نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

کجایند آقایان؟
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸  

 

من بیشتر از تمام دوستان انتقاد و ان‌قلت دارم اما الآن دعوا میان اصل جمهوری‌اسلامی و اجانب است. همه می‌دانیم پنجاه ‌سال دیگر وزارت‌خارجه انگلیس اسناد محرمانه دخالت‌های خارجی را رو خواهد کرد. انتخاب الآن بین ولایت‌فقیه و آمریکا وانگلیس است نه بین احمدی‌نژاد و موسوی یا... الآن قضیه فرق کرده و برایم جالب است یکی از آقایان مدعی ذوب در ولایت مثل آیت‌الله... و دکتر... پیدایشان نیست. همه مصلحت‌اندیش‌های فرصت‌طلب و ترسو رفته‌اند توی پستوهایشان و من که همیشه متهم بوده‌ام وقتی می‌بینم این سید بزرگوار تک‌وتنها مانده زورم می‌آید به خیال مصلحت و عافیت‌اندیشی خفه شوم، چون فضا غبارآلود است و حرف‌زدن مصلحت نیست.

 

من واقعا نمی‌فهمم همه کسانی که حیثیت و آبرو و مناصب  و همه چیزشان را از آقای خامنه‌ای داشته‌اند امروز توی کدام سوراخ‌موش قایم شده‌اند!

 

می‌دانم گردوغبار که بخوابد دوباره از بنزهای ضدگلوله بیرون می‌آیند و مصاحبه می‌کنند و تلویزیون فیلمشان را پخش می‌کند و خطبه‌های نمازجمعه شروع می‌شود...


کلمات کلیدی:
 
دیگر وقت تقیه نیست...
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸  

 

" ...اگر بعضی می‌توانند واقعیت‌های عینی پیش چشم خود را نبینند و صدای بلند مشکلات را در کنار گوش خود نشنوند ما نمی‌توانیم... اگر بعضی می‌توانند رسوخ آفت و بروز خطر را در ارکان جامعه مشاهده کنند و به آن بی‌اعتنا بمانند و از نزدیک‌شدن خطر و فتنه‌ نگران نشوند ما نمی‌توانیم... "

] سال ١٣٧٨ [

 

" ...اکنون واقعیت تلخ جامعه ما گسل و فاصله میان نسل گذشته و نسل آینده است، چه‌کسی باید به این فاصله بیاندیشد؟

آقایان! اگر آقازاده‌هایتان جرأت نمی‌کنند به شما بگویند، به این برادر بزرگترشان می‌گویند... نه به‌خاطر من، به‌خاطر فرزندان خودتان فکری به حال این فاصله‌ها بکنید. این نسل می‌گوید: کسی به ما اعتنا نمی‌کند و پاسخ ما را نمی‌دهد. اگر این درد را علنا و بر سر هر کوی و برزن فریاد می‌کردند شاید همگان در پی درمان برمی‌آمدند اما این درد پنهان را هر جایی بازگو نمی‌کنند و نباید دلخوش شد که نسل ما سکوت می‌کند. این سکوت اگر از ترس و واهمه باشد نشان بی‌دردی نیست، بلکه علامت دردی خطرناک است که آرام‌آرام همه وجود را در بر می‌گیرد... "

] سال ١٣٧٧ [

 

این چند خط را برای نمونه آوردم، از حرف‌ها و نوشته‌هایی که در طول ده، دوازده سال گذشته نمونه‌هایش را در چند تا از کتاب‌هایم خوب می‌توان دید، مخصوصا در آخرینشان «محرمانه ـ مستقیم» که وقتی دوستی سراغش را گرفت و بعد از مدت‌ها  به سراغش رفتم داغ دلم تازه شد...


کلمات کلیدی:
 
اگر روزی برسد که خدا نکرده...
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸  

 

برای آقای محمد و خانم‌ها زهرا و سمن و پرستنده که کامنت خصوصی گذاشته بودند... و به جای همه حرف‌هایی که نمی‌توانم بزنم:

 

نقل می‌کنند شبی مرحوم آیت‌الله تنکابنی (پدر مرحوم فلسفی، خطیب مشهور) که از بزرگترین روحانیان تهران قدیم بود دیر از مسجد برگشت و وقتی به خانه رسید زار زار گریه می‌کرد... وقتی سبب را پرسیدند مدتی طول کشید تا بتواند صحبت کند و گفت:

 

از مسجد که بر می‌گشتم توی کوچه‌ای زنی جوان جلویم را گرفت و گفت: من گم شده‌ام و به کسی اطمینان نمی‌کنم، لطفاً مرا به خانه‌ام برسانید! معلوم شد آمده بوده زباله‌ها را دم در بگذارد و دمپایی‌اش توی جوی آب افتاده و به قصد گرفتن دمپایی از آب جلوتر آمده و بی آن‌که بفهمد به جایی رسیده که نمی‌دانسته کجاست...

 

مرحوم تنکابنی فرموده بود: من با خودم فکر کردم این زن در این وقت شب که ترسان و بی‌امان وسط کوچه‌ها سرگردان است تنها به صاحب یک عمامه این‌طور اطمینان دارد و بعد به خاطرم گذشت اگر روزی برسد که خدا نکرده روحانیت این اعتماد را مخدوش سازد و یک روحانی خطایی بکند چه خواهد شد... و زار زار می‌گریست... از تصور این‌که نکند روزی، جایی، ‌کسی، ‌نکند خدا نکرده این اعتماد را مخدوش سازد...

 

فلو أن امرءا مسلما مات بعد هذا أسفا ما کان به ملوما بل کان به عندی جدیرا.

 

خواهش: کامنت‌ها را طوری بنویسید که بتوانم منتشر کنم، شرمنده!


کلمات کلیدی:
 
می‌دانستی یا نه؟
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸  

 

فإن کنت لا تدری فتلک مصیبة         و إن کنت تدری فالمصیبة أعظم

 

یعنی اگر نمی‌دانستی چنین می‌شود که وامصیبتا! کسی‌که نمی‌داند [...]  و اگر می‌دانستی و [...] که مصیبت سنگین‌تر است...

 

و...

 

مرا دردی است اندر دل، اگر گویم... زبان سوزد

وگر دم درکشم ترسم، که مغز استخوان سوزد

 

 

رفقا از ایران می‌گویند: خوش به حالت که اینجا نیستی! و من از اینجا می‌گویم: خوش به حالتان که اینجا نیستید... در مقابل ابهام و سؤال و نگرانی و تعجب و وحشت اهالی اینجا چه باید گفت؟ دیشب مهمان تلویزیون بین‌المللی مستقبل (متعلق به سعد حریری و وابسته به جریان مخالف حزب‌الله) بودم و از لندن هم علیرضا نوری‌زاده در گفت‌وگو شرکت داشت. در چنین شرایطی باید چه می‌کردم؟ وقتی همه آرمان‌ها و ارزش‌ها و شعارهای انقلاب و رهبری و... زیر سؤال رفته چه باید کرد؟ وقتی همه به ریشت پوزخند می‌زنند چه واکنشی باید نشان داد؟ من که رفته بودم حرف‌های کلی بزنم مجبور شدم ناخواسته از چیزهایی دفاع کنم که آخرش مجری گفت: حالا معلوم شد به چه کسی رأی داده‌اید!


کلمات کلیدی:
 
ره چنان رو که رهروان رفتند...
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸  

بدون شرح...

 

این ویدئو را که دوستی برایم فرستاد ناخودآگاه به یاد حال و هوای تبلیغات «سال اصلاح الگوی مصرف» افتادم و...

 

| برای دانلود این ویدئو اینجا را کلیک کنید. |

 

قرار بوده رهبر انقلاب با بررسی اطلاعات و جمع‌بندی نظر کارشناسان درد را تشخیص دهند و بر روی آن دست بگذارند و بعد... در مسیر اشاره سرانگشتان ایشان هر کسی بر اساس حوزه مسئولیت و تعهد و تخصص خود کار کند، یعنی مثلاً اصحاب رسانه و هنرمندان و نهادهای تبلیغاتی با زبان هنر و شیوه‌های مؤثر جدید مخاطبان را به آن موضوع تشویق و ترغیب کنند، تا آنچه هدف بوده محقق شود، مثلاً در یک دوره زمانی مشخص رفتار مصرفی مردم تغییر یابد و...

 

اما چه کسی حوصله این همه دردسر دارد؟ اضافه‌کردن یک لوگو در تمام شبکه‌های تلویزیون و چاپ پوستر و نصب بیلبورد راحت‌تر نیست؟ همه هم می‌بینند و می‌فهمند ما چه‌قدر ذوب در ولایتیم؟ بهتر نیست؟


کلمات کلیدی:
 
خاک دور از دسترس!
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸  

 

امیلی نصرالله: نویسنده نامدار مسیحی که نه‌تنها در لبنان بلکه در بسیاری از کشورهای جهان شهرت فراوان دارد. کار ادبی خود را 53سال پیش با فعالیت‌های پراکنده مطبوعاتی آغاز کرد و نخستین کتاب خود را در سال 1962 منتشر ساخت. از ایشان تاکنون ده‌ها عنوان کتاب به‌چاپ رسیده و چندین اثر او نیز به زبان‌های خارجی ترجمه شده است. چند پایان‌نامه دانشگاهی هم در تحلیل و بررسی آثار او نوشته شده. مهم‌ترین ویژگی قلم او اصالت و صداقتی است که در شخصیت فردی و زندگی شخصی او نیز به‌وضوح‌اشکار است. وی آثار بسیار موفق و موثری هم برای کودکان و نوجوانان منتشر ساخته است. در پایگاه اینترنتی او به نشانی www.emilynasrallah.com اطلاعات بیشتر قابل دریافت می‌باشد. این داستان که به پیشنهاد ایشان از کتاب «شب‌های کولی‌وار» ترجمه شده با تصویرگری بسیار زیبا در «همشهری‌داستان» به چاپ رسیده است. این داستان عاشقانه گرچه صریح و اثرگذار است اما زبانی به‌غایت عفیف دارد و با بیانی رمزی از زنی که ازدواج کرده با تعبیر خاک ممنوعی که دیگر قابل دسترسی نیست یاد می‌کند.

 

 

 خاک دور از دسترس

  

امیلی نصرالله

ترجمه: محمدرضا زائری

 

 

حدس می‌زدم که «نادر» آنجا باشد میان اعضای خانواده که در سوگ برادر بزرگترش جمع شده بودند.

یقین داشتم که می‌آید و حتی تهدیدهای گوناگون مانع حضورش نمی‌شود و حصار امنیتی جدید هم جلودارش نخواهد شد. حصاری که مثل طناب دار به گردن جنوب افتاده بود و داشت «جورة السندیان» را خفه می‌کرد.

موضوع مرگ برادرش بود و باید می‌آمد و او چنانکه من می‌شناختمش هرگز شانه از زیر بار وظیفه خالی نمی‌کرد.

 


کلمات کلیدی: