نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

اگر روزی برسد که خدا نکرده...
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸  

 

برای آقای محمد و خانم‌ها زهرا و سمن و پرستنده که کامنت خصوصی گذاشته بودند... و به جای همه حرف‌هایی که نمی‌توانم بزنم:

 

نقل می‌کنند شبی مرحوم آیت‌الله تنکابنی (پدر مرحوم فلسفی، خطیب مشهور) که از بزرگترین روحانیان تهران قدیم بود دیر از مسجد برگشت و وقتی به خانه رسید زار زار گریه می‌کرد... وقتی سبب را پرسیدند مدتی طول کشید تا بتواند صحبت کند و گفت:

 

از مسجد که بر می‌گشتم توی کوچه‌ای زنی جوان جلویم را گرفت و گفت: من گم شده‌ام و به کسی اطمینان نمی‌کنم، لطفاً مرا به خانه‌ام برسانید! معلوم شد آمده بوده زباله‌ها را دم در بگذارد و دمپایی‌اش توی جوی آب افتاده و به قصد گرفتن دمپایی از آب جلوتر آمده و بی آن‌که بفهمد به جایی رسیده که نمی‌دانسته کجاست...

 

مرحوم تنکابنی فرموده بود: من با خودم فکر کردم این زن در این وقت شب که ترسان و بی‌امان وسط کوچه‌ها سرگردان است تنها به صاحب یک عمامه این‌طور اطمینان دارد و بعد به خاطرم گذشت اگر روزی برسد که خدا نکرده روحانیت این اعتماد را مخدوش سازد و یک روحانی خطایی بکند چه خواهد شد... و زار زار می‌گریست... از تصور این‌که نکند روزی، جایی، ‌کسی، ‌نکند خدا نکرده این اعتماد را مخدوش سازد...

 

فلو أن امرءا مسلما مات بعد هذا أسفا ما کان به ملوما بل کان به عندی جدیرا.

 

خواهش: کامنت‌ها را طوری بنویسید که بتوانم منتشر کنم، شرمنده!


کلمات کلیدی: