نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

امام جمعه(داستان کوتاه)
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧  

امام جمعه   
 

در مطلب توضیح قول داده بودم این داستان و ... را پابلیش کنم چون مجموعه قصه های حوزوی ام هنوز مستقلا چاپ نشده اند . فکر می کنم این قصه مال ده سال پیش باشد . نصف اولش متاسفانه واقعی است و نصف دومش متاسفانه خیالی ! سالهاست دنبال این امام جمعه می گردم ... با این شوق طلبه شدم ...با این شوق عمامه سرم گذاشتم ... هنوز با همین شوق دارم در به در می گردم ... کاش سید موسی صدر را به جای خواب در بیداری می دیدم ... کاش ...از صدرا امانی عزیز هم  ممنونم که این داستان را برایم پیدا کرد و فرستاد .خودم نداشتمش.

 ***

       از تاکسی که پیاده شد مثل کسی که دنبالش کرده باشند دور و برش را می پایید. با هول و دستپاچگی به تابلوی رنگ و رو رفته ای نگاه کرد که یک سرباز نیروی انتظامی زیرش نگهبانی می داد. با احتیاط و نگرانی به سراغ سرباز رفت طوری که انگار از او هم می ترسید. سرباز به در کوچکی، چند قدم جلوتر اشاره کرد.

        مرد به داخل ساختمان وارد شد و چند دقیقه بعد برگشت و کاغذی را که محکم به دست گرفته بود به سرباز نشان داد. سرباز نگاهی به کاغذ انداخت و جلوتر از مرد به سمت دری که روبروی تابلو قرار داشت به راه افتاد. اول چند ضربه آرام به در زد و بعد کلیدی را که از جیبش در آورده بود توی قفل در انداخت و در را باز کرد. اضطراب در چشمان مرد موج می زد. منتظر بود تا سرباز او را به داخل راهنمایی کند. سرباز که همچنان ایستاده بود با حرکت سر از او خواست داخل شود. مرد که انگار تردید داشت و از چیزی می ترسید آرام قدم به داخل گذاشت. پیرمردی کنار باغچه ایستاده بود و به سمت در نگاه می کرد. در با صدایی آرام پشت سر مرد بسته شد.

       پیرمرد شلنگ آب را کمی کشید و اینطرف تر آمد. مرد با عجله جلو رفت و از توی جیبش اسکناسی در آورد و کف دست پیرمرد گذاشت. آهسته گفت:«نوکرتم، مرا به حاج آقا برسان». پیرمرد نگاهی به اسکناس کرد و ریز خندید، چشمهای نافذش کوچک شد و چین و چروک صورتش در هم رفت. پیرمرد پرسید:«یعنی امام جمعه همین قدر می ارزد؟».

مرد از جیب خود اسکناس دیگری بیرون آورد و توی دست پیرمرد گذاشت. پیرمرد شلنگ آب را رها کرد و رفت تا شیر آب را ببندد. مرد به دنبالش دوید:«حاجی جان، نوکرتم، عجله کن» پیرمرد دست او را گرفت و به سمت در حیاط برگرداند و پول را کف دستش گذاشت:«پول لازم نیست آقاجان» مرد محکم ایستاد و دوباره التماس کرد:«به خدا زندگیم نابود شده، این آخرین امید است، نوکرت هستم، بگذار حاج آقا را ببینم» پیرمرد در حالیکه در را باز می کرد پرسید:«حالا این پول ها واقعا مال من است؟» مرد با اشاره سر تاییدی کرد:«هر چه داشته باشم می دهم، این که چیزی نیست، فقط به شرط اینکه یک لحظه امام جمعه را ببینم، اگر تو باغبان امام جمعه ای من باغبان خودت می شوم، بگذار او را ببینم. رییس دفترش راحت به من کاغذ داد، تو حالا این قدر معطل می کنی؟ به خدا دیر می شود» پیرمرد اسکناس ها را تا کرد و توی صندوق صدقات زیر تابلو انداخت:«به نیت سلامتی خودت و زن و بچه ات» بعد دستی به سر شانه سرباز زد و گفت:«من خجالت می کشم می بینم شما این طور زیر آفتاب ایستاده ای ها!» خیابان خلوت بود. مرد تازه چشمش به سرباز افتاد. جوانی سیاه چرده بود و لابد روستایی، دستش را به علامت سلام نظامی بالا برده بود و در چهره اش رضایتی ساده و بی انتها موج می زد. چشمانش به دنبال لبخند پیرمرد می رفت. پیرمرد به داخل خانه برگشت.    

       مرد شک کرده بود. حالا دیگر مطمئن نبود که او باغبان امام جمعه باشد. بدون آنکه چیزی بپرسد خیره پیرمرد را نگاه می کرد و منتظر بود تا او حرفی بزند. پیرمرد دست او را گرفت و گفت:«خوب فدایت شوم این طوری که کاسب نشدیم حالا تعریف کن بلکه جور دیگری کاسب شویم!» پیرمرد خندید و او را کنار خود بر لبه سکو نشاند.

         مرد که حالا مطمئن شده بود امام جمعه همان پیرمرد است،چند لحظه خیره خیره او را نگاه کرد و بعد ناگهان بغضش ترکید. مثل بچه گمشده ای که مادر خود را پیدا کرده باشد یا اسیری که بعد از مدتها به وطن خود برسد. مرد دستها را در موهای آشفته اش فرو برده بود و زار زار گریه می کرد. انگار تازه جایی برای گریه کردن پیدا کرده بود. جایی که دیگر کسی مزاحمش نمی شد... .

       پیرمرد که کنارش نشست و سینی چای را روی لبه سکو گذاشت تازه فهمید مدتی است دارد گریه می کند. امام جمعه پرسید:«چه شده فدایت شوم! تعریف کن.»

       مرد با صدایی میان ناله و فریاد شروع کرد به گفتن:«برادر دادستان بچه شش ساله ام را، دسته گلم را...مرد باز گریه می کرد. چهره امام جمعه در هم رفته و منتظر شنیدن بود:«حالا هم ول کن نیستند، در به  در دنبال من می گردند که به زور رضایت بگیرند، تهدیدم کرده اند، الان دو روز است که فراری هستم، هیچ امیدی هم به هیچکس نداشتم، زن و بچه و خانواده ام، همه به هم ریخته اند. امروز برادر زنم گفت:«این امام جمعه که تازگی آمده یک جوری دیگر است، برو سراغش، خدایی شد که دستم به شما رسید».

      امام جمعه که دیگر حرکاتش آرام نبود بلند شد و رفت دم در. چیزی به سرباز گفت و برگشت. مرد اشکها را از چشمهای سرخش پاک می کرد:«اصلا باور نمی کردم بتوانم حتی امام جمعه را ببینم ، گفتم من که خانه خراب شده ام».

      امام جمعه پرسید: همین جا؟ پریروز؟ یعنی شنبه؟... مرد سرش را تکان داد:«همه شهر خبر دارند حاج آقا، طفلک گل نازنین من...» رئیس دفتر امام جمعه که طلبه ای جوان بود وارد شد و در حالیکه دستش را روی سینه گذاشته بود پرسید:«حاج آقا امری دارید؟»

          امام جمعه بلند شد و ایستاد:«شما قضیه برادر دادستان را خبر دارید؟» طلبه جوان پاسخ داد:«بله حاج آقا» امام جمعه پرسید:«چرا به من نگفتی؟»

       - «حاج آقا دیشب از تهران رسیدید و امروز هم که فرماندار آمده بود و بعد درس داشتید، گذاشته بودم توی کارتابل!»

      امام جمعه ناگهان فریاد زد:«این که کارتابلی نیست فدایت شوم، رادیو خبرش را همه جا جار زده آنوقت من باید توی کارتابل ببینم؟!» بعد امام جمعه رو کرد به مرد و پرسید: شاهد هم هست؟ «بله حاج آقا، مغازه دارهای سر خیابان شاه... مرد ناگهان ساکت شد و خجالت زده ادامه داد: ببخشید، توی خیابان حسینیه همه دیده اند و طرف هم که از ماشین پیاده شده همه فهمیده اند مست بوده ولی هیچکس جرأت نمی کند شهادت بدهد».

      امام جمعه که دیگر تصمیم خود را گرفته بود به مرد گفت:«همین جا صبر کن تا لباس بپوشم و بیایم. او که به اندرونی منزل خود رفت طلبه جوان به طرف دفتر امام جمعه دوید و صدا زد: آقای حسینی... چند لحظه بعد راننده امام جمعه و رئیس دفترش توی خیابان آماده بودند. امام جمعه که همراه مرد بیرون آمد لحظه ای ایستاد و رفت توی فکر، بعد گفت: ماشین نمی خواهد، پیاده می رویم.

      هنوز از پیچ بلوار نگذشته بودند که سی چهل نفر پشت سر امام جمعه جمع شدند. مرد در کنار امام جمعه بود که قدم هایی بلند و محکم بر می داشت و با شتاب می رفت. پچ پچ همراهان قطع نمی شد و هر کس از دیگری ماجرای این راهپیمایی غیر منتظره را سوال می کرد. تمام شهر با تلفن و پیغام خبر دار شده بودند و جمعیت که هر لحظه زیادتر می شد سر خیابان حسینیه به پانصد ششصد نفر رسیده بود. امام جمعه آهسته از مرد چیزی پرسیده و با اشاره چشم او روبروی چند مغازه که در قسمت عقب نشینی خیابان قرار گرفته بود حرکت خود را آهسته کرد.

       جمعیت که آرام شد مغازه دارها هم وحشتزده بیرون آمده بودند. امام جمعه با حرکت دست آنها را پیش خواند و قرآن کوچکی را از جیب خود بیرون آورد و بالا گرفت:«بسم الله الرحمن الرحیم و من اظلم ممن کتم شهاده عنده من الله؛ هیچ گناهی بالاتر از این نیست که آدم حق را بداند و کتمان کند، از حقیقت خبر داشته باشد و نگوید، آقاجان، اگر بدانید حقیقت چیست و نگویید جایتان در آتش قهر الهی است. فدایتان شوم.»

     مغازه دارها که مرد را در کنار امام جمعه می دیدند دیگر فهمیده بودند ماجرا چیست. امام جمعه منتظر بود حرفی بزنند. از جمعیت صدا در نمی آمد و همه سرک می کشیدند تا عکس العمل مغازه دارها را ببینند. خواروبار فروش میانسالی که شب‌کلاه سفید بر سر داشت به هم چراغی هایش نگاه کرد و جلوتر آمد:حاج آقا، شما ضامن می شوید که حرف زدن ما دردسر برایمان درست نکند؟ خواروبار فروش که نگاه خیره و چشمان بیرون زده امام جمعه را دید دوباره نگاهی به مغازه دارهای دیگر کرد و گفت: حاج آقا، شنبه عصر بود، ساعت های شش، شش و نیم، این طفلی آمده بود برای خانه چیزی بخرد... با گریه سوزناک مرد چند نفر هم از میان جمعیت گریه سر دادند.

      امام جمعه پرسید: ماشین توی پیاده رو به بچه زد؟ مرد دیگری میان حرف او دوید: بله حاج آقا، اگر مغازه من هم پله نداشت توی مغازه می آمد. امام جمعه پرسید: مست بود؟ مردها سر تکان دادند.

     - مطمئن هستید؟ باز مردها سر تکان دادند. ماشین دادستانی بود؟ یکی از میان جمعیت داد زد: «حاج آقا آرم رویش داشته، همه دیده اند».

     ولوله ای در میان جمعیت افتاد. معاون سیاسی امنیتی استاندار با چند نفر همراه جمعیت را شکافتند و جلو آمدند. معاون استاندار دست به سینه گذاشت و لبخند زد و آرام گفت:«مساکم الله بالخیر حاج آقا». نگاه تند و نافذ امام جمعه او را دستپاچه کرد.

     -«حاج آقا اگر اجازه بدهید قضیه از طریق قانونی پیگیری شود... امام جمعه با عصبانیت پرسید:«حرف زدن من با مردم کجایش غیر قانونی است؟»

      معاون استاندار گفت:«من نگران آن هستم که خدای نکرده مشکلی پیش بیاید و وجود مبارک آسیب ببیند و شما متأذی بشوید حاج آقا».

      امام جمعه انگشت اشاره خود را به سمت او گرفت و با صدای بلند گفت: من پرونده خود شما را هم گذاشته ام توی نوبت، اگر ساکت می ایستید و مثل بقیه گوش می کنید بسم الله، اگر می خواهید موعظه کنید من هم هر چه از قضیه اردیبهشت می دانم همین جا به صورت قانونی داد می زنم!

     رنگ از صورت معاون استاندار پریده بود و آشکارا می لرزید:«چشم حاج آقا، فعلا شما عصبانی هستید، من بعدا برای دست‌بوسی و عرض ادب می آیم خدمتتان».

     معاون استاندار و همراهان او با عجله از میان جمعیت بیرون رفتند. امام جمعه پرسید کسی خانه دادستان را بلد است؟ چند نفر که جواب مثبت دادند، امام جمعه فریاد زد:«هر کس از خدا می ترسد و حاضر است شهادت شرعی بدهد با من بیاید». جمعیت به سرعت تکان خورد و همه برای امام جمعه کوچه باز کردند.

     چند دقیقه بعد جمعیت تمام خیابان را گرفته بود. انگار خیابان داشت حرکت می کرد. مثل گدازه های آتشفشان که از میان دره‌ای سرازیر شود. مغازه دار ها کرکره ها را پایین می کشیدند و رانندگان ماشین ها را پارک می کردند و دنبال جمعیت به راه می افتادند. هیچکس شعار نمی داد اما انگار میان جمعیت ولوله ای بود.

       چند نفر جوان جلوی جمعیت می دویدند و مسیر را نشان می دادند. وقتی جمعیت پشت سر امام جمعه به خانه دادستان رسیدند سرباز وظیفه ای که کنار در نگهبانی می داد در مقابل چهره های برافروخته جمعیت و نگاه پرسشگر امام جمعه بریده بریده و دستپاچه بدون مقدمه به حرف آمد:  

      -حاج آقا همه رفتند، حاج آقا چند نفر بودند، حاج آقا آمدند اینجا، حاج آقا خانواده این حاج آقا را هم بردند، از این کوچه بالایی، همین الان حاج آقا، خیلی تند رفتند حاج آقا...

       امام جمعه دور و برش را نگاه کرد و سکوی سیمانی جلوی خانه دادستان را که دید بالا رفت و ایستاد. جمعیت یکباره آرام شد و همه به دهان او چشم دوختند.

      «بسم الله الرحمن الرحیم. چند کلمه بیشتر عرض ندارم. اول اینکه کاش دوربین صدا و سیما به جای ضبط نمایش عروسکی توی استودیو الان اینجا بود. دوم اینکه هیچکس حق ندارد از این مسأله سوءاستفاده کند و جو را ناآرام کند یا حرف و حدیث بسازد. سوم اینکه همین امشب با تهران تماس می گیرم و پیگیری می کنم در اسرع وقت یک نفر را به جای این آقای قبلی بفرستند. چهارم اینکه به گوش همه برسانید هر کس بخواهد سر سوزنی حق دیگری را در این شهر ضایع کند برای من بزرگ و کوچک فرقی ندارد و هیچ ملاحظه نمی کنم، توی خیابان راه می افتم و با همین مردم حق مظلوم را می گیرم».

        وقتی امام جمعه با شور و حرارت به مردم اشاره کرد این جمله را گفت انگار جمعیت منفجر شد. صدای الله اکبر در فضا پیچید. نعره و فریاد جوان تر ها کاملا مشخص بود. مردی که بچه اش کشته شده بود و پایین پای امام جمعه به شدت گریه می کرد با شنیدن این جمله و فریاد جمعیت دست و پای خودش را گم کرد و همان طور که اشکهایش سرازیر بود شروع کرد به کف زدن.

      امام جمعه ادامه داد:«قانون، قانون اسلام است، قانون ما، قانون پیغمبر و امیرالمومنین است، قانون ما قانون شرع است نه قانون ملاحظه کاری و روابط و حساب و کتاب های شخصی و شیره مالیدن سر مردم».

      جمعیت دوباره با صدای تکبیر منفجر شد. امام جمعه با حرکت دست مردم را آرام کرد و با صدایی که به خاطر فریاد زدن گرفته بود آهسته تر گفت:«حالا هم همه چیز به خیر گذشت فدایتان بشوم، بروید سر کار و خانه زندگیتان و مراقب همدیگر باشید. برای شادی روح امام و شهدا صلوات بفرستید».

       همراه با صدای صلوات جمعیت چندتا از جوان تر ها زانو زدند که امام جمعه پایین بیاید. مرد همین طور که اشکهایش را پاک می کرد به امام جمعه خیره شده بود. امام جمعه به طرف او آمد و بر سر شانه اش دست گذاشت، همه داشتند این دو نفر را نگاه می کردند. امام جمعه گفت:«حالا پسر تو پسر من هم هست، تا آخرش هستم و خودم تکلیف خون این مظلوم را معلوم می کنم».

     مرد ناباورانه نگاه می کرد.        

                                                              محمد رضا زائری - قم


کلمات کلیدی: