نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

داستان کرمان
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٢  
مدتی است می خواهم در باره ماجرای کرمان بنويسم. يک بار هم مفصل نوشتم و شد طولانی ترين و بهترين يادداشت وبلاگم اما تا خواستم ارسالش کنم پريد...و یک روز پکر بودم که چرا لا اقل روی کاغذ ننوشتم و حالا آنچه به یادم مانده:
...ماجرای بچه بسيجی هايی که قربه الی الله و به قصد اصلاح جامعه زنان و دخترانی را گرفته و کشته اند و حالا حکم اعدام خودشان آمده و در معرض نيستی قرار دارند .
آن طرف قربانيان بيچاره و بدبختی که معلوم نيست که هستند و چه جرمی دارند و لابد بخت برگشته های گمراهی که مثل خيلی ديگر به تقصير و گناه امثال من از درک حقيقت محرومند و در ظاهر بدحجاب و ...و حداکثر گناهشان فحشای جسمی و به اضطرار از زندگی سالم و در يک جامعه ی صالح بی بهره و اين طرف بچه های مخلص و جان بر کفی که يک دنيا انرژی يک دنيا شور و...هستند و قرار بوده آن جامعه ی سالم را برای زندگی همان ها بسازندو... وبه تحريک معنوی بزرگترهايی سرانجام کارشان شده اين !
بزرگترهايی که قرار بوده به اينها بگويند و بفهمانند که فحشا فقط فحشای جسمی نيست و... و برای حل کردن مساله نبايد صورت مساله را پاک کردو... و مگر اصلا مساله اين است ؟
...و مگر مساله اين است؟
کلمات کلیدی: