| کنسرت موسیقی مذهبی |
| ساعت ۱٢:٠٧ ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧ |
|
کنسرت موسیقی مذهبی
عکس: محسن زائری
ماه مبارک رمضان است که میشنویم قرارشده سه شب مراسم کنسرت موسیقی مذهبی برگزار شود توسط گروههای فعال در بخش فرهنگی حزبالله و در یک سالن شیک و مرتب که بعد از جنگ ساختهاند. قصه، قصه رقابت و زندگی در فضای واقعی است. وقتی نمیشود دستور صادر کرد و صداوسیما دولتی نیست و ممیزی نشر وجود ندارد و مخاطب برای دلخوشی تو الکی سرش را تکان نمیدهد مجبوری تکان بخوری و جان بکنی و نمیتوانی تنبلی و نادانی و بیعرضگی خودت را با نام مبارک امامزمان (علیهالسلام) توجیه کنی... مجبوری کار کنی والا عقب میمانی... اگر آقای فضلالله برای امل حجازی خواننده خطبه عقد میخواند (چه من خوشم بیاید و چه نه) دلیلش فضای متفاوت اینجاست. این آزادی و فضای باز هم به مسیحی اجازه میدهد که کار خودش را بکند و هم به مسلمان و توی نمایشگاه کتاب هم اسرار آل محمد سلیمبنقیس پیدا میشود و هم کتاب بنباز و هیچ کس هم نمیتواند غرفهای را به هم بریزد یا دفتری را آتش بزند و... پس وقتی حرفها زده میشود و شبههها و سوالات مطرح میشود تو هم مجبوری برایش جواب درست کنی و مجبوری جواب مناسب و قابلقبول هم بدهی و... چون دچار توهم نمیشوی که همه مومن و طرفدار انقلاب و نظامند و هیچ سوال و پرسشی ندارند و نمیتوانی مخالف خودت را با برچسب کافر و مرتد و لامذهب و جاسوس و نفوذی و... متهم کنی! چون بیخ گوشت دارد زندگی میکند و واقعا هست و حضور فعال و جدیاش را به رخت میکشد... قصه زندگی در واقعیت است هر چند تلخ... مثل پدر شهیدی که وقتی از بیحجاببودن دخترش پرسیدند و تعجب کردند که چرا تنبیه و بازخواستش نمیکند یک جواب خیلی ساده داشت: میخواهم شب برگردد خونه...!
باید بهجای از کوره در رفتن و ناسزا گفتن شرایط او را درک کنیم. میتوانیم متاسف باشیم از شرایطی که در طول سالها چنین موقعیتی را فراهم ساخته و میشود با زمزمهی «عظم البلاء» و نالهی «قلة عددنا و شدة الفتن بنا» در خلوت درونمان بگرییم ولی به هر حال بعد از اینکه اشکهایمان را پاک کردیم قضیه همچنان همین است!
یاد سوالی میافتم که از آقای نصرالله کردم با حس و حال انگیزه منگیزه درباره تلویزیون المنار و منتظر بودم از تدبیر و آیندهنگری حرف بزند و او جوابی داد با حس و حال بار خورد رفتیم یا نمیدانم کی بود که هل داد!... فرمود: وقتی همه تلویزیون دارند و دارند حرفشان را میزنند تو هم ناچاری داشتهباشی!
وقتی بچه مسیحی بابانوئل دارد و شادترین فضای سال را با حضور یک قدیس کلیسایی تجربه میکند تو نمیتوانی فقط برای بچهات روضه بخوانی و پارچه مشکی به در و دیوار بزنی و... پس تکان میخوری و جان میکنی و آنوقت اگر از شهادت حرف بزنی و چفیه توزیع کنی و ختم صلوات هم بگیری دیگر مسخره و غیرعادی بهنظر نمیرسد چون نمایش نیست، ادا نیست، تعارف نیست... همه چیز جدی میشود.
حالا وقتی ماه رمضان همه شبنشینی دارند و در کافهها سر میکنند تو هم مجبوری تکان بخوری... وقتی طرف مقابلت هیفا و هبی و نانسی عجرم و حسین جسمی و وائل کفوری و... اوسکار آکادمی و ال بی سی و ام بی سی و روتانا و هزار و یک کوفت و زهرمار دیگر دارد تو نمیتوانی به خطبه نماز جمعه اکتفا کنی و دلت خوش باشد که همه توطئههای دشمن را خنثی کردهای! اینجا چون همه چیز شفاف است واقعیت را میبینی... پس باید جنس مخاطب خاص خودت را جور کنی و برایش کنسرت مذهبی بگذاری... که شب بیاید با زن و بچهاش بنشیند و لذت ببرد و کف هم بزند و...
یاد صحبتهای مقام رهبری میافتم در دیدارشان از استودیوی موسیقی صداوسیما که متاسفانه بروشورش بلافاصله پس از انتشار جمعآوری و حذف شد! یعنی آقای خامنهای هم اجازه ندارد هر حرفی بزند! ببین چه خبر است! حرف آقا این بود که آرزو و امید من این است که روزی به وضعیتی دست پیدا کنیم که فضای موسیقی کشور برای خانوادهها مطمئن باشد و افراد با زن و بچهشان به سالن کنسرت بروند و در اجرای زنده موسیقی شرکت کنند و...
و یادم میافتد چه قدر تعجب کردم وقتی اولین بار در مراسم روز قدس حزبالله دیدم چند صف علما و روحانیها نشستهاند و نوازندگان سازهای ریز و درشت را آوردهاند روی سن و شروع کردند به نواختن. (همان موقع ماجرا را توی وبلاگ نوشتهام.)
حالا ما رفتهایم ببینیم چه خبر است در این تجربه با ارزش و متفاوت و شیرین... دم در شیخ علی را میبینم که شنیدهام کارهای هنری حزبالله را مدیریت میکند و از کارهای نو سخن به میان میآید و برنامههای جدیدشان و... میرویم و مینشینیم... روی سن صندلیها را چیدهاند و سازها را... بعد از مدتی قاری قرآن روی سن میآید و چون میخواهد از حفظ تلاوت کند قرآنی را که آوردهاند برمیدارد و... میگذارد روی گیتار کنار دستش!... محسن میخندد و میگوید: وای اگر ایران بود چه میشد!
بعد از قرآن بچهها یکییکی میآیند روی سن و جمعیت با شور و حرارت تشویق میکند... جوانان ریشو و پیراهنهای سفید و معمولا روی شلوار و گاهی انگشتر عقیق در انگشت و چهرهها تیپ بسیج و نماز جمعه خودمان و... اما با حس و حالی سازها را برمیدارند و کوک میکنند که راستی انگار تفنگ در میدان جنگ و آماده شهادت و با بعضی از این آدمها که آشنایم میدانم هنوز در عزای برادر شهیدش هست از جنگ سیوسه روزه یا خودش درگیر جنگ بوده در همان ایام و...
گروه شروع میکنند: رمضان تجلی و ابتسما... (کاش میشد بعضی قطعهها را بگذارم روی وبلاگ) بعد خواننده با تشویق ممتد حضار وارد میشود، با کت و شلوار سفید، تیپ و ظاهر خیلی هنری و بعد از چندلحظه تکنواز اصلی پیانو وارد میشود و باز با کف زدن حضار پشت پیانو مینشیند... قیافهاش به قاری قرآن بیشتر شبیه است تا نوازنده پیانو!
بثوب رضاک... جللنی... صدا آشناست،از تلویزیون المنار این مناجات شیرین را زیاد شنیدهام و سیدیاش را خریده و بارها گوش کردهام... چهقدر مضامین لطیف است و دلنشین و گویا سرایندهاش نیز طبق لیبل سیدی روحانی است! بعضی اشک میریزند و بعضی وقتی ریتم تندتر میشود کف میزنند... تجربه عجیب و تازهای است... بثوب رضاک جللنی... و خذ بیدی... وقتی مجری مراسم میگوید صلوات بفرستید کسی تعجب نمیکند و نمیخندد چون برای رضایت مدیر حراست یا عقیدتی سیاسی نیست و هنگامی هم که میگوید کف بزنید کسی چپچپ نگاه نمیکند چون احساس نمیکنند با ذکر مبارک صلوات منافات دارد!
نمیدانم چرا گزارشگران واحد مرکزی خبر اینجا نیستند... البته میدانم... برای چه باشند وقتی قرار نیست این بخش از واقعیت منتشر شود؟
بعد قطعه مریم مقدس و بعد قطعه پیانو بدون کلام کار احمد همدانی اجرا میشود و بعد قطعهای برای پیامبراکرم و بعد قطعه توبه و... بعد نوازنده خوشسیما و جوان ویولن با تشویق حضار روی سن میآید و قطعه شورانگیز و شنیدنی علی (علیهالسلام) را اجرا میکنند و بعد قطعهای برای آقای نصرالله.
تقریبا همه خانمهای حاضر محجبه و بسیارشان چادری هستند و عمدتا خانوادهها آمدهاند... کاش تلویزیون ما اینها را پخش میکرد... کاش کلیپ نصرالعرب از تلویزیون ما پخش میشد... کاش شب آفتابی بهزادپور را همه جوانهای غیرمذهبی و غیرحزباللهی تهران میدیدند... کاش ما اینقدر معطل چیزهای کوچک نبودیم... کاش عقلمان کمی بیشتر کار میکرد... کاش چشممان چند سال بعد را هم میدید... کاش دلمان کمی بیشتر جا داشت... کاش کمی واقعیتها را درک میکردیم... کاش... کاش...
کاش بعضی دوستانمان که بنا به مد این روزها از مهندسی فرهنگی حرف میزنند (و مطمئنم بسیارشان حتی نمیتوانند به چند سوال ابتدایی درباره فرهنگ پاسخ بدهند) به این سوال جواب میدادند که چرا در بیروت وقتی مازن ویولن دستش میگیرد یا گیتار را برمیدارد یا وقتی احمد همدانی پشت پیانو مینشیند وضو میگیرد و احساس میکند در سنگر جبهه نشستهاست اما در تهران وقتی یکی گیتارش را برمیدارد هم خودش و هم دیگران بنا را بر این میگذارند که با همه ارزشهای دینی و خدا و پیغمبر و نماز و ولایتفقیه و روحانیت و قرآن و... خداحافظی کرده و جایش در قعر جهنم است؟
وقتی قطعه عاشقانه «المهدی حبیبی» را میخوانند همسرم میگوید: چرا ما در ایران اینطور صریح نام امامعصر را در ترانهها نداریم (و بالاخره نمیفهمی شاعر این شعر را برای دوست دخترش خوانده یا برای متعالیترین ارزشهای آفرینش) و میگویم به این دلیل که اینجا همه چیز صریح است! چون همه چیز شفاف است نام امامعصر هم صریح است!
طبیعتا نمی خواهم بگویم اینجا مدینه فاضله و فضایی آرمانی است اما شرایط رقابتی موقعیت متفاوت ایجاد می کند و تنازع بقا انسان را مجبور می سازد به واقعیت تن دهد...
کاش بعضی دوستانمان به این موضوع فکر میکردند که اگر بخواهیم بمانیم و حضور داشتهباشیم و ارزشهایمان را حفظ کنیم نمیشود متن شصت و هفت سال پیش رساله توضیحالمسائل را دست یک دختر نه ساله یا پسر چهارده ساله پی اس پی باز اینترنت گرد داد و گفت: تو به «تکلیف» رسیدهای و باید «تقلید» کنی! کاش میفهمیدیم باید هر ده پانزده سال یکبار زبانمان را تازه کنیم... کاش میفهمیدیم چرا شورای واژهگزینی دیکشنری آکسفورد هر سال دایره واژگانیاش را ریفرش میکند...
میدانید چرا؟ چون برایشان مهم است کتابشان بفروشد! چون اگر دیر بجنبد لانگمن جایشان را میگیرد... چون نمیتوانند بگویند هر که دیکشنری ما را نخرید جایش توی جهنم است... چون نمیتوانند دلشان را خوش کنند که نیرویانتظامی مردم را به خواندن آن مجبور کند! چون امامجمعهها قرار نیست با حرفزدن کاری از پیش ببرند... چون امامزمان ندارند و امداد غیبی ندارند و... پس مجبورند به نظام خلقت و سننالهی تن بدهند و واقعیت را درست ببینند و مثل آدم جان بکنند و کار بکنند...
تجربههای مبشرین مسیحی را میخوانم و دلم میسوزد، یادداشتهای روزانه پانصد سال پیش کاهنان دیرها را میبینم و داغم تازه میشود، جدیت کشیشهای فعال در کشورهای اسلامی را نگاه میکنم و آتش میگیرم... عجبا من جد هولاء فی باطلهم و فشلکم عن حقکم... کاش در حوزهعلمیه قم یک موسسه به تحقیق و پژوهش درباره روحانیت میپرداخت، درباره لباس روحانیت و خانوادههای طلاب مطالعه میکرد، جدیدترین اس ام اس ها درباره ما آخوندها را مونیتور میکرد، به تکنگاری درباره مناطق تحت پوشش تبلیغ ماه محرم میپرداخت، تجربههای تبلیغی منبریها را مدون و منتقل میساخت، برای جدیدترین سوالها تازهترین پاسخها را ارائه میکرد، از تجربه تبلیغی کلیسا و اهلسنت در تبشیر یا دعوت بهره میبرد...
کاش میفهمیدیم خدا به هیچ کداممان امضا ندادهاست و باور میکردیم امامزمان با هیچ کداممان فامیل نیست... کاش قرنها دوری از اقدام و اجرا عادتمان ندادهبود حرفهایی که توی کتابها مینویسیم و حدیثهایی که بالای منبر میخوانیم از واقعیت عملی دور ببینیم...
کاش باور میکردیم که مقدمه واجب، واجب است و «العامل علی غیر بصیرة کالسائر علی غیر طریق، لاتزیده سرعة السیر الا بعدا».
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : نام خود گم کردهام تا نام او آموختم/خود نمیبینم دگر تا دیده در او دوختم/سایه رعنای او هرشب تماشا میکـنم/تا چـراغ شعر خود در پای او افروختم.
(1369 حوزههنری وقتی استاد علی معلم از من خواست تا خود را معرفی کنم.)
پروفایل مدیر : محمدرضا زائری |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |



