نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

گفتگو با جوانان مسیحی
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧  

 

      تا کنون همه جلسات سخنرانی و گفتگوهایم با جوانان ایرانی و مسلمان بود .نخستین بار که پشت میکروفون قرار گرفتم هشت سال داشتم سال ۵۷  سی سال پیش و در آستانه انقلاب و در مسجد کوفه بندر عباس برای دکلمه متنی که با کمک پدرم نوشته بودم و با تشویق همو و بعد ادامه همین تشویق ها و هدایت ها و آغاز  جدی سخنرانی در پانزده سالگی و الآن یک تجربه جدید :  برای نخستین بار گفتگو با جوانان غیر ایرانی و غیر مسلمان ...


      باید با کسانی سخن بگویی که  ظاهرا مانند جوانان ایرانی با آنان همفکری و همگرایی چندانی نداری و باید کشف کنی یک ادبیات جدید را یک کانال ارتباطی متفاوت را و ویژگی هایش را باید بفهمی کدام حرکت دست کدام اشاره چشم کدام تغییر آهنگ صدا یت جواب می دهد باید آزمایش کنی کدام مثال ها اثر می گذارد باید امتحان کنی چه مسیری تو را به مقصد ومقصود می رساند  ... فضایی باز تر و جهانی تر و تجربه عملی برای آنچه مدت ها از معلم با تجربه و آمریکایی ام آموخته بودم در باره ظرایف تبلیغ دین برای مخاطب غربی و غیر مسلمان یا غیر ایرانی و نکته مهم ماجرا که  معمولا به آن توجه نمی کنیم اینکه : آرام آرام وضع مخاطب داخلی خودمان هم دارد همین می شود اگر نگویم تند تند و اگر نگویم شده است ! 
       به هر حال جلسه جالب و تجربه شیرینی بود و به لطف خدا موفق و به شهادت خودشان موثر . آقای حامد بهشتی  که به همراه جمعی از دوستان ایرانی و  مسلمان در جلسه حضور داشتند نیز در وبلاگشان نکاتی از این دیدار را نوشته اند. بعد از پایان سخنرانی که بخشی از آن را روزنامه النهار  امروز منتشر کرده است ( واین هم اولین مطلب مستقلی است که از  قلم من در نشریات خارجی به چاپ می رسد )  تا مدتی طولانی برنامه پرسش و پاسخ ادامه داشت و بعد هم گفتگوهای سرپایی و گروه گروه . هر چند نفرشان  دور یکی دو تا از دوستان جمع شده بودند و سوال و بحث و ... و انصافا هم فضای بسیار صمیمی و صاف و صادقانه ای داشتند و اصرار برای ادامه این جلسات و بحث و گفتگوی بیشتر و سوالاتی شفاف که گاه هم حیرت زده مان می کرد از عدم شناختشان نسبت به اسلام و  تشیع و ایران و هم  امیدوارمان می ساخت این آمادگی و پذیرش و قبول . در تمام مدت یاد این سخنرانی تکان دهنده و اثر گذار امام موسی صدر بودم و ... افسوس و افسوس وافسوس و...از یک طرف افسوس می خوردیم بر کم کاری ها و کوتاهی ها و از یک طرف امیدوار می شدیم به آینده و تاثیر همین کارهای کوچک و متواضع و بی ادعا و ... نمی دانم بگویم جایتان خالی یا نه ؟


کلمات کلیدی: