................

...........................................................................................

                 

                                    این چند خط را دو سه ماه پیش نوشتم برای  یک مجله در دست                                  تاسیس و قرار هم بود ادامه بدهم به لطف و اصرار یک دوست قدیمی که بعد از سالها گویا دوباره مهربان شده بود و ... اما نه از مجله خبری شد و نه از مهربانی و خلاصه برای من خوب است که با شرایط جدید از هر کاری فراری ام و اگر قسمت شد در روزهای آینده کمی از حال وروزم می نویسم تا به این بهانه از رفقایی هم  که به خاطر ایمیل های بی جواب یا به روز نشدن این وبلاگ گله مندند عذر خواهی کنم و به هر حال این مختصر بدان آوردم تا در لابلای اوراق گم نشود

........................................................................................

................................................................................

...................................................................................................

من نا امید از مجله مذکور متن را توی وبلاگ گذاشتم ولی الان ایمیلی از آن دوست به دستم رسید که خبر از چاپ مجله داشت و معلوم شد که حقه مهر بدان مهر و نشان است که قدیم مدیم ها بود و خواستند که متن را فعلا بردارم و چشم ...برداشتم 

در اولین فرصت از احوال خودم و دانشگاه و ... چیزهایی می نویسم به لطف خدا  

 

...........................................................................

...........................................................................

...........................................................................

اما اصل آن مطلب را حالا که مجله مذکور بالاخره چاپ شد ملاحظه فرمایید:

 

       " الآن در شهر زیبای بیروت هستم… "  این جمله را از نامه زیبا و بسیار خواندنی امام خمینی خطاب به همسرشان انتخاب کرده ام .امام خمینی جوان که چندی پس از ازدواج از طریق لبنان عازم حج بوده اند نامه ای مهر آمیز برای همسرشان فرستاده اند و عکسی از خود نیز ضمیمه آن کرده اند . ایشان در ادامه این جمله می نویسند :     " حقیقتا جای شما خالی است   فقط برای تماشای شهر و دریا    خیلی منظره خوش دارد  . صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد "      راستی اگربعضی ملاحظات و پرهیز های نابجا در میان ما نبود چه قدراز این نمونه ها و نشانه ها وجود داشت  که می توانست فضای صمیمی و عاطفی روابط خانوادگی در سبک زندگی دینی را نشان دهد ؟ بگذریم ....     الآن در شهر زیبای بیروت هستم که البته از آن زیبایی هفتاد هشتاد سال پیش تنها آثاری باقی مانده است ولی به هر حال بیروت به عنوان عروس خاورمیانه هنوز بیروت است مثل زنی میانسال که حرکات و سکنات و آثار چهره اش از جوانی یک شاهزاده حکایت می کند .    و البته همین قدر زیبایی و لطافت آب و هوا یا تنوع فضا بیشتر به چشم مسافرانی می آید که سه چهارروز و یک هفته می آیند و گلش را برمی دارند و می روند و الا کسی که می آید برای سکونت و مستقر می شود یعنی خانه ای و زندگی مختصری و احیانا یک ماشین دست دوم  و ثبت نام بچه ها در مدرسه و ... تازه واقعیت های زندگی مردم لبنان به چشمش می آید مثل همه جای دنیا که وقتی  د ر یک سفر کوتاه تفریحی  می بینی یک جور است و وقتی برای زندگی  در آن اقا مت می کنی   جور دیگر .   وقتی با یک تور به مسافرت رفته ای همه سعی می کنند از مدت کوتاه سفر بیشترین استفاده را بکنند و برای همین زیباترین مناطق را می بینند  بهترین غذا ها را می خورند   در مناسب ترین هتل ها اقامت می کنند و در آن چند روز نه آب قطع می شود و نه برق می رود و نه راهنمای تور آنان را به مناطقی آلوده و ویران راهنمایی می کند و ... و برای همین وقتی برمی گردند و مشغول زندگی روزمره می شوند رویای شیرین و خوش زندگی در مالزی یا ترکیه یا لبنان یا فرانسه و ... را در سر می پرورانند و ایران برایشان می شود مجموعه ای از دردسرها و سختی ها و نا خوشی ها و گرفتاری ها . اما وقتی به هر دلیل برای زندگی به یک کشور دیگر می روی در بهترین حالت  روز اول و دوم که  می گذرد روز سوم دیگر خبری از استراحت در هتل و سیاحت زیبایی ها ی طبیعت و صناعت نیست بلکه نقطه سر خط و اول زندگی واقعی یعنی دقیقا  همان چیزهایی که ازشان فرار کرده ای و گریخته ای و با کمی این طرف و آن طرفش همان   کا غذ بازی  مسخره ادارات و همان بی نظمی و همان پول چای و همان ترافیک و قطع آب و برق و تازه مخلفات و نان اضافه بی زبانی و تفاوت فرهنگی و ... تازه فیلت یاد هندوستان می کند و احساسات نوستالژیک نمایان می شود و حب وطن کار دستت می دهد !    اگر حساب مسئولان سیاسی و فرهنگی یا دانشجویان و اساتید را که از آغاز برنامه مشخصی برای برگشتن دارند جدا کنید  شاید این داستان با کم و زیادش حکایت  مشترک اکثر مهاجرهاست . حتی اگر مشکلات قانونی یا بحران خانوادگی یا گرفتاری شدید مالی پیدا نکنند تماشای کانال های متنوع تلویزیونی چند وقت سرشان را گرم می کند و صدای خوانندگان غیر ایرانی مدتی گوششان را نوازش می دهد و بعد آرام آرام همان ها که تا دیروز از امل بازی کانال های صدا و سیما می نالیدند و دلشان برای یک کنسرت نانسی عجرم می تپید می شوند کشته مرده برنامه های مهران مدیری و صدای شجریان یا افتخاری و تازه  کم کم می فهمند نه تنها همه جا آسمان یک رنگ است بلکه آسمان وطنشان رنگی دارد که هیچ جای دیگرپیدا نمی شود . تازه دو زاری شان می افتد که چه نعمت ها داشته اند و قدرش را نمی دانسته اند . دلشان برای در و همسایه و فامیل که هیچ حتی برای بقال محله پایین و رفتگر سر کوچه شان هم تنگ می شود و برای همین همه آنها که رفته اند هوای برگشتن دارند و آنها که هنوز نرفته اند یا  تنها سفری چند روزه و تفریحی داشته اند شیفته ی رفتنند .    در غربت آدم گاهی برای تسلای خود به فکر کردن و مرور خاطرات مشغول می شود و آن وقت خاطرات خود را آنقدر در ذهنش تکرار می کند که بعضی از کم اهمیت ترین تصاویر را بارها می بیند . گاهی به همسرم می گویم اگر مثلا فلانی بداند که ما اینجا نشسته ایم و داریم نیم ساعت در باره او حرف می زنیم باورش  نمی شود . یکبارکه در باره همین موضوع با یکی از دوستان مقیم مشهد صحبت می کردم  گفت : " من تازه دارم یک چیزی را می فهمم . یکی از همسایه های ما سال ها پیش به انگلستان رفت و خبری از و نداشتم تا اینکه دو سه سال پیش نمی دانم چه طوری شماره موبایل مرا پیدا کرده بود وشب عید  به من زنگ زد و احوالپرسی گرم و صمیمی و باورم نمی شد چون ما هیچ ارتباط نزدیکی با هم نداشتیم حد اکثر گاهی سلامی بود و ... تعجب کرده بودم و شک برم داشته بود که چه کاری با من دارد و چه چیزی می خواهد یا چه قضیه ای پیش آمده  و باورم نمی شد که چه طور  فقط برای احوال پرسی چند ماه یکبار زنگ می زند و ... و حالا می فهمم موضوع چه بوده است ! "     اقتضای غربت همین است . کسی که به هر دلیل امروز حتی جواب سلامش را هم نمی دهی در یک کشور دیگر شاید  نزدیکترین  آشنایت به حساب بیاید . شخصی که به هر سبب  در اینجا با او فاصله ای طولانی داری  در فضایی که اهلش نه تنها فرهنگ تو را درک نمی کنند بلکه حتی زبانت را رفتارت را حرکاتت را نمی فهمند می بینی همین آدم چه قدر به تو نزدیک است .    یکی از مسئولین فرهنگی جمهوری اسلامی در خارچ از کشور که فرد فاضل و مردم داری است نقل می کرد که : " به مناسبت سال نو یا عزاداری عاشورا ایرانی ها را جمع می کردیم و با آنها گرم می گرفتیم و با اینکه گاه مواضع فکری و سیاسی متفاوت داشتیم با هم مانوس بودیم . روزی یکی از این افراد به مزاح  گفت : حاج آقا چه می شد شما از همان اول  با ما اینقدر خوب برخورد می کردید ؟ نه ما فرار می کردیم و نه شما مجبور می شدید بیایید ما را  جذب کنید  ! "   توی این غربت تازه قدر و قیمت وطن و فرهنگ ملی و باورهای مشترک دینی و ... تازه  معلوم می شود و چیزهایی که تا دیروز اصلا به چشم نمی آمد تازه آرام آرام قدر و قیمت واقعی خودشان را نشان می دهند .    تحمل این غربت ها هم خاصیت ها و بهره های زیادی دارد و شاید به همین خاطر باشد که هم قرآن کریم و دستورات دینی اینقدر به سفر توصیه کرده اند و هم حکما و بزرگان از آثار چنین مسافرت هایی فراوان گفته اند .    این شعر منسوب به امیرالمومنین علی علیه السلام را شاید شنیده باشید که :                      تغرب عن الوطان فی طلب العلی     و سافر ففی الاسفار خمس فوائد                     تفرج    هم    و  اکتساب   معیشة     و علم  و آداب   و صحبة  ماجد                     از وطن خود مهاجرت کن و در پی بزرگی ها و پیشرفت ها به سفر بپرداز  که در                     سفر پنج فائده هست :  هم دلت باز می شود و هم به تجارت و کسب درآمد می توانی                      پرداخت . گاه می توان در پی دانش رفت  و فرهنگ ها و آداب دیگر  دیگررا                      شناخت و هم با اشخاص ارزشمند و بزرگ  آشنا شد .       شاید به همین سبب علامه بزرگ مرحوم امینی چنانکه استاد محمد رضا حکیمی  نقل کرده اند آرزو داشته  بتواند طلاب حوزه علمیه را به سفرهای خارجی بفرستد چون معتقد بوده کسی که به سفر می رود می فهمد دنیا چه اندازه بزرگ است و با نیازهای جدید  مخاطبان گسترده و آفاق پهنا ور و وسیع رو به رو می گردد .       و البته این تجربه ها گر چه ارزشمند آسان و ارزان به دست نمی آیند . زندگی در غربت و تحمل مشکلاتش از آنکه تصور می شود بسیار سخت تر است . شاید هنگامی که   برای مشورت در باره ادامه تحصیل و زندگی در خارج  با بعضی  از اساتید صحبت می کردم  و  با ترغیب  و تشویق یکی از آنان   روبرو نمی شدم  گمان می کردم  مانند بعضی این فرصت را برای دیگران نمی پسندد اما امروز احتمال می دهم  تجربه های دشوار او را از در افکندن دیگران به این میدان بر حذر داشته است . به هر صورت  شاید موقعیت ها و مسایل با هم متفاوت باشند اما اصل ثابت همچنان دشواری  بیش از تصور این زندگی و گرفتاری های ریز و درشتی خواهد بود   که سهم  هر کسی ممکن است  بخشی از آن باشد .     حالا من در شهر زیبای بیروت  هستم  با فرسنگها فاصله از تهران  در لبنان چهار راه  فرهنگ ها و زبان ها و ملیت های مختلف .   کشوری که گرچه بسیار بسیار کوچک است  و می شود از شمال تا جنوبش را  دو  ساعته طی کرد  و یک  فرودگاه بیشتر ندارد اما به همین دلیل فقط پروازهای خارجی را پذیرایی می کند  و هفتاد و دو ملت را بر سر همین سفره کوچک می نشاند .  شکل ارتباطات و تعاملات مختلف و متنوع بین المللی باعث شده تا روابط گسترده خارجی به وجود بیاید . کسی در سطح یک پزشک یا  مهندس  و موقعیت یک مدیر فرهنگی یا اقتصادی  به طور طبیعی به سه چهار زبان مسلط است . دیروز لندن بوده  و امروز دارد تلفنی با رفیقش در قاهره حرف می زند و دقایقی بعد فاکسی را از دوحه دریافت می کند برای دعوت به یک کنفرانس در قطر و...     این گونه است که در بیروت توریستی و مسافر پذیر افرادی را با ملیت های گوناگون می بینید  که گاه در این شهر اقامت طولانی مدت نیز دارند .    آن چه من از لبنان می نویسم نه یک مقاله و تحلیل علمی است که نیاز به مصادر و اسناد یا آمارهای دقیق داشته باشد و پیشینه حضور ده پانزده ساله بخواهد و نه سفر نامه ایست که کسی  در طول یکی دو هفته از وقایع و مشاهدات روزمره بنویسد . آنچه می نویسم گزارش های پراکنده و ساده ایست  از سبک زندگی  . آنچه در عربی بدان " نمط الحیاة " می گویند و در انگلیسی  " life style "تک نگاری هایی از زندگی امروز مردم لبنان  که هم برای ما به دلیل شباهت های بسیارش  در روزگار جهانی شدن و دهکده جهانی با زندگی خودمان محل تامل است و هم مهمتر از این روی که به خاطر موقعیت استراتژیک لبنان برای انقلاب و جمهوری اسلامی  باید با این فرهنگ و عناصر سازنده اش بسیار دقیق تر  و کا مل تر آشنا شویم و روشن است که فرهنگ فقط سینما و کتاب و دانشگاه نیست و مفهومی مانند سبک زندگی  حوزه گسترده ای را شامل می شود از موسیقی و خوراک و پوشش تا اوقات فراغت و مشاغل اجتماعی  و گویش و زبان و... و شاید به همین دلیل هم می تواند  برای همه مفید باشد و خواندنی . چه کسانی که به خاطر حزب الله لبنان و شخصیت عظیم سید حسن نصر الله آرمان هایی ارزشمند و بزرگ را در لبنان جستجو می کنند و  چه کسانی  که   LBC در میان کانال های ماهواره ای مورد علاقه شان  قرار دارد  و شیفته ی فلان خواننده یا بهمان مدل لباس هستند .      در این گزارش ها خواهم کوشید تا ضمن دقت در جزئیات و تعمق در تفاصیل مشاهدات کسی را روایت کنم که در نخستین نگاه به تحلیلی و تصوری یا پرسشی و پاسخی می رسد و آن را در کنار یافته های پیشین خود قرار می دهد .     شاید اگر این گزارش ها با تذکر و اصلاح  شما همراه شود و در کنار گزارش نویسندگان دیگری  از کشورهای  مختلف قرار گیرد  بتواند مجموعه ای خواندنی در باره سبک زندگی ملت های دیگر از دریچه نگاه ایرانی  فراهم کند .                                                                     محمد رضا زائری     مرداد 85   بیروت

                                                                 

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی: