نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

صدمین یادداشت وبلاگ
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧  

           آنچه می‌دانم از آن یـــــار بگویم یا نه؟     ... بر سر کوچه و بازار ... بگویم یا نه؟

این صدمین یادداشت وبلاگ من است، بعد از هفت سال نوشتن. فکر می‌کردم بد نیست این یادداشت یک‌جوری ویژه باشد. پس گزارش نشریه محله‌ای ضاحیه و کنسرت مذهبی حزب‌الله و ماجرای بولس سلامه و... را گذاشتم برای بعد و گفتم یک مطلب ویژه می‌نویسم. و فکر کردم برای من ویژه‌ترین موضوع چیست؟

و جز عشق چه می‌تواند باشد چیزی لایق صدمین یادداشت؟


به عشق فکر کردم و دیدم برای نسل ما خوشبختانه یا... این مفهوم خیلی متعالی است. نسل ما یا لااقل امثال من نه فرصت داشتیم و نه اجازه یافتیم که روی زمین زندگی کنیم.

ما در روزگاری بزرگ شدیم که... بگذریم. از عشق بگوییم...

عشق... یعنی دلبستگی شدید قلبی و چیزی‌که حاضر باشی همه چیز را فدایش کنی و چیزی‌که محور زندگی‌ات باشد و وجودت را تسخیر کند و...

عشق... یعنی کسی که روزها دغدغه و دل‌مشغولی‌ات باشد و شب‌ها در خواب با او مانوس باشی...

عشقی چنین برای من کیست؟ چیست؟

اگر منتظرید من الآن از وجود مقدس امام زمان نام ببرم اشتباه می‌کنید!

من نه مثل صدا و سیما آن‌قدر نادانم که برای توجیه پخش یک ترانه، هر مزخرفی را که یک خواننده خیابانی برای دوست‌دخترش خوانده با نام حقیقت لیلة‌القدر به خورد مردم بدهم و نه مثل بعضی مداح‌ها اینقدر بی‌ادب که جرأت کنم با آن حضرت مثل پسرخاله‌ام حرف بزنم. لااقل الآن پذیرفته‌ام که بالاترین سعادت برای من این است که اگر غباری از کفش یکی از نوکران یک محب راستین آن حضرت بر سایه‌ی نام من بنشیند  کلاه شور و شوق به آسمان بیاندازم.

عشق برای من... بالاترین آرمان، بزرگترین اسطوره، محبوب‌ترین قهرمان ...

و دیدم جز یک نام برای من چنین نمی‌درخشد،

نام عزیز روح‌الله الموسوی الخمینی.

به شوق طبیعی در این سالها همواره شیفته‌ی زیارت علما و بزرگان بوده‌ام. از زیارت بعضی مراجع تقلید قم تا علمای مشهد و آخرینش هم مراجع تقلید بزرگ نجف... اما هر چه بیشتر گشته‌ام و دیده‌ام آن عشق اول پررنگ‌تر و قوی‌تر شده‌است.

تــو نه مثل آفتــابی که حضور و غیبت افتد     دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

و...

کــــــــانت لقــلــبی اهــــواء مفرقة     فاستجمعت مذ راتک العین اهوائی

(دلـــــــم هــــواهـــــــای گونه‌گـــــــون داشت      تا تو را دیدم و همه دلبستگی هایم یکی شد)

بگذار مرور کنم از آن‌روز که مادربزرگم (روحش شاد) مخفیانه عکسی از گوشه چارقدش بیرون آورد و بوسید و بر چشم گذاشت و... تا آن شب که پدرم یک رساله توضیح‌المسائل را نشانم داد و از آن پیشوای بزرگ نام برد... تا آن‌روز که به قم رفتیم و در محله یخچال قاضی عاشقانه بر یک دیوار کاهگلی دست کشید و آن را بویید و در گوشم زمزمه کرد اینجا خانه آن مسافر است...

امر علی الدیار... اقبل ذالجدار و...

تا روزی که حکم غیابی اعدام پدر صادر شد و او را کمتر می‌دیدیم و اندکی بعد راهپیمایی‌ها و انقلاب و حالا دیگر همه‌جا نام امام می‌درخشید.

امام خمینی...

 

بعد از آن دیگر زندگی نسل ما با امام می‌گذشت و عشق‌مان حضور در یک دیدار امام در جماران بود یا جمع کردن عکس‌های جدید امام از عکاسی قدس پشت مجلس. بهترین جایزه من وقتی خطبه‌ای از نهج‌البلاغه را حفظ کرده بودم 18 جلد صحیفه نور امام بود و سوزناک‌ترین گریه کودکانه‌ام وقتی اخبار تلویزیون اعلام کرد امام نسخه‌ای از وصیت‌نامه خود را به مجلس خبرگان و نسخه‌ای را به آستان‌قدس فرستاده‌اند.

حالا دیگر این عشق معیار و شاخص ما بود در همه چیز. ذوق می کردیم برای ادوکلون تی رز چون شنیده بودیم امام از آن استفاده میکنند. عاشق عکس نوجوانی پیامبر می شدیم چون می شنیدیم آن را در اتاق امام دیده اند. شیفته میرزا عبدالکریم حق شناس بودیم چون می گفتند امام ایشان را برای آمدن به تهران تشویق کرده و از حاج آقا مجتبی تهرانی دل نمی کندیم چون می گفتند از برجسته ترین اصحاب امام بوده است و... حتی حالت دست هایمان موقع نشستن تقلید عاشقانه او بود.

حتی پس از ازدواج نیز همیشه تلاش کرده‌ام از زیر زبان پدر خانمم که چند سال افتخار حضور در جماران و سرپرستی امنیت امام را داشته اما خیلی کم صحبت می‌کند حرف بکشم و خاطرات ناگفته‌ای از زندگی امام و پشت صحنه‌ها و... بپرسم و...

در سالهای اخیر کمتر از این عشق و این آرمان به صراحت سخن گفته‌ام. دلیلش پرهیز از سوءتفاهم. بعد از قضیه خانه‌روزنامه‌نگاران‌جوان احساس می‌کردم پرداختن به این موضوع ممکن است تلاش برای رفع و رجوع آن مساله تلقی شود لذا حتی مطالبی که در تفسیر سخنان امام می‌نوشتم با نام مستعار منتشر می‌کردم. حالا که ده سال از آن ماجرا گذشته دیگر می‌توانم راحت‌تر حرف بزنم.

همان موقع هم اگر دغدغه معرفی امام به نسل جدید نبود چرا باید در نشریه خانه دردسر درست می‌کردم؟

سالها شیرین‌ترین مطالعه روز و زیباترین خواب شبم این اسطوره نوجوانی بوده است و اکنون در آغاز میانسالی هنوز...

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد     آن راز که در دل بنهفتــــم به در افتـــاد

وقتی قضیه خانه اتفاق افتاد و بعد بازداشت و دادگاه و... یک عالم بزرگ و مرجع تقلید پیغام داد که برای جبران موضوع یک ختم قرآن برای امام شروع کن و چند دستور مشخص دیگر و اذکار و... و همان هنگام صحیفه‌سجادیه‌ای به دستم رسید با تعیین بعضی دعاهای خاص برای گشایش و...

حالا اگر هر روز قرآن می‌خواندم برای که بود جز او که شب در خواب به آغوشش پناه می‌بردم و می‌گریستم؟ اگر هر شب صحیفه را می‌گشودم به یاد که بود جز او که هر روز برایش چیزی می‌نوشتم؟

حالا اگر به عمره می‌رفتم به نیت چه کسی طواف می‌کردم جز او و اگر به مشهد یا کربلا و نجف مشرف می‌شدم از جانب چه کسی سلام می‌دادم جز او؟

این روزها که مشغول یکی از بزرگترین کارهای خودم هستم برای آن بزرگوار، بیش از گذشته از او می‌خوانم و از او می‌نویسم. این روزهای خوب... این شب‌های قشنگ بیش از همیشه یاد عزیزش با من است.

پیرمرد بسیار نورانی است اما در کنار تاریکی‌هایم می‌نشیند؛

سخت با ابهت است اما با صمیمیتی باور نکردنی لبخند می‌زند؛

عجیب بزرگ است اما به کوچکی چون من اجازه می‌دهد بار خستگی‌هایم را در آستان تحمل بی‌پایانش بر زمین بگذارم.

یاد پیرمرد دیشب باز به سراغم آمد، مهربان و نرم... وقتی که یکی از شیفتگان او را خدا از آن سوی آمریکا گرداند تا در ضاحیه بیروت یک نسخه منازل‌السایرین را به من هدیه کند و بگوید امام فقط باب یقظه را از صد باب کتاب خواجه عبدالله انصاری تدریس کرد... فقط باب یقظه را... بیداری!

بیداری...

این شب‌های قدر دعا می‌کنم خدا به حق بیداری‌هایی که آن پیرمرد آفرید به قلم من و دوستانم برکت دهد تا این کار بزرگ به سامان برسد و لایق آن باشد تا نسلی و نسل‌هایی از نوجوانان و جوانان را با آن پیرمرد آشناتر کند... آمین.


کلمات کلیدی: