نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

آدم باید تازه شود!
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧  

قرار بود مصاحبه همشهری جوان را هم بگذارم توی وبلاگ و این هم مصاحبه با تشکر از صدرا امانی که متن را برایم فرستاد و تشکر از حوصله شما و لطفتان.

***

میهمان‌هفته
این ‌شماره:محمد رضا زائری

وقتی از محمدرضا زائری سوال می پرسید، زیاد مکث می کند، سرش را پایین می اندازد و به چیزهای جلوی چشمش خیره می شود. زائری سال 1349 در کرمان به دنیا آمده است. سال 68 با یک ساعت تجربه تست زنی در 5 دانشگاه قبول می شود و سر از مدرسه عالی شهید مطهری در می آورد و این تازه شروعی است بر تجارب عجیب و پر افت و خیز دانشگاهی و حرفه ای او که خیلی خلاصه عبارتند از: لیسانس فقه و حقوق اسلامی، ورود به دوره ژورنالیسم تلویزیونی دانشکده صدا و سیما(ناتمام)، دانشگاه پیام نور(ناتمام)، حقوق جزای دانشگاه قم(انصراف) و فلسفه اسلامی دانشگاه آزاد که این آخری بالاخره به انجام می رسد. و موازی با اینها: مشارکت در انتشارمجلات زمزم و صدف برای کودکان خارج از کشور، تاسیس خانه روزنامه نگاران جوان و بالاخره راه اندازی و مدیریت همشهری محله که اغلب او را با همین کار می شناسند. زائری حالا 2 سال است که در دانشگاه فرانسوی سن ژوزف لبنان در رشته «روابط اسلام و مسیحیت» تحصیل می کند.


آدم باید تازه شود


حبیبه جعفریان – احسان لطفی

·       چی شد که تصمیم گرفتید بروید لبنان زندگی کنید؟

دیدم سنم دارد می رود بالا واگر از این آخرین فرصت ها استفاده نکنم شاید دیگر امکان تحصیل و درس برایم پیش نیاید؛ به اضافه چیزهای دیگر.

·       چیزهای دیگر چیست؟

خیلی گفتنش فایده ای ندارد.

·       چرا؟

(مکث طولانی) دیدن، تجربه و درک فضاهای دیگر همیشه برای من قیمت داشته. اصولا سفر و دیدن دنیا، نگاه آدم را به همه چیز تغییر می دهد؛ مطلق گرایی و تنگ نظری های آدم را تعدیل می کند. یکی از آرزوهای من این است که کاش یک روزی هیچ محذور سیاسی، قانونی و حقوقی ای وجود نداشت و هر کس می خواست برود می رفت؛ می رفت و قطعا بر می گشت و وقتی بر می گشت جور دیگری زندگی می کرد. تمام دعوا سر انتخاب است دیگر. دین اصلا یعنی انتخاب و انتخاب با آزادی معنا پیدا می کند.

·       ولی این تصور وجود دارد که جوان ذاتش طوری است که اگر آزاد باشد، می رود سمت انحراف. این از کجا آمده؟

ببینید من الان نمی خواهم اصلا سراغ بحث سیاستگذاری فرهنگی بروم ولی بخشی از این ذهنیت، ذهنیت درستی است؛ منتها من می گویم ما در هدایت، مدیریت و سیاستگذاری نباید برای آسایش خودمان راه کوتاه تر و آسان تر را انتخاب کنیم(مکث). یاد این جمله امام موسی صدر افتادم که می گوید:«در برخورد با جوان ها من یک چشمم را باز نگه می دارم و یکی را می بندم». من فکر می کنم هر اتفاقی قرار است بیفتد با جوان ها خواهد افتاد به شرط اینکه به ظرفیت های آنها ایمان داشته باشیم و صادقانه با آنها رفتار کنیم.

·       ولی در جمله ای که نقل کردید «خطاکار بودن» تلویحا وجود داشت.

بله. به چه معنا؟ به این معنا که ما بپذیریم این جوان ممکن است خطا کند و اگر خطا کرد اصلش را زیر سوال نبریم و حذف نکنیم. صداقت مهم است؛ چه با خودمان چه با دیگران.

·       آنجا این صداقت در روابط آدم ها وجود دارد؟

(مکث) اینجا هم وجود دارد. من فکر می کنم ما همه چیزهایی که می خواهیم اینجا داریم. این صداقت اینجا هست ولی 4تا دروغ کوچک که می گوییم کار را خراب می کند. تنها فرق آنجا این است که چون بعضی تعارفات و ملاحظات وجود ندارد و آدم ها آزادانه ترانتخاب می کنند، انتخاب شان نیم‌بند و مشروط نیست؛ با آن چیزی که انتخاب کرده اند تعارف ندارند و در آن تردید ندارند.

·       شما برای همین دارید آنجا زندگی می کنید؟

ببینید، برای خود من مهم است که بچه من که الان 12-13 سالش است، در 20 سالگی وقتی بر می گردد و به عقب نگاه می کند، احساس کند این چیزی که هست را خودش انتخاب کرده.

·       یعنی به خاطر بچه تان رفتید لبنان؟

مجموع اینها بوده. (مکث)، من احساس می کنم دارم آنجا چیز یاد می گیرم.

·       چی یاد می گیرید؟

بهتر دیدن را. توی کلاسی که من در دانشگاه نشسته ام یک نفر آمریکایی هست، یک نفر انگلیسی هست، 2نفر مصری اند، یک نفر سوری است، 4-5نفر لبنانی اند و هر کدام اینها مذهبی دارند؛ شیعه، سنی و حتی چند راهبه در بینشان هست. من آنجا دیگرحاج آقای زائری نیستم. می دانم خیلی مسئله شخصی‌ای است اما برایم مهم است. آنجا دیگر کسی به خاطر اینکه من روحانی ام سوالش را از من حذف نمی کند یا برعکس چون روحانی ام به حرفم توجه نمی کند؛ عکس العمل فرد هر چه هست به خاطر خود من است نه موقعیت اجتماعی ام. خیلی ها از من می پرسند چرا آنجا ملبس نیستی؟

·       مگر نیستید؟ ما حسمان این بود که برعکس باید باشد؛ یعنی آنجا – در همین راستا که هر کسی هر چی که هست واقعا هست – یک روحانی هم راحت تر می تواند خودش باشد؛ یعنی روحانی باشد.

(مکث)، من خود خودم را روحانی بودن‌ام نمی دانم.

·       چی می دانید؟

من محمدرضا زائری‌ام.

·       خب بله، ولی محمدرضا زائری چیست؟ کیست؟

یکی است از میلیاردها نفر.

·       پس یعنی هنوز نمی داند دقیقا کیست؟

چرا می داند ولی آن قدر اهمیت ندارد که لازم باشد تعریفی از آن داشته باشد.

·       یعنی شأن روحانیت را بالاتر از آن می دانید که خودتان را با آن تعریف کنید؟ یا چی؟

بخشی از آن همین است. من به این لباس عقیده دارم. من پایم را جلوی عمامه‌ام دراز نمی کنم. در واقع هنوز خودم را قد این لباس نمی دانم.

·       ولی شما اینجا، با همین لباس، یک مدیر فرهنگی بودید؛ کاری که پر دردسر و حتی ماجراجویانه است.چه اتفاقی افتاد؟ یعنی جهان بینی   شما عوض شد که ناگهان تصمیم گرفتید بروید یک گوشه ای بشوید یک دانشجوی ساده؟

من اصلا قضیه را این طوری نمی بینم که مثلا مبانی من تغییر کرد. البته واقعا تصمیم سختی بود. من آن شب تا صبح پلک نزدم. (مکث) یکی از فایده هایی که این تجربه برای من داشت این بود که هر چه جلوتر می روم خودم را کوچک تر می بینم. احساس می کنم که قرار نیست من چیزی را در عالم تغییر بدهم. احساس می کنم پیش از این بچه بوده ام. احساس می کنم من باید کار خودم و وظیفه خودم را انجام بدهم؛ همان قدر و در همان چیزی که به من با این ویژگی ها محول شده. در یک مرحله ای احساس کردم چیزی که وظیفه من است این است که از آن فضای آشفته شلوغ کمی دور بشوم و به خودم بپردازم. آدم از یک جایی احساس می کند دیگر دارد از جیب می خورد و باید دوباره پر شود، تازه شود.

·       درباره اینکه «وظیفه ام این است» کمی توضیح می دهید؟

من فکر می کنم هر جزئی از این عالم دارد یک کاری انجام می دهد. هر جزئی از عالم – چه آگاهانه ناآگاهانه – دارد کار خودش را می کند. همه اینها انگار دارند از ما سوال می کنند تو کار خودت را انجام داده ای یا نه؟

·       به نظر می رسد مشکل اصلی آدم ها همین است؛ دانستن اینکه من دارم همان کاری را می کنم که باید بکنم یا من جایم همین جاست؟ چطوری می شود این را فهمید؟

این چیزی است که هر کسی بر اساس یافته های خودش تا آن موقع به آن جواب می دهد. برای همین است که آدم تغییر می کند چون تا دیروز من احساس می کردم باید این کار را بکنم بر اساس همه باورها و داشته هایم. امروز یک چیزی به اینها اضافه می شود یا یک اتفاقی می افتد و مرا هم تغییر می دهد. به نظرم رد شدن از مرز، یکی از همین اتفاق هاست؛ باعث می شود حوزه استحفاظی آدم بزرگ شود. آدم از خودش می آید بیرون. هر مشکلی در واقع یک فرصت جدید است برای رسیدن به افق های دورتر.

·       با این حساب ممکن است 2سال دیگر تصمیم بگیرید بروید یک جای دیگر؛ بروید کانادا مثلا به دنبال تجربه های جدید.

یکی از چیزهایی که تجربه های جدید به آدم یاد می دهد این است که درباره فردا الان قضاوت نکند.

·       پس این را هم نمی دانید که بر می گردید یا نه؟

الان تصمیم ام برگشتن است. به نیت برگشتن رفتم.


کلمات کلیدی: