نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

امام جمعه(داستان کوتاه)
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧  

امام جمعه   
 

در مطلب توضیح قول داده بودم این داستان و ... را پابلیش کنم چون مجموعه قصه های حوزوی ام هنوز مستقلا چاپ نشده اند . فکر می کنم این قصه مال ده سال پیش باشد . نصف اولش متاسفانه واقعی است و نصف دومش متاسفانه خیالی ! سالهاست دنبال این امام جمعه می گردم ... با این شوق طلبه شدم ...با این شوق عمامه سرم گذاشتم ... هنوز با همین شوق دارم در به در می گردم ... کاش سید موسی صدر را به جای خواب در بیداری می دیدم ... کاش ...از صدرا امانی عزیز هم  ممنونم که این داستان را برایم پیدا کرد و فرستاد .خودم نداشتمش.

 ***

       از تاکسی که پیاده شد مثل کسی که دنبالش کرده باشند دور و برش را می پایید. با هول و دستپاچگی به تابلوی رنگ و رو رفته ای نگاه کرد که یک سرباز نیروی انتظامی زیرش نگهبانی می داد. با احتیاط و نگرانی به سراغ سرباز رفت طوری که انگار از او هم می ترسید. سرباز به در کوچکی، چند قدم جلوتر اشاره کرد.

        مرد به داخل ساختمان وارد شد و چند دقیقه بعد برگشت و کاغذی را که محکم به دست گرفته بود به سرباز نشان داد. سرباز نگاهی به کاغذ انداخت و جلوتر از مرد به سمت دری که روبروی تابلو قرار داشت به راه افتاد. اول چند ضربه آرام به در زد و بعد کلیدی را که از جیبش در آورده بود توی قفل در انداخت و در را باز کرد. اضطراب در چشمان مرد موج می زد. منتظر بود تا سرباز او را به داخل راهنمایی کند. سرباز که همچنان ایستاده بود با حرکت سر از او خواست داخل شود. مرد که انگار تردید داشت و از چیزی می ترسید آرام قدم به داخل گذاشت. پیرمردی کنار باغچه ایستاده بود و به سمت در نگاه می کرد. در با صدایی آرام پشت سر مرد بسته شد.

       پیرمرد شلنگ آب را کمی کشید و اینطرف تر آمد. مرد با عجله جلو رفت و از توی جیبش اسکناسی در آورد و کف دست پیرمرد گذاشت. آهسته گفت:«نوکرتم، مرا به حاج آقا برسان». پیرمرد نگاهی به اسکناس کرد و ریز خندید، چشمهای نافذش کوچک شد و چین و چروک صورتش در هم رفت. پیرمرد پرسید:«یعنی امام جمعه همین قدر می ارزد؟».

مرد از جیب خود اسکناس دیگری بیرون آورد و توی دست پیرمرد گذاشت. پیرمرد شلنگ آب را رها کرد و رفت تا شیر آب را ببندد. مرد به دنبالش دوید:«حاجی جان، نوکرتم، عجله کن» پیرمرد دست او را گرفت و به سمت در حیاط برگرداند و پول را کف دستش گذاشت:«پول لازم نیست آقاجان» مرد محکم ایستاد و دوباره التماس کرد:«به خدا زندگیم نابود شده، این آخرین امید است، نوکرت هستم، بگذار حاج آقا را ببینم» پیرمرد در حالیکه در را باز می کرد پرسید:«حالا این پول ها واقعا مال من است؟» مرد با اشاره سر تاییدی کرد:«هر چه داشته باشم می دهم، این که چیزی نیست، فقط به شرط اینکه یک لحظه امام جمعه را ببینم، اگر تو باغبان امام جمعه ای من باغبان خودت می شوم، بگذار او را ببینم. رییس دفترش راحت به من کاغذ داد، تو حالا این قدر معطل می کنی؟ به خدا دیر می شود» پیرمرد اسکناس ها را تا کرد و توی صندوق صدقات زیر تابلو انداخت:«به نیت سلامتی خودت و زن و بچه ات» بعد دستی به سر شانه سرباز زد و گفت:«من خجالت می کشم می بینم شما این طور زیر آفتاب ایستاده ای ها!» خیابان خلوت بود. مرد تازه چشمش به سرباز افتاد. جوانی سیاه چرده بود و لابد روستایی، دستش را به علامت سلام نظامی بالا برده بود و در چهره اش رضایتی ساده و بی انتها موج می زد. چشمانش به دنبال لبخند پیرمرد می رفت. پیرمرد به داخل خانه برگشت.    

       مرد شک کرده بود. حالا دیگر مطمئن نبود که او باغبان امام جمعه باشد. بدون آنکه چیزی بپرسد خیره پیرمرد را نگاه می کرد و منتظر بود تا او حرفی بزند. پیرمرد دست او را گرفت و گفت:«خوب فدایت شوم این طوری که کاسب نشدیم حالا تعریف کن بلکه جور دیگری کاسب شویم!» پیرمرد خندید و او را کنار خود بر لبه سکو نشاند.

         مرد که حالا مطمئن شده بود امام جمعه همان پیرمرد است،چند لحظه خیره خیره او را نگاه کرد و بعد ناگهان بغضش ترکید. مثل بچه گمشده ای که مادر خود را پیدا کرده باشد یا اسیری که بعد از مدتها به وطن خود برسد. مرد دستها را در موهای آشفته اش فرو برده بود و زار زار گریه می کرد. انگار تازه جایی برای گریه کردن پیدا کرده بود. جایی که دیگر کسی مزاحمش نمی شد... .

       پیرمرد که کنارش نشست و سینی چای را روی لبه سکو گذاشت تازه فهمید مدتی است دارد گریه می کند. امام جمعه پرسید:«چه شده فدایت شوم! تعریف کن.»

       مرد با صدایی میان ناله و فریاد شروع کرد به گفتن:«برادر دادستان بچه شش ساله ام را، دسته گلم را...مرد باز گریه می کرد. چهره امام جمعه در هم رفته و منتظر شنیدن بود:«حالا هم ول کن نیستند، در به  در دنبال من می گردند که به زور رضایت بگیرند، تهدیدم کرده اند، الان دو روز است که فراری هستم، هیچ امیدی هم به هیچکس نداشتم، زن و بچه و خانواده ام، همه به هم ریخته اند. امروز برادر زنم گفت:«این امام جمعه که تازگی آمده یک جوری دیگر است، برو سراغش، خدایی شد که دستم به شما رسید».

      امام جمعه که دیگر حرکاتش آرام نبود بلند شد و رفت دم در. چیزی به سرباز گفت و برگشت. مرد اشکها را از چشمهای سرخش پاک می کرد:«اصلا باور نمی کردم بتوانم حتی امام جمعه را ببینم ، گفتم من که خانه خراب شده ام».

      امام جمعه پرسید: همین جا؟ پریروز؟ یعنی شنبه؟... مرد سرش را تکان داد:«همه شهر خبر دارند حاج آقا، طفلک گل نازنین من...» رئیس دفتر امام جمعه که طلبه ای جوان بود وارد شد و در حالیکه دستش را روی سینه گذاشته بود پرسید:«حاج آقا امری دارید؟»

          امام جمعه بلند شد و ایستاد:«شما قضیه برادر دادستان را خبر دارید؟» طلبه جوان پاسخ داد:«بله حاج آقا» امام جمعه پرسید:«چرا به من نگفتی؟»

       - «حاج آقا دیشب از تهران رسیدید و امروز هم که فرماندار آمده بود و بعد درس داشتید، گذاشته بودم توی کارتابل!»

      امام جمعه ناگهان فریاد زد:«این که کارتابلی نیست فدایت شوم، رادیو خبرش را همه جا جار زده آنوقت من باید توی کارتابل ببینم؟!» بعد امام جمعه رو کرد به مرد و پرسید: شاهد هم هست؟ «بله حاج آقا، مغازه دارهای سر خیابان شاه... مرد ناگهان ساکت شد و خجالت زده ادامه داد: ببخشید، توی خیابان حسینیه همه دیده اند و طرف هم که از ماشین پیاده شده همه فهمیده اند مست بوده ولی هیچکس جرأت نمی کند شهادت بدهد».

      امام جمعه که دیگر تصمیم خود را گرفته بود به مرد گفت:«همین جا صبر کن تا لباس بپوشم و بیایم. او که به اندرونی منزل خود رفت طلبه جوان به طرف دفتر امام جمعه دوید و صدا زد: آقای حسینی... چند لحظه بعد راننده امام جمعه و رئیس دفترش توی خیابان آماده بودند. امام جمعه که همراه مرد بیرون آمد لحظه ای ایستاد و رفت توی فکر، بعد گفت: ماشین نمی خواهد، پیاده می رویم.

      هنوز از پیچ بلوار نگذشته بودند که سی چهل نفر پشت سر امام جمعه جمع شدند. مرد در کنار امام جمعه بود که قدم هایی بلند و محکم بر می داشت و با شتاب می رفت. پچ پچ همراهان قطع نمی شد و هر کس از دیگری ماجرای این راهپیمایی غیر منتظره را سوال می کرد. تمام شهر با تلفن و پیغام خبر دار شده بودند و جمعیت که هر لحظه زیادتر می شد سر خیابان حسینیه به پانصد ششصد نفر رسیده بود. امام جمعه آهسته از مرد چیزی پرسیده و با اشاره چشم او روبروی چند مغازه که در قسمت عقب نشینی خیابان قرار گرفته بود حرکت خود را آهسته کرد.

       جمعیت که آرام شد مغازه دارها هم وحشتزده بیرون آمده بودند. امام جمعه با حرکت دست آنها را پیش خواند و قرآن کوچکی را از جیب خود بیرون آورد و بالا گرفت:«بسم الله الرحمن الرحیم و من اظلم ممن کتم شهاده عنده من الله؛ هیچ گناهی بالاتر از این نیست که آدم حق را بداند و کتمان کند، از حقیقت خبر داشته باشد و نگوید، آقاجان، اگر بدانید حقیقت چیست و نگویید جایتان در آتش قهر الهی است. فدایتان شوم.»

     مغازه دارها که مرد را در کنار امام جمعه می دیدند دیگر فهمیده بودند ماجرا چیست. امام جمعه منتظر بود حرفی بزنند. از جمعیت صدا در نمی آمد و همه سرک می کشیدند تا عکس العمل مغازه دارها را ببینند. خواروبار فروش میانسالی که شب‌کلاه سفید بر سر داشت به هم چراغی هایش نگاه کرد و جلوتر آمد:حاج آقا، شما ضامن می شوید که حرف زدن ما دردسر برایمان درست نکند؟ خواروبار فروش که نگاه خیره و چشمان بیرون زده امام جمعه را دید دوباره نگاهی به مغازه دارهای دیگر کرد و گفت: حاج آقا، شنبه عصر بود، ساعت های شش، شش و نیم، این طفلی آمده بود برای خانه چیزی بخرد... با گریه سوزناک مرد چند نفر هم از میان جمعیت گریه سر دادند.

      امام جمعه پرسید: ماشین توی پیاده رو به بچه زد؟ مرد دیگری میان حرف او دوید: بله حاج آقا، اگر مغازه من هم پله نداشت توی مغازه می آمد. امام جمعه پرسید: مست بود؟ مردها سر تکان دادند.

     - مطمئن هستید؟ باز مردها سر تکان دادند. ماشین دادستانی بود؟ یکی از میان جمعیت داد زد: «حاج آقا آرم رویش داشته، همه دیده اند».

     ولوله ای در میان جمعیت افتاد. معاون سیاسی امنیتی استاندار با چند نفر همراه جمعیت را شکافتند و جلو آمدند. معاون استاندار دست به سینه گذاشت و لبخند زد و آرام گفت:«مساکم الله بالخیر حاج آقا». نگاه تند و نافذ امام جمعه او را دستپاچه کرد.

     -«حاج آقا اگر اجازه بدهید قضیه از طریق قانونی پیگیری شود... امام جمعه با عصبانیت پرسید:«حرف زدن من با مردم کجایش غیر قانونی است؟»

      معاون استاندار گفت:«من نگران آن هستم که خدای نکرده مشکلی پیش بیاید و وجود مبارک آسیب ببیند و شما متأذی بشوید حاج آقا».

      امام جمعه انگشت اشاره خود را به سمت او گرفت و با صدای بلند گفت: من پرونده خود شما را هم گذاشته ام توی نوبت، اگر ساکت می ایستید و مثل بقیه گوش می کنید بسم الله، اگر می خواهید موعظه کنید من هم هر چه از قضیه اردیبهشت می دانم همین جا به صورت قانونی داد می زنم!

     رنگ از صورت معاون استاندار پریده بود و آشکارا می لرزید:«چشم حاج آقا، فعلا شما عصبانی هستید، من بعدا برای دست‌بوسی و عرض ادب می آیم خدمتتان».

     معاون استاندار و همراهان او با عجله از میان جمعیت بیرون رفتند. امام جمعه پرسید کسی خانه دادستان را بلد است؟ چند نفر که جواب مثبت دادند، امام جمعه فریاد زد:«هر کس از خدا می ترسد و حاضر است شهادت شرعی بدهد با من بیاید». جمعیت به سرعت تکان خورد و همه برای امام جمعه کوچه باز کردند.

     چند دقیقه بعد جمعیت تمام خیابان را گرفته بود. انگار خیابان داشت حرکت می کرد. مثل گدازه های آتشفشان که از میان دره‌ای سرازیر شود. مغازه دار ها کرکره ها را پایین می کشیدند و رانندگان ماشین ها را پارک می کردند و دنبال جمعیت به راه می افتادند. هیچکس شعار نمی داد اما انگار میان جمعیت ولوله ای بود.

       چند نفر جوان جلوی جمعیت می دویدند و مسیر را نشان می دادند. وقتی جمعیت پشت سر امام جمعه به خانه دادستان رسیدند سرباز وظیفه ای که کنار در نگهبانی می داد در مقابل چهره های برافروخته جمعیت و نگاه پرسشگر امام جمعه بریده بریده و دستپاچه بدون مقدمه به حرف آمد:  

      -حاج آقا همه رفتند، حاج آقا چند نفر بودند، حاج آقا آمدند اینجا، حاج آقا خانواده این حاج آقا را هم بردند، از این کوچه بالایی، همین الان حاج آقا، خیلی تند رفتند حاج آقا...

       امام جمعه دور و برش را نگاه کرد و سکوی سیمانی جلوی خانه دادستان را که دید بالا رفت و ایستاد. جمعیت یکباره آرام شد و همه به دهان او چشم دوختند.

      «بسم الله الرحمن الرحیم. چند کلمه بیشتر عرض ندارم. اول اینکه کاش دوربین صدا و سیما به جای ضبط نمایش عروسکی توی استودیو الان اینجا بود. دوم اینکه هیچکس حق ندارد از این مسأله سوءاستفاده کند و جو را ناآرام کند یا حرف و حدیث بسازد. سوم اینکه همین امشب با تهران تماس می گیرم و پیگیری می کنم در اسرع وقت یک نفر را به جای این آقای قبلی بفرستند. چهارم اینکه به گوش همه برسانید هر کس بخواهد سر سوزنی حق دیگری را در این شهر ضایع کند برای من بزرگ و کوچک فرقی ندارد و هیچ ملاحظه نمی کنم، توی خیابان راه می افتم و با همین مردم حق مظلوم را می گیرم».

        وقتی امام جمعه با شور و حرارت به مردم اشاره کرد این جمله را گفت انگار جمعیت منفجر شد. صدای الله اکبر در فضا پیچید. نعره و فریاد جوان تر ها کاملا مشخص بود. مردی که بچه اش کشته شده بود و پایین پای امام جمعه به شدت گریه می کرد با شنیدن این جمله و فریاد جمعیت دست و پای خودش را گم کرد و همان طور که اشکهایش سرازیر بود شروع کرد به کف زدن.

      امام جمعه ادامه داد:«قانون، قانون اسلام است، قانون ما، قانون پیغمبر و امیرالمومنین است، قانون ما قانون شرع است نه قانون ملاحظه کاری و روابط و حساب و کتاب های شخصی و شیره مالیدن سر مردم».

      جمعیت دوباره با صدای تکبیر منفجر شد. امام جمعه با حرکت دست مردم را آرام کرد و با صدایی که به خاطر فریاد زدن گرفته بود آهسته تر گفت:«حالا هم همه چیز به خیر گذشت فدایتان بشوم، بروید سر کار و خانه زندگیتان و مراقب همدیگر باشید. برای شادی روح امام و شهدا صلوات بفرستید».

       همراه با صدای صلوات جمعیت چندتا از جوان تر ها زانو زدند که امام جمعه پایین بیاید. مرد همین طور که اشکهایش را پاک می کرد به امام جمعه خیره شده بود. امام جمعه به طرف او آمد و بر سر شانه اش دست گذاشت، همه داشتند این دو نفر را نگاه می کردند. امام جمعه گفت:«حالا پسر تو پسر من هم هست، تا آخرش هستم و خودم تکلیف خون این مظلوم را معلوم می کنم».

     مرد ناباورانه نگاه می کرد.        

                                                              محمد رضا زائری - قم


کلمات کلیدی:
 
تقسیم کار کرده ایم ! دیگران تولید می کنند و ما محکوم می کنیم!
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧  

هنوز زمان زیادی از جنجال فیلم سینمایی 300 که بر اساس یک کتاب کمیک استریپ تولید شده بود نگذشته است و همه ما اعلام انزجار و بیانیه و محکوم کردن ها و... را به یاد داریم . بعد نوبت به فیلم انیمیشن پرسپولیس رسید که باز هم بر اساس یک کتاب کمیک استریپ تولید شده و زمانی که اولین بار آن را در کتابفروشی های کشورهای عربی دیدم اصلا کیفیت و سطح کار را چنان نمی دانستم که بتواند به موضوعی جدی تبدیل شود اما دیدیم که برای استفاده های سیاسی چگونه ازهمان کتاب ساده و نه چندان قوی انیمیشن پر سر و صدایی ساختند و جوایز بین المللی دادند و با سر و صداهای حاشیه ای نظیر آنچه در لبنان رخ داد مخاطبان را بدان متوجه ساختند.           
پس از آن در ماه های گذشته خبر ساخت یک انیمیشن در استهزا و وهن مقدسات دینی مسلمین پخش شد و همزمان کاریکاتورهای  موهن نشریات دانمارکی دوباره منتشر گردید . در این فاصله همچنان شعار داده ایم و محکوم کرده ایم و این داستان ادامه دارد...                
زمانی به این موضوع مطمئن شدم که نامه دادستان کل کشور به معاون اول رئیس جمهور در باره اسپایدرمن و باربی و هری پاتر و ... بازتاب گسترده بین المللی یافت و در رسانه های مختلف خارجی به طور وسیع مورد توجه قرار گرفت . همچنان محکوم می کنیم .تقسیم کار خوبی است ! مگرنه؟       

دیگران کار می کنند و ما محکوم می کنیم !           

خلیج فارس می شود خلیج عربی و ابن سینا و ابوریحان و مولوی می شوند غیر ایرانی و ما فقط تظاهرات می کنیم و شعار می دهیم و ... برای توهین به عقایدمان کتاب جاپ می کنند و فیلم می سازند و داستان می نویسند و ... ما بعد از نماز جمعه به راهپیمایی می پردازیم !          
سال 1374 در شهر کتاب حافظ میزگردی در باره آسیب شناسی نشریات کودک و نوجوان برگزار شد و از جمله من به این موضوع پرداختم که در کشورهای غربی چرخه تولید کامل است و نشریات هم جزئی از آن چرخه و بدان اقتضا موفقند و در کشور ما این چرخه ناقص است . آنجا اگر کاراکتر و شخصیت سفید برفی را طراحی می کنند از کمیک استریپ و انیمیشن و استیکر و دفتر خاطرات تا مجله و کیف مدرسه و ... همه با هم معنی پیدا می کند و قصه به اینجا ختم نمی شود بلکه دیزنی لند ودیزنی ورلد و... نسخه عینی و خارجی رویا ها را عرضه می کنند و از آرزوها و رویا هایی که خود ساخته اند اسکناس بیرون می کشند  برای سرگرمی و ...           
صحبت از اقتصاد است  و لذا در نمایشگاه های بین المللی بعضی از شرکت ها فقط متخصص فروش رایت کاراکترهایی مثل گوفی و گارفیلد و میکی ماوس و... هستند. و این روزها خبری خواندم از شرکت هایی که مراسم عروسی دختر ها را بر اساس کاراکتر زیبای خفته و سپیدبرفی و ... برگزار می کنند!
صحبت از فرهنگ است و اما در کشور ما برای فرهنگسازی حجاب نیروی انتظامی مسئولیت پیدا می کند و کار سر از آنجا در می آورد که ...        
کودکی که در تخت سپید برفی یا باربی خوابیده و با شیشه باربی شیر خورده و با کیف باربی به مدرسه رفته و در دفتر باربی مشق نوشته و با لباس باربی و سپید برفی  و  ... بزرگ شده  حالا برای عروسی هم در درشکه سپید برفی می نشیند و ... داستان جدی تر از این حرف هاست ( عکس معروف و زیبای دمیر ساغوژ از روسری دختر محجبه شیعه لبنانی با تصویر باربی را دیده اید ؟ )     
همه ما در اصل نگرانی با دادستان محترم کل کشور موافقیم چنانکه با اصل بحث تهاجم فرهنگی و ... نه تنها ما که در ژاپن هم برای تهاجم فرهنگی غربی تدبیر می کنند و در فرانسه هم برای توقف نشر نرم افزار های انگلیسی زبان قانون تصویب می کنند . همه این نگرانی را داریم اما فرق اینجاست که آنجا با مطالعات و برنامه ریزی و پایان نامه های دانشگاهی شروع می کنند و بعد به قانون گذاری می رسند و اینجا ما با خلاقیت بالایمان راه را کوتاه کرده ایم ! از همان اول می رویم سراغ نیروی انتظامی! چرا همیشه صبر می کنیم توپ در زمینمان بیفتد و دنبالش می دویم ؟ چرا همیشه انفعال و تاخیر؟ 
تا در مجله ما صحبت اسپایدر من می شود دوستان می گویند ارشاد اجازه نمی دهد ! قبول ... اما چه باید کرد؟ همچنان باید منتظر ماند تا دیگران کاری بکنند و بعد ما به وظیفه شرعی و تکلیف الهی و سیاسی عبادی محکوم کردن و بیانیه دادن و ناسزا گفتن مشغول شویم ؟     
چرا همیشه موضعگیری سلبی و انفعالی ؟ چرا همیشه جلوگیری و منع و توقیف و ...؟چرا هیچگاه ارشاد نمی گوید هرکس یک انیمیشن در تبیین تاریخ تمدن بزرگ ایران بسازد حمایتش می کنیم ؟ چرا اعلام نمی کنند هرکس کمیک استریپی برای تبیین تاریخ خلیج فارس  تولید کند مورد تشویق قرار می گیرد ؟   
چرا هیچگاه طلاب محترم  حوزه علمیه و نمازگزاران جمعه برای درخواست اقدامات ایجابی راه پیمایی نمی کنند؟       
تا حالا شنیده اید مثلا در قم  راه پیمایی شده باشد که ای وزارت آموزش و پرورش چرا برای تبیین هویت افتخار آمیز فرهنگی ما برای دانش آموزان کار منسجم نمی کنی یا مثلا ای وزارت ارشاد چرا برای تبیین ریشه های دینی فرهنگمان فیلم ساخته نمی شود ؟ یا ای سازمان تبلیغات و ای سازمان فرهنگ و ارتباطات و ای ... هرگز ! همیشه منتظریم تا اتفاقی بیافتد و با اعلام خبرش در رسانه ها احساس تکلیف کنیم و به اعتراض بپردازیم .     
پس دیگر هیچ کس جرات ندارد سری که درد نمی کند دستمال ببندد و وزیر و رئیس ما هم ترجیح می دهد در فضای عوام زده و شعاری و جنجالی به سکون و رخوت روی آورد و همان عدم اقدام و ترسی می شود که امیرالمو منین در عهد مالک اشتر از آن بیم می دهند و جالب اینجاست که در همین حال مقام رهبری دائما بر ایجاد نشاط و انگیزه و امید در عرصه فرهنگ تاکید می کنند  و با حساسیت از مدیران فرهنگی تلاشی مضاعف می خواهند و ... اما اتفاقی نمی افتد .حالا پیدا کنید پرتقال فروش را...   
                 گر نه موش دزد در انبان ماست          حاصل گندم چل ساله کجاست ؟     

ما چه کرده ایم ؟           

انتشار مجله جدید با این درد دل ها و این انگیزه ها آغاز شد .بدون تسلیم شدن در مقابل تحجر و چشم بستن بر واقعیت ها و علایق نسل جدید و کوشید تا در حوزه ای بسیار بسیار مهم  و غریب و مظلوم چون سرگرمی به کار ایجابی و تولید بپردازد و علیرغم همه سختی ها آرام آرام پیش رفت و نمونه کار هم تولید آثاری چون میرزا نوروز و ... در شماره های گذشته بود . از این پس کار درخشان و زیبای ضحاک را مشاهده خواهید کرد که آغازی برای تولید  آثار و محصولاتی برای عرضه کاراکترهای وطنی بر اساس گنجینه هایی چون شاهنامه و مثنوی معنوی و ... خواهد بود .       
از تقاضای همکاری و کمک شرم نداریم و ابا نمی کنیم .چنین کارهایی در قد و قواره کارهای ملی هستند و هرگز با امکانات شخصی به نتیجه نمی رسند .البته ما از رو نمی رویم و همچنان در سنگر می مانیم اما دیگران هم وظایفی دارند که باید انجام دهند . با هر که توانسته ایم و زورمان رسیده حضورا ملاقات و گفتگو کرده ایم و به هر کس که نتوانسته ایم ببینیم  پیغام داده ایم  و به شما هم که راحت تر  و بیشتر خدمتتان می رسیم التماس دعا و اشتراک و معرفی و تبلیغ و خرید نشریه گفته ایم .        
حالا می شود مثل بعضی همچنان نشریه جدید را ترویج فرهنگ غرب دانست و نفرینش کرد و می توان مانند برخی از مسئولان لااقل  به یک تعارف خشک و خالی و وعده و ای والله امید داد.  اگر هم مسئولان ذیربط تا کنون این سلام و احوالپرسی را نشنیده اند الآن که اسم ادارات متبوعشان ذکر می شود  توسط روابط عمومی محترم مطلع خواهند شد.می دانید که نظام کار روابط عمومی ها معمولا چگونه است؟ شما تا دلتان می خواهد به زمین وزمان و عقاید مردم و تمدن و تاریخ کشور ناسزا بگویید اتفاقی نمی افتد اما به محض اینکه در میان کلمات تان نام اداره کلی از آن سازمان یا وزارت خانه را ذکر کنید روابط عمومی فعال می شود و بیانیه و کنفرانس خبری و شکایت حقوقی و...           
می گویند در یک مسجد گدایی بعد از نماز تقاضای کمک کرد اما هیچکس اعتنا نداشت و همه سر هایشان پایین و مشغول ذکر و تسبیحات بودند .گدای سمج شروع کرد به ناسزا گفتن به جماعت که همه خسیس و ناخن خشکید افاقه نکرد .ادامه داد که همه دزد و بی غیرتید فایده نداشت ! راهی به نظرش رسید: شروع کرد از صف اول یکی یکی به طور مشخص و با اسم ورسم فحش دادن که حاجی فلان و مشهدی بهمان ! هنوز به نفر سوم نرسیده  تسبح هایشان را انداختند و بلند شدند ...        
حالا منتظرید اسم نهادها و سازمان ها و ... را ذکر کنم؟  هرگز!  درست است سمج هستیم اما گدا که نیستیم !    
وقتی می دانیم این دفعه با ذکر نام هم هیچکس تسبیحش را زمین نمی گذارد چرا خودمان را ضایع کنیم ؟

بعد التحریر :      
این مطلب قرار بود سرمقاله شماره جدید مجله باشد که نمی دانم چرا این طور شد. آن را در وبلاگ قرار دادم تا همکاران ما در تهران با صلاحدید خودشان به اندازه سرمقاله چیزی از تویش در بیاورند که درد سری هم درست نکند ! و  دوستان دیگر هم ببینند و برای شادی روح این کمترین فاتحه ای بخوانند!


کلمات کلیدی:
 
توضیح
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  

     لازم می دانم در باره عدم نشر بعضی کامنت ها توضیحی عرض کنم و آن اینکه بر اساس باوری که قبلا به تفصیل نوشته ام تا آنجا که بشود کامنت ها را حفظ می کنم اما در دو یادداشت قبلی بعضی افراد انگشت شمار که شاید چندان مرا نمی شناختند و  از مواضع و دیدگاههایم دقیقا مطلع نبودند کامنت هایی گذاشتند که حاوی ناسزا و اهانت به نظام اسلامی و ... بود و من هر چه باشد حتی توجیه شرعی برای نشر آنها نداشتم و ابایی از این ندارم که صراحتا به این موضع اعتراف کنم چنانچه اخیرا در مصاحبه ای که توسط همشهری جوان منتشر شد گفته ام ( آن را در وبلاگ خواهم گذاشت)
     من اساسا حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی را واجب می دانم و  به خط قرمز هایی چون ولایت فقیه عمیقا باور دارم و اینها را تعارف و شعار نمی دانم و اگر حرص و شوری هم در نوشته ها و گفته ها بروز می دهم از اصرار برای برخورد عقلانی و منطقی برای حفظ این حقایق درخشان است و اگر اختلافی هم هست تفاوت در فهم راه و شیوه است نه در اصل ماجرا ... اگر به اجبار حجاب عقیده ندارم نه از سستی باورم نسبت به حجاب است بلکه بر عکس از آنجاست که  اجبار آن را وظیفه نظام اسلامی نمی دانم . اگر ساخت گنبد و بارگاه برای حضرت امام خمینی را نادرست می دانم نه از بی اعتقادی و عدم محبت به آن احیاگر اسلام که از اصرار برای حفظ باور مردم است .اگر به دخالت گسترده روحانیت در سیاست معترضم نه از باورم به سکولاریسم بلکه از حرصم برای حفظ منزلت و جایگاه روحانیت است و...
    من انتقاد می کنم از امیدواری و با موضع مثبت و این را هم از امتیازات جمهوری اسلامی می دانم که شاید چنین حریت و آزادی را در هیچ کشور عربی و همسایه ای حتی نتوان تصور کرد ( روزی یک لبنانی به من گفت در ایران فشار زیاد هست اما در لبنان نشریات آزادند و هر چیزی تقریبا چاپ می کنند در حالیکه همان مطلب را اگر در ایران چاپ کنند دستگیر و محاکمه می شوند گفتم بله اما فرقش این است که اینجا طرف مطلب را چاپ می کند و دو روز بعد توی خیابان کشته می شود !)
    من به تعبیر بعضی دوستان نه به سلک اپوزیسیون در آمده ام و نه چنین هوسی دارم چون اولا خود را عددی نمی بینم ( آن ذره که در حساب ناید ماییم) و می فهمم خیلی افراد مهم تر و مشهور تر از من توی صف ایستاده اند و حالا حالا ها نوبت  من نمی شود ! ثانیا این قدر عقلم می رسد که آخرت خود را با توهم عوض نکنم چون نمونه های متعدد را در همین سالها دیده ام و دیده ام چگونه بعد از مدتی که تاریخ مصرفشان تمام شد سر از آوارگی در آوردند  و  اگر از مشاهیر بگذرم حداقل در نمونه هایی از جوانتر هایی  چون امیر فرشاد ابراهیمی که تقریبا آنها را  می شناختم  این تجربه را شاهد بودم و دیدم چگونه استعداد  و توانمندی شان برای هیچ و پوچ ضایع شد. اگر قرار بود خود فروشی کنم روزی که توانمندی و قابلیتم بر ورویی داشت و مشتری ها برایش سر و دست می شکستند این کار را می کردم .در قضیه خانه روزنامه نگاران جوان نام من در تیتر های صفحه اول روزنامه های معروف دنیا بود اما برای اینکه زمینه سوء استفاده دشمن فراهم نشود حتی از مصاحبه با شبکه های خبری پرهیز کردم و از خاطرات زندان  یک کلمه ننوشتم چه رسد به حالا که فرصت ها و قابلیت هایم چین و چروک برداشته و دیگر حتی به ضرب و زور رنگ و لعاب هم کسی رغبتی به خرج کردن برایش نمی کند!
     اگر معنای انتقاد هایی چنین یا نوشتن داستانی چون کفشهایم کو و همکاری برای ساخت فیلم مارمولک پیوستن به اپوزیسیون است بد نیست برای  اطلاع عناوین بعضی مقالات و مطالبم که در ده پانزده سال گذشته چاپ شده ذکر کنم ( داستان امام جمعه را هم که در نشریات چاپ شده در وبلاگ خواهم گذاشت )


    کتاب خبرنگار بدون مرز چاپ ۱۳۸۲ نشر تبارک
     -  آیا امام خمینی امام سیزدهم بود؟
     - پشت صفحه النکاح سنتی را بخوانید!
     -دولت چگونه سرنگون می شود؟
     -دیگر با مرغ کیلویی ....تومان کی نماز می خواند؟
     - مسعود رجوی منافق نیست!

      و ...

 

   کتاب حکایت بیرونی انتشارات روزنامه جام جم ۱۳۸۳

      -  نه شرقی نه غربی نه جمهوری اسلامی!

      - آیا باز هم مرگ بر آمریکا؟

       - من به عنوان یک طلبه معذرت می خواهم!

       - آیا روز ۲۲ بهمن مردم فراموشکار می شوند؟

       - در دستگاه شاه هم بعضی سالم بودند

       - دشمن تراشی هنر نیست

   و...

 

    کتاب ما سخاوتمند ترین مردم دنیا هستیم  ۱۳۸۴ نشر خورشید باران

      - حقیقت این است

       - داستان انقلاب اسلامی

       و ...

 

   کتاب محرمانه - مستقیم ۱۳۸۶ نشر لوح زرین

     - آیا مردم هنوز به روحانیت اعتماد دارند؟

     - شعار های چهار سال بعد!

     -  مغز ها فرار نکنند چه کار کنند؟

      - چرا نماز جمعه شلوغ نمی شود؟

       خطر تریبون پیش روی رئیس قوه قضائیه !

      و ...

     خلاصه اگر کسی دنبال گفتگو از حقیقت و برخورد صریح و صادقانه و با حفظ حرمت ها و آداب و اصول است قدم کلیک هایش بر چشم و دل اما اگر کسی فکر می کند قرار است اینجا چیزی دیگر بخواند من با صداقت کامل اعتراف می کنم  که من همینم که نمودم و نقش بازی نمی کنم و از آزرده شدن چنین مخاطبی هم نخواهم رنجید .حداقل حسنش این است که  هر دو زودتر می فهمیم  اشتباه گرفته ایم و همدیگر را بیخودی معطل نمی کنیم و دعاگوی همدیگر نیز خواهیم بود!

  

  


کلمات کلیدی:
 
ما همه مون مثل همیم!
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧  

     سال ها پیش وقتی یک شب  بعد از مدت ها به مسجد منشور رفته بودم دو تا از بچه های محله  را دیدم که معلوم بود خیلی وقت است همدیگر را ندیده اند و مشغول سلام و علیک بودند.

اولی با شور و حرارت گفت : ای بابا معلوم هست تو کجایی ؟ چند وقت است اصلا مسجد نمی آیی ! دومی شکسته پاسخ داد : تو نیستی پسر... در همین هنگام نفر سوم رسید و خیال هر دو را راحت کرد و با خنده گفت : خودتان را اذیت  نکنید  در یک هفته گذشته هیچ کدامتان نبوده اید ! 

  حالا به قول مرحوم عمران صلاحی شده حکایت ما: جناح های سیاسی و روزنامه ها و مسئولان و حتی دوستان وبلاگ نویس جوانمان طوری برخورد می کنند که لازم است حافظه تاریخی سالمی از راه برسد و به همه ما یاد آوری کند که بیخود خودتان را ناراحت نکنید همه مثل هم هستید!

  خدا وکیلی و مردانه اگرآقای کروبی شده بود رئیس جمهور و همین مطلب آواز دلفین ها را محمد جعفر بهداد در کیهان می نوشت چه می شد ؟ تصورش خیلی سخت نیست ... شاید آن وقت ایرنا به جای فارس شلوغ می کرد و بعد کسی  در سرمقاله جام جم از احادیثی شاهد مثال می آورد که حسنین علیهما السلام را به جوجه هایی ضعیف و زرد تشبیه کرده و در  توصیف ظهر عاشورا از گوسفندی که تشنه ذبحش می کنند سخن گفته اند! 

  بیایید صادقانه اعتراف کنیم و بپذیریم که همه مثل همیم !

 در احترام به حقوق مردم 

 پذیرش مخالف

 صداقت و صراحت

دوری از چاپلوسی

تواضع و فروتنی

حفظ بیت المال

پارتی بازی

ریا کاری و نفاق

سوء استفاده از ارزشهای دینی

و... کارنامه هیچ کداممان با دیگری خیلی فرق نمی کند    راستی ها در یک ماده نمره بالاتر دارند و چپی ها در یک ماده دیگر اما آخر کار هیچ کدام نمره قبولی نمی آوریم اما جالب اینجاست که روی هیچ کداممان هم کم نمی شود!  

  از نهضت آزادی اول انقلاب بگیرید تا جریان های فراگیر و جبهه ای و تحول خواه و آبادگر ونمی دانم چه و چه ... همه تقریبا مثل هم هستند   روزی که دوم خردادی ها آمدند مگر این نشد که حتی آبدارچی جزء یک اداره دورافتاده را به جرم رای ندادن به کاندیدای متبوع  با اهانت و تندی حذف کردند؟ روزی که سوم خردادی ها آمدند مگر جز این بود که هر که را خوششان نیامد به جرم اینکه مانتویی است یا در دعای کمیل شرکت نکرده حذف شد؟ 

  راست و چپ روحانیت و روحانیون اصلاح طلب و محافظه کار خشونت طلب و مهرورز روشنفکر و مرتجع همه امتحان خود را پس داده اند.لازم نیست از تجربه های بی شمار خود مثال بزنم شما مانند من در ذهن خود نمونه های فراوان دارید .از دنیای سیاست و اقتصاد بگیرید تا... همه مثل همیم! 

    چادری اگر به بی حجاب فحش می دهد آخوند هم از کراواتی ناسزا می شنود .احمدی نژاد اگر هاله نور دارد خاتمی هم شجره نامه چاپ می کند .

  هنرمند انقلابی چنان برخورد می کند که گویی سیمین دانشور یک آدم بیسواد است و عباس کیارستمی یک مزدور بی عرضه و هنرمند ضد انقلاب چنان که گویی حمید سبزواری بلد نیست شعر بگوید و سید مهدی شجاعی اصلا وجود خارجی ندارد! 

   فرقی نمی کند چه کسی مدیر مسئول روزنامه باشد بالاخره  بعضی از عکس ها حذف می شوند ...یک دفعه این عکس ها و دفعه بعد آن عکس ها!   روزنامه سوم خردادی با چاپ یک کاریکاتور در یک روزنامه مخالف حتی رقم مبالغ پرداختی سازمان سیا را هم کشف می کند اما بعد از مدتی که در همان روزنامه یک عکس بسیار موهن چاپ می شود تازه می فهمد خطا هم در روزنامه نگاری ممکن است و خفقان می گیرد و روزنامه دوم خردادی تا سوژه ای برای کوبیدن رقیب سیاسی می یابد آن را تیتر یک خود می کند و پس فردا که معلوم می شود خبر اساسا دروغ بوده به روی خودش نمی آورد   

 من وقتی مطلب می نویسم این سایت لینک می دهد چون تعریضی به جریان مقابلش دارد و آن سایت کلا حذفش می کند و دفعه بعد آن سایت دوم چون یک نکته باب میلش در آن می بیند لینک می دهد و بالعکس   جالب اینجاست که کار هرجا و در هر سطحی به دست هر کس می افتد چنان برخورد می کند و با چنان اعتماد به نفسی موضع می گیرد که گویی خودش همین الآن از مریخ آمده است .  اگر به جای آقای ضرغامی که مرا به خاطر انتقاد از صدا و سیما ممنوع التصویر کرد هر کس دیگر هم بود همین اتفاق می افتاد. اگرضد ولایت فقیه به عدم تبعیت از رهبری متهم است آقایان ذوب در ولایت هم پایش بیافتد و خلاف میلشان باشد در مخالفت با رهبری و توجیه خودشان شناگران ماهری هستند و فقط برای سخنرانی  و بیانیه دادن به نفر قبلی بد وبیراه می گویند!

انگار یکی باید از راه برسد و در گوش حضرات فریاد کند که آقا در طول همه این سالها شما هم حضور داشته اید ! اگر ویرانه است حاصل کار شما هم هست اگر خراب است از آثا رشما نیز هست اگر عیب و ایرادی دارد شما هم بی تقصیر نیستید   

  ما همه مثل همیم  ! چرا نمی خواهیم باور کنیم ؟  

 اگر بدون کنکور مدرک دانشگاهی دادن بد است همه داده ایم 

   اگر دروغ گفتن زشت است همه گفته ایم 

   اگر رابطه و تماس با دیپلمات های خارجی جاسوسی است همه کرده ایم  

  اگر از بیت المال سوء استفاده کردن خیانت است همه  سهم داریم 

  اگر دست بردن به هر شکل  در آراء مردم و تاثیر در روند دموکراتیک انتخابات نادرست است همه شریکیم  

  حالا یک کم بیشتر یا یک کم کمتر چه فرقی می کند   اگر ... اگر....  

 من به عنوان یک ایرانی و نه بیشتر که ندانسته و ناخواسته در کارهای مختلفش اشتباهاتی کرده با تواضع و فروتنی به اشتباهات خودم اعتراف می کنم اما نمی توانم باور کنم که برخی مدعیان پر سر و صدا  تنها طرف مقابل خود را  متهم کنند 

  اگر اتهام زدن نادرست است فقط کیهان تهمت نمی زند . در جریان خانه روزنامه نگاران جوان هر کسی هر چه خواست گفت و من که دستم به جایی نمی رسید در ایام بازداشت فقط فحش ها و ناسزاها را در روزنامه خواندم و از تلویزیون شنیدم و هنوز هم با وجود تمام مدارک و اسناد  به دروغ  هر کس هر چه می خواهد می گوید  و ... در همشهری آنچه در باره هواپیمای خبرنگاران نوشته بودم دردسر درست می کرد و در همان حال عدم اطاعت محض از آقای فلان و جناب بهمان    اشکال کار اینجاست که همه را امتحان کرده ایم و همه جورش را دیده ایم 

  آری برادر آری خواهر ما همه مثل همیم فقط هر چند وقت یکبار جاهایمان عوض می شود  کاش می شد بیایییم و به جای  نمایش و معرکه گیری مثل آدم به خطاهایمان اعتراف کنیم و از مردمی که صبورانه  با نگاهی عاقل اندر سفیه به ما – همه ما – خیره شده اند خجالت بکشیم  

 از پدر و مادرهایی که سالهاست با صدای هر زنگ در دلشان می لرزد و به قاب عکس  مفقود الاثرشان نگاه می کنند 

   از بچه هایی که هر بار پدرشان با سرفه هایی خشک به سمت کپسول اکسیژن می دود قلبشان زخم برمی دارد   

 از آن آزاده ای که وقتی فهمید همسرش به تصور شهادت او دوباره ازدواج کرده برای اینکه زندگی او و بچه هایش به هم نخورد خود را معرفی نکرد و به  زندگی گمنام و باربری با وانت پیکان مشغول شد 

  آن آزاده الآن هم هست توی همین کوچه ها و خیابان ها  آن آزاده  هر چند روز یکبار می رود نزدیک خانه و روبروی  مدرسه دخترش و محل کار پسرش و از دور در خلوت و تنهایی نگاهشان می کند و تلخ می گرید روزی صد بار در خود می شکند و برای یکبار بغل کردن بچه خودش که سالها در اسارت به خیالش فکر کرده  بال می گشاید و باز ... تلخ می گرید 

  آن آزاده وقتی  هر روز روزنامه ها یمان را ورق می زند و اخبار تلویزیون و رادیویمان را می شنود با خود چه می گوید؟ 

 راستی نباید خجالت بکشیم؟

  


کلمات کلیدی: