نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

خاک دور از دسترس!
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸  

 

امیلی نصرالله: نویسنده نامدار مسیحی که نه‌تنها در لبنان بلکه در بسیاری از کشورهای جهان شهرت فراوان دارد. کار ادبی خود را 53سال پیش با فعالیت‌های پراکنده مطبوعاتی آغاز کرد و نخستین کتاب خود را در سال 1962 منتشر ساخت. از ایشان تاکنون ده‌ها عنوان کتاب به‌چاپ رسیده و چندین اثر او نیز به زبان‌های خارجی ترجمه شده است. چند پایان‌نامه دانشگاهی هم در تحلیل و بررسی آثار او نوشته شده. مهم‌ترین ویژگی قلم او اصالت و صداقتی است که در شخصیت فردی و زندگی شخصی او نیز به‌وضوح‌اشکار است. وی آثار بسیار موفق و موثری هم برای کودکان و نوجوانان منتشر ساخته است. در پایگاه اینترنتی او به نشانی www.emilynasrallah.com اطلاعات بیشتر قابل دریافت می‌باشد. این داستان که به پیشنهاد ایشان از کتاب «شب‌های کولی‌وار» ترجمه شده با تصویرگری بسیار زیبا در «همشهری‌داستان» به چاپ رسیده است. این داستان عاشقانه گرچه صریح و اثرگذار است اما زبانی به‌غایت عفیف دارد و با بیانی رمزی از زنی که ازدواج کرده با تعبیر خاک ممنوعی که دیگر قابل دسترسی نیست یاد می‌کند.

 

 

 خاک دور از دسترس

  

امیلی نصرالله

ترجمه: محمدرضا زائری

 

 

حدس می‌زدم که «نادر» آنجا باشد میان اعضای خانواده که در سوگ برادر بزرگترش جمع شده بودند.

یقین داشتم که می‌آید و حتی تهدیدهای گوناگون مانع حضورش نمی‌شود و حصار امنیتی جدید هم جلودارش نخواهد شد. حصاری که مثل طناب دار به گردن جنوب افتاده بود و داشت «جورة السندیان» را خفه می‌کرد.

موضوع مرگ برادرش بود و باید می‌آمد و او چنانکه من می‌شناختمش هرگز شانه از زیر بار وظیفه خالی نمی‌کرد.

 


***

 

از من هم مثل ده‌ها نفر از دوستان و‌اشنایان که آن‌روز برای تسلیت‌گفتن جمع شده بودند استقبال کرد.

 

«جز مرگ جمع‌مان نتواند کرد...» در گوشم می‌پیچید. تعبیری که شاعری غمگین در خاطرم باقی نهاده بود.

 

دور و برم را نگاه کردم و رفتم توی فکر: از زمان‌ها و مکان‌های مختلف جمع شده‌اند با چهره‌هایی که داغ اندوه دارد و نشان  ناامیدی و حالا بعد از مدت‌ها دوری دوباره برای تشییع جنازه یک نفرشان جمع شده‌اند و «نادر» جلوتر از همه ایستاده است.

 

***

 

نه وقت اجازه می‌داد و نه شرایط چنان بود که بتوانم درست از تماشای او بهره ببرم، اما با نگاهی گذرا دریافتم که همچنان  آراستگی و فریبندگی‌اشرافی رادارد. نگاهی کوتاه که رفت و بازگشت و مطمئنم ساخت ویژگی‌ها و خصوصیات شخصیتی‌اش همچنان در او هست. ایستادن با اعتماد به‌ نفس و قامت راست و کشیده و رخساری زیبا... طبیعت او را سخاوتمندانه از صفاتی جذاب بهره‌مند ساخته بود که گذشت زمان و تغییرات روزگار نمی‌توانست بر آنها چیره شود.

هنگامی‌که نگاه‌هایمان شتابزده درهم آمیخت، در میان نگاه و نگاه خاطره روزگاران برمی‌خاست... و تصویر مردمان می‌نشست... اما هنوز در میان این گردوغبار برق پنهان نگاهش همان بود. شعله‌ای که گذر ایام خاموشش نکرده بود.

 

با سرعت دستم را از دستانش کشیدم و در حالیکه جویده‌جویده کلمات مرسوم در این مناسبت‌ها را بر زبان می‌آوردم  گذشتم و خودم را به اتاق خانم‌ها رساندم که خانمش و خواهرش و بیوه برادرش نشسته بودند. دیدارمان آکنده بود از‌اشک و احساسات و هر آنچه در طول سی‌سال دوری و پراکندگی نتوانسته بودیم بگوییم.

 

سپس دخترش وارد شد و با گرمی ‌به من سلام کرد و خوشامد گفت و از من خواست که با او به اتاق مجاور بروم. می‌خواست من کودک نورسیده‌اش را ببینم  و آهسته به من خبر داد که فعالیت‌های علمی‌ام را پیگیری می‌کند و از عصیان من در برابر شیوه متعارف زندگی در «جوره» خوشش می‌آید.

 

گفت که پیش از ازدواج می‌خواسته راه مرا دنبال کند اما... لبخندی زدم  تا او را از درست‌بودن انتخابش مطمئن کنم و به او گفتم: این کودک با بلندپروازی و جاه تمام عالم برابری می‌کند و هیچ‌چیز به ارزش تولد یک کودک نیست... سری تکان داد و گفت: حق با شماست. بعد نوزاد را برداشت و در دستانم گذاشت. گفت: این‌طور بهتر می‌بینیدش.

 

نمی‌دانم پس از آن چه شد. سر جایم نشسته بودم و نوزاد را در آغوش گرفته بودم. به من خیره شده بود و ابروهای کوچکش را درهم می‌کشید تا بهتر ببیند.

 

...ناگهان همه‌چیز عوض شد و احساس کردم آن اتاق کوچک به ماشین زمان تبدیل می‌شود و تکان می‌خورد... و چهار ستونش مثل بدنه هواپیمایی که بخواهد از زمین بلند شود می‌لرزد... بعد... این ماشین زمان بود که بلند می‌شد و به پرواز در می‌آمد ... و به دور دستها می‌رفت... دور و دورتر...

 

بیرون از مکان... و زمان!

 

***

 

دوباره می‌دیدمش که از انتهای کوچه می‌آمد، سوار بر اسب چوبی‌اش و شادمانه بوقش را می‌زد: «بیب بیب!»

 

نادر همچنان کوچک بود و این بازی مورد علاقه‌اش: اسب سواری و همان ابتدای کار بچه‌ها او را به عنوان رئیس دار و دسته‌شان انتخاب کرده بودند و هروقت گرفتار می‌شدند به سراغش می‌رفتند. صدای مادرش توی گوشم هست که از بالای ایوان خانه شیک و منحصر به فردشان او را صدا می‌زد: خانه‌ای که سقف سفالین نارنجی داشت و نمای تاق قوسی با آجرهای زرد و سر دیوارهایش را انبوه شاخ‌وبرگ یاس سفید  و گل‌سرخ پوشانده بود.

 

ـ نادر بیا خونه، شیطونی بسه مامان...

 

ـ الآن میام مامان.

 

مادرش اورا «مامان» صدا می‌زد و او هم همین‌طور جواب می‌داد. آن خانم اهل «جوره»  نبود و لهجه‌‌اش با مادرهای دیگر فرق داشت.

 

روزی که به عنوان معلم مدرسه دولتی «جوره» به روستا آمده بود بین تمام دخترها تک بود و نگاه همه را به خود جلب کرده بود و خیلی زود پسرهای جوان «جوره» مثل زنبورهایی که دور شکر و شیرینی جمع می‌شوند دور و برش را گرفته بودند اما او «فراج سامر» را انتخاب کرده بود. این چیزی است که «ام هانی» می‌گوید.

 

با هم ازدواج کرده بودند و چند پسر و دختر داشتند و «نادر» دومین فرزند خانواده هم سن و سال ما بود و عادت داشت که از خانه اعیانی بالای تپه بیرون بیاید و به دار و دسته ما بپیوندد و مثل خودمان باشد ولی چشم مادرش دائم او را می‌پایید و معمولا این وضعیت خوشایندش نبود اما بچه، بچه است و فاصله طبقاتی سرش نمی‌شود.

 

***

 

ما یعنی بقیه رفقایش در خانه‌هایی فرودست و  معمولی زندگی می‌کردیم که از سنگ ناتراشیده ساخته شده بود با سقف‌هایی از خاک و ساکنانش مستقیما با طبیعت و تحولاتش ارتباط داشتند درحالیکه خانه «فراج سامر» را ماهرترین بناهای منطقه از سنگ تراشیده و تزئین شده برافراشته بودند.

 

نادر از لابه‌لای نرده‌های باغشان بیرون می‌زد و می‌آمد تا به جمع ما ملحق شود و به همراهش آن رازآلودگی غریبی بود که معمولا پیرامون افراد متفاوت احساس می‌شود و راستی هم او متفاوت بود، با آن سر و وضع مرفه و لباس‌های شیک و دست‌های نرم و لطیف...

 

درست است که او با ما بازی می‌کرد و اسب چوبی‌اش را با دست خود می‌ساخت اما هیچ وقت مجبور نبود مثل ما برای چیدن محصول انگور و زیتون به باغ بیاید. ما برای سرگرمی ‌نمی‌رفتیم، می‌رفتیم در کارهای سختی کمک کنیم که اگر لطف و محبت خانواده‌هایمان نبود، می‌شد اسمش را «اعمال شاقه» گذاشت، برای آن قد و قواره‌های کوچک و ضعیف و سن و سال ناچیز که گاه از تعداد انگشتان دست بیشتر نبود.

 

همیشه مشتاق آمدن نادر بودیم، با خوراکی‌های خوشمزه‌ای که از دستپخت مادرش با خود می‌آورد یا حرف‌ها و خبرهای عجیبی که برای ما تازگی داشت.

 

آن‌وقت او وسط ما می‌نشست و ما دورش حلقه می‌زدیم و می‌گفتیم و می‌شنیدیم و او هم خوشحال بود و گاه هم فراموش می‌کرد که حرف مادرش را گوش کند و زود به خانه برگردد.

 

***

 

 

چرا این تصویرش چنین به دیوار حافظه‌ام آویخته، درحالیکه از انتهای کوچه می‌آید؟... بیب بیب، سوار بر اسبی چوبی که در آغاز جوانی‌اش جای خود را به یک اسب واقعی و اصیل داد. اسبی که پدرش خریده بود تا او را به مشهورترین سوارکار منطقه تبدیل کند.

 

...این‌بار به ‌طرف من آمد و موقعی که به من نزدیک شد دستم را گرفت و کشید و مرا پشت اسبش سوار کرد و به راه افتاد.

 

همان‌قدر که به انتخاب شدنم می‌بالیدم احساس دوگانه دیگری مرا دربر می‌گرفت: آمیزه‌ای از ترس سرزنش پدر و مادر و شرم نگاه‌های دخترهای محل، با تمام وجود درک می‌کردم که غیرتشان را برانگیخته‌ام، هر یک از ایشان به انتظار ایستاده بود تا سوار جسور او را برگزیند. نادر اسب را هی کرد و رفت و من چنان قلبم از شادی و افتخار می‌زد که گویی می‌خواهد منفجر شود و پایانی ندارد.

 

روزی دیگر باز پیدایش شد درحالیکه پیاده بود، شلوارکی به پا داشت و رویش پیراهنی سفید و کمر باریک... کاملا متفاوت با لباس بقیه دوستانمان. به من نزدیک شد و توی گوشم گفت:

 

ـ از خانه دررفته‌ام. مامان می‌خواهد موهایم را کوتاه کند، من دوست دارم موهایم بلند باشد.

 

گفتم: ولی من دوست دارم موهایم کوتاه باشد، مثل بقیه دخترها تحمل گیس ندارم!

 

گفت: به‌خاطر این است که می‌ترسی پسرها موهایت را بکشند یا...

 

ـ راستش به این فکر نکرده بودم... ولی تو موی بلند را برای چه می‌خواهی؟

 

او در حالی که دستم را می‌کشید تا پیش بقیه برویم گفت:

 

می‌خواهم متفاوت باشم!

 

***

 

حالا  دوباره این اوست که تالار ورودی را ترک می‌کند و در برابرم ظاهر می‌شود... از دور نگاهم کرد که کودک را در آغوش گرفته بودم و لبخند زد. لبخند در چشمهایش درخشید و بعد میان اجزای صورتش پخش شد. نگاهم را از او برگرداندم  و به کودک و مادرش برگشتم... انگار از طریق آن دو بخشی از ماجراهای زندگی او را مرور می‌کردم... چیزهایی که در نبود من رخ داده است، اتفاقاتی که من سهمی‌در آنها نداشته‌ام  و در چشم‌های مادر و کودک صفحاتی را می‌خواندم که در طول سی‌سال دوری‌مان نوشته شده بودند.

 

و دیدمش، اندکی بعد... که بر آستانه در ایستاده است، دیدم به‌سوی من می‌آید با گام‌هایی استوار و مطمئن، و در مقابل من قد می‌کشد...  بلند، محکم و آکنده از وفا و محبت.

 

سر جایم باقی ماندم در حالیکه روبه‌رویم ایستاده بود و آن‌وقت فرصتی پیدا کردم که به‌سرعت به امروزش نگاه کنم و همه تغییراتی که کرده بود ببینم.

 

وقتی که دوباره به چهره‌اش نگاه کردم لبخندی شیرین و لطیف با اندکی استهزاء در نگاهش نقش بست و سپس مانند پرتوهای خورشیدی کم‌رمق در اجزای صورتش و عمق چشمانش پخش شد. نور آن پرتوها در میان چین و چروک‌هایی می‌تابید که روزگار در مدت دوری بر چهره‌اش کشیده بود. رخسارش زمینی را می‌مانست که دست کشاورزان شکافته باشد و پاره‌های پراکنده‌اش به مهر در هم فرو رفته باشند.

 

چرا اینک بیشتر از هر وقت دیگر رخسارش در چشم من قطعه‌ای از آن خاک سخاوتمند است؟ آیا از این روی که دیگر دسترسی به آن خاک ممکن نیست؟  یا از آن روی که او آن را به تمام وسوسه‌های دنیا ترجیح داده است؟

 

مجال پرسیدن هیچ‌یک از این پرسش‌ها نبود که در جانم می‌جوشید. و حالا صدایش را می‌شنیدم که زمزمه‌کنان با اصرار از حال و روز من می‌پرسید.

 

ـ خبرهایت را داریم: سلامت و... موفقیت و سعادت.

 

اصرار داشت  نیمه‌ای را که از او پنهان بود ببیند و بفهمد آیا من از اینکه تنهاماندن را انتخاب کرده بودم راضی‌ام یا نه... و آیا پس از آنکه از آغوش «جوره» گریخته‌ام به خوشبختی درونی‌ام رسیده‌ام؟ و چه‌اندازه؟

 

ـ آره، چه‌قدر؟

 

لبخندی رازآلود زدم که معانی گوناگون داشت و او می‌توانست هر طور دلش می‌خواهد برداشت کند و گفتم: خدا را شکر.

 

ـ راضی هستی؟... آیا به آرزوهای دور و درازت رسیده‌ای؟ دانشمند مشهوری شده‌ای؟

 

ـ حالا نادر؟ در این شرایط نامناسب که دخترت دارد می‌بیند و می‌شنود و این بچه «آغوم آغوم» می‌کند و همسرت منتظر است و مهمان‌ها چشم به راهند؟

 

ـ آره، همین حالا... زمان مثل جیوه لیز است و از بین انگشت‌ها فرو می‌ریزد... زمان پرواز می‌کند و می‌رود... و تو هم اندکی بعد دوباره فرار می‌کنی.

 

باز گفتم: «خدا را شکر» و بلند شدم، بچه را دادم به مادرش و رفتم توی سالن، فرار کردم.

 

***

 

اما چرا از او گریختم؟ در آن زمان دور... وقتی سوار بر اسب واقعی‌اش آمد و از من خواست تا همراهش باشم... مثل بچگی‌هایمان، وقتی از انتهای کوچه سوار بر اسب چوبی‌اش می‌آمد و پشت سر هم بوق می‌زد:

 

ـ بیب... بیب...

 

آن شب همسایه‌مان «ام هانی» چشم بیدار اتفاقات «جورة السندیان» او را دیده بود و بعدها برای مادرم تعریف کرده بودکه سوار بر اسب اصیلش دور و بر خانه‌مان می‌گشته و به پنجره‌های بسته چشم می‌دوخته است.

 

و بعدها عادت داشت بیاید، هر شب... و می‌دانست که من از «جوره» رفته‌ام با کوله‌باری از بلندپروازی و خیال‌های رنگارنگ.

 

یک روز آمد به شهر و مدرسه شبانه‌روزی‌ای را که در آن اقامت داشتم پیدا کرد:

 

ـ تا آخر دنیا با تو میام... دوستت دارم.

 

رفتار و گفتارش تاثیرگذار بود اما نتوانست مرا قانع کند، حتی‌ اشک و گریه‌اش کاری پیش نبرد. خشمی‌ کوبنده از خودبزرگ‌بینی مادرش و حرف‌هایی که زده بود همه زوایای جانم را برافروخته بود، تحقیر شده بودم:

 

ـ «دختره قد و قواره ما نیست!»

 

اصطلاحی که زنان «جوره» به کار می‌برند و مانند حکم اعدام کار را تمام می‌کند.

 

در حالی‌که با تمام وجود دلم برایش می‌سوخت گفتم:

 

ـ گذشت اون روزها... مسیر ما دوتا خیلی از هم دور شده... پاشو برو پیش مادرت تا برایت یک دختر مناسب پیدا کند که به شان و منزلت شما بیاید...

 

از جا در رفت و پاسخ داد:

 

ـ حرف‌های مادرم هیچ ربطی به من ندارد... گناه او را گردن من نیانداز.

 

برای اینکه گفتگویمان به پایان برسد با احتیاط گفتم:

 

ـ اما او مادرت است... یادت هست وقتی از بالای ایوان صدایت می‌زد؟ هنوز او همان‌جا ایستاده است و تو را صدا می‌زند، تو هم هنوز سوار همان اسب چوبی هستی...

 

اشک‌هایش به زبان آمدند:

 

ـ به نام عشق‌مان... التماس می‌کنم...

 

بیشتر عصبانی شدم:

 

ـ من مردبودن و قهرمان‌بودنت را دوست دارم، بلند شو... به هیچ‌کس التماس نکن، سواره بمان، همان‌جا که عشق من تو را برآورده است...

 

***

 

دم در با تو خداحافظی کردم  و به تماشایت ایستادم، نادر... با سری افکنده و شانه‌هایی فروافتاده بیرون می‌رفتی...

 

و دیگر همدیگر را ندیدیم. خبرهایت بی‌آنکه بخواهم گاهی به من می‌رسید، خبرهایی که زبان رهگذران و مسافران از اهالی «جوره» می‌پراکند. بعدها فهمیدم که ازدواج کرده‌ای و مادرت عروس را به اندازه انتخاب کرده است: دختری خانواده‌دار که  مایه‌ی افتخار باشد!

 

این خبرهایی بود که دهان‌به‌دهان می‌گشت.

 

از طرف دیگر برعکس، خبرهایی از اختلاف او و همسر «خانواده‌دارش» درز می‌کرد که نزدیک بود کار را به طلاق بکشاند.

 

اما «جوره» هنوز می‌توانست همه حوادث را تحمل کند و تاب بیاورد. به این ترتیب هیچ‌وقت کارشان به جاهای باریک نکشید.

 

روزها گذشت و به همراه‌شان احساسات و عواطف هم آرام‌آرام  رنگ باخت و من هم در دنیای تنهایی و دوری خودم شروع کردم به ساختن یک زندگی دور از دسترس تو...

 

حالا تو آمده‌ای و می‌پرسی که  راضی‌ام یا نه؟... و چنانکه می‌خواسته‌ام به آرزوهایم رسیده‌ام یا نه؟ دخترت هم گوش  ایستاده است و بچه «آغوم آغوم» می‌کند و همسرت با برازندگی کامل در سالن منتظر است... و من؟ اندکی بعد برمی‌گردم  به همان‌جا که بسیار دور از دنیای تو صومعه‌ی تنهایی و کارم را ساخته‌ام.

 

***

 

ماشین زمان در انتظارم بود و من از آستانه در می‌گذشتم. بر سفینه‌ای بالدار نشستم که می‌توانست از کوه‌های دور بگذرد... دستانش  وداع می‌کردند. در حالی‌که دستانم را می‌فشرد و نمی‌خواست رهایم کند یک لحظه نگاهش کردم:

 

گویی فرصتی را تمنا می‌کرد که دیگر دست یافتنی نبود.


کلمات کلیدی: