نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

بر زمین بنشین و با زمان برخیز!
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧  

بر «زمین» بنشین و با «زمان» برخیز!

 

دوستی نادیده و عزیز (چون گویا دغدغه دارد و در پی کمال است) از یک خبرگزاری داخلی از من پرسیده است: برای اینکه روزنامه‌نگار موفقی بشوم و در شصت سالگی که پشت سرم را نگاه می‌کنم راضی باشم چه کنم؟

 

فکر کردم چون اهلیت کافی برای پاسخ دادن در خود نمی‌بینم محبت او را بی‌جواب بگذارم اما دیدم دور از ادب و اخلاق است و این شد که تصمیم گرفتم به اندازه اهلیتم پاسخ دهم. مقدارش را شما تعیین کنید: ٢٠%، ٣٠%، ۵٠%... نمی‌دانم!

 

به هر حال آنچه می‌خوانید درد دل من است با این دوست عزیز: (صمیمانه خواهش می‌کنم آن را به عنوان یک آسیب‌شناسی ساده بپذیرید.)

 


برادر بزرگوار، همین الآن هم تو را موفق می‌دانم چون در پی پرسیدن و آموختنی بر خلاف بسیاری از ما که نیازی به آن نمی‌بینیم!

 

اما اگر بخواهم به اندازه همان چند درصد که برایم محاسبه کرده‌ای از تجربه و دریافت شخصی خود در این ده بیست سال کارم بنویسم خواهم گفت به زمین و زمان بچسب!

 

بر زمین بنشین یعنی خیلی شلوغ نکن و این طرف و آن طرف نپر. مثل همه تازه خبرنگارها فکر نکن هر چه بیشتر این ور و آن ور بروی موفق تری... بنشین سر جایت و به خودت برس... درس بخوان... یاد بگیر... بفهم... کتاب بخوان... به جای اینکه مثل ما همه عالم را بیسواد و نفهم و نادان تصور کنی بنشین و به نقص و کمبودهای علمی خودت توجه کن... بر زمین بنشین!

 

مشکل امروز روزنامه‌نگاری ما بیسوادی وحشتناکی است که عمومی شده است و مخصوصاً با گسترش ناگهانی رسانه‌ها در دهه گذشته و برخی عوامل فرعی دیگر دامن همه را گرفته است... روزنامه‌نگار ایرانی امروز نمی‌تواند دو کلمه از یک متن علمی را بخواند... چه می‌گویم... دبیر سرویس و دبیر تحریریه و سردبیرمان هم همین‌طور... چه رسد به یک متن تاریخی و چه رسد به... مهم ادعا و عنوان نیست... ما بیسوادیم و خودمان نمی‌دانیم!

 

بخوان و بخوان و بخوان...

 

اگر امروز فهرستی از مهم‌ترین کتاب‌هایی که یک روزنامه‌نگار باید خوانده باشد جلوی همکاران خودمان بگذاریم (از تاریخ تمدن ویل دورانت و مالکوم ایکس الکس هیلی تا داستان پداگوژیکی ماکارنکو و صحیفه‌نور امام) فکر می‌کنی چند نفر بیشتر از ده درصد این کتاب‌ها را حتی بشناسند؟ یا اگر یک امتحان دیکته فارسی برگزار کنیم (نمی‌گویم از متن تاریخ بیهقی بلکه از کتاب گزیده متون نظم و نثر عمومی دانشگاه) فکر می‌کنی چند نفر بالای پانزده می‌گیرند؟

 

هر وقت بیشتر از آنچه می‌خوانی نوشتی نگران باش!

 

باید طوری بشود که بیش از نوشتن و گفتن بخوانی و بیش از خواندن فکر کنی...

 

با زمان برخیز یعنی بگذار حرکت و رشد و پویش تو را زمان اداره کند... عجله نکن... هر چیز وقتی دارد... ما اشتباه می‌کردیم که گمان بردیم در بیست سالگی می‌شود محمد حسنین هیکل یا اوریانا فالاچی شد... باید زمان بگذرد و تجربه‌ها کسب کنی و رویدادها را ببینی و در متن حادثه‌ها باشی و بیازمایی و بفهمی و به خاطر بسپاری و... بزرگ شدن زمان می‌خواهد... عجله نکن.

 

مشکل این بود که همیشه به ما گفتند علامه حلی در سیزده سالگی مجتهد شد اما تاکید نکردند که پیامبر در چهل سالگی مبعوث گردید... این شد که در سیزده سالگی علامه نشدیم و در نتیجه حالا که دارد چهل سالمان می‌شود ظرفیت برانگیختن و پیام رساندن نداریم... چون به قاعده عمل نکرده‌ایم...

 

من تا پیش از جدا شدن از کار شاید نان گندم را در دست مردم می‌دیدم اما وقتی همه چیز را در آخرین فرصت ممکن رها کردم و آمدم، تازه اینجا کمی نان گندم خوردم و فهمیدم چه مزه‌ای دارد... روزی که به عنوان سردبیر همشهری با چهارصد هزار تیراژ به نزد مرحوم جوزف سماحه سردبیر روزنامه اخبار رفتم دیدم در آستانه شصت سالگی تازه شده سردبیر روزنامه‌ای با ده پانزده هزار تیراژ... به چهار زبان حرف می‌زند و موقعی که سخن می‌گوید یا از فرانسه یا آمریکا یاد می‌کند یا از یاسر عرفات و امام موسی صدر و... حرف می‌زند دنیا را دور زده است... دیروز قطر بوده و فردا لندن جلسه دارد و گوشی تلفن را که بر می‌دارد با کالیفرنیا حرف می‌زند و فاکسی که به دستش می‌رسد از قاهره رسیده است... فلان وزیر رفیق هم‌کلاسی‌اش بوده و فلان رئیس جمهور خارجی دوست صمیمی اوست... بعد غسان بن جدو و طلال سلمان را دیدم و غسان توینی را و... که سی سال پیش نماینده لبنان بوده در سازمان ملل! یا برای وزارت در کابینه دعوتش می‌کنند و قبول نمی‌کند و تاثیر قلمش از کار هر وزیر و وکیلی بیشتر است... شاید در ایران با این استانداردها ما الآن حسین شریعتمداری را داشته باشیم و... از جوان‌ترها محمد قوچانی و از قدیم‌ترها مهدی نصیری را... نمی دانم... نمی‌گویم من بیست ساله باید الان چنین باشم اما سی چهل سال پیش آنها را اگر در نظر بگیریم قضیه فرق می‌کند... خودمان را اگر با جوانی آنها مقایسه کنیم چه؟

 

روزنامه‌نگار ما امروز هر که هست راست یا چپ و دو خردادی و سه خردادی فرق نمی‌کند عادت کرده با شعار و سر و صدا قضیه را جمع کند. من اصولگرا تا بحث حقوق بشر و آزادی بانوان پیش می‌آید پای توطئه استکبار را پیش می‌کشم و با یک مرگ بر آمریکا تمامش می‌کنم و رفیق اصلاح طلبم هم تا بحث حزب الله لبنان به میان می‌آید با رفتاری مشابه و سطحی‌گرا بدتر از یک مسافر تاکسی قضیه را مسکوت اعلام می‌کند... مهم این است که هیچکدام از ما نه از انقلاب فرانسه و نه از جنگ‌های صلیبی و نه از... به اندازه هفت دقیقه نمی‌توانیم حرف بزنیم!

 

نمی‌خواهم قدر و قیمت برخی بزرگواران را که خودم هم در محضرشان شاگردی کرده‌ام نادیده بگیرم و قصد اهانت به پیش‌کسوتان و بزرگترهای این عرصه را هم ندارم اما بعد از همه تعارف‌ها و احترامات و... سر خودمان را که نمی‌توانیم کلاه بگذاریم!

 

همه ما باید بنشینیم و بیشتر بخوانیم و بیشتر بیاموزیم...

 

می گویی: ...چنین فرصتی کجا هست وقتی مجبوری برای ماهی سیصد هزار تومان دائم بنویسی و خودت می‌دانی کیفیت تولیدت چگونه است اما چه می‌شود کرد؟

 

این سوالی است که بی‌پاسخ نیست البته و نصفش به مسئولان مربوط است و نصفش به من و شما... اکنون من به اندازه همان نصف خودمان حرف می‌زنم که: بر زمین بنشین و...


کلمات کلیدی: