نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

نامه‌های لای دیوار ندبه
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸  

 

چندی پیش در وبلاگ آقای دکتر آشنا مطلبی خوانده بودم درباره ارتباط با خدا در هلند و چاه مسجد جمکران، با دیدن این تصویر در کتاب مکان‌های مقدس موسسه نشنال جئوگرافیک به یاد آن افتادم.


کلمات کلیدی:
 
عید مشترک اسلامی مسیحی
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸  

 

        

 

فضای لبنان به دلیل بافت اجتماعی خاص و ترکیب جمعیتی مشترک اقتضائاتی دارد که شاید در کمتر جایی به این شکل دیده شود. بروز و اهمیت مناسبت‌های دینی به‌خصوص اعیاد از آن جمله است.

 

مسیحیت که در روند عرفی‌شدن از یک‌سو و سازگاری با طبیعت مناطق توسعه خود از سوی دیگر با علایق مردمی سازگار شده به اعیاد توجه ویژه‌ای دارد و می‌کوشد تا از این بهانه‌ها برای تثبیت حضور کلیسا در زندگی روزمره استفاده کند و این نکته قابل توجهی است که ارزش مطالعه و تامل دارد.


کلمات کلیدی:
 
راز بقا!
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸  

راز بقا و... عمق فاجعه!

 

اخیرا مع‌الاسف بخشی از سخنان یک استاد بزرگوار را دیدم و شنیدم که گویا از سیمای جمهوری‌اسلامی پخش شده است با مضمون اعلام خطر نسبت به تهدید ماهواره و اینترنت و اظهار نگرانی خطاب به خانواده‌ها و با این تعابیر که:

 

     « کسی گفت ماهواره را برای تماشای راز بقا گرفته‌ام، به او گفتم: راز بقا می‌خواهی برو توی آینه نگاه کن! »

 

     ـ خنده حضار و پخش این صحنه از سیما ـ


کلمات کلیدی:
 
بوی جوی مولیان...
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸  

این کلمات را وقتی نوشتم که ذهنم درگیر راه‌اندازی جمعیت ایرانیان مقیم لبنان بود و به کسانی فکر می‌کردم که این‌سوی و آن‌سوی دنیا از وطن بریده‌اند یا بریده شده‌اند!... و در این خیال بودم که شاید «بوی جوی مولیان» باید این برگهای پراکنده را باز دور این ریشه و ساقه جمع کند و... اما وقتی فکر می‌کنم می‌بینم تا بعضی دوستان خود را قیّم کشور می‌دانند و حتی به فرمان و رأی رهبر انقلاب هم خاضع نیستند بوی هیچ جویی نمی‌تواند گمشده‌ای را بازگرداند... تا وقتی این تلویزیون ماست و آن قوه قضائیه‌مان و این نیروی‌انتظامی‌مان و... این حرف‌ها شوخی است...

 

 

به هر حال برای یادگاری بد نیست:

 

      ...الا غریب مهاجر

 

            وطن هوای تو دارد

 

                چو مادری که دلش بیقرار فرزند است...

 

     و چشم دوخته بر در

 

           به انتظار پیام... به انتظار سلام

 

                به انتظار... مگر تا یکی زند بر در

 

                          و نرم و گرم بگوید: من آمدم مادر.

 

                                                                                     زمستان ٧٨


کلمات کلیدی: