نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

یادآوری
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸  

 

سلام. با تشکر از همه دوستان.

 

١- شنبه آخرین مطلب این وبلاگ را منتشر خواهم کرد.

 

٢- هفته بعد هم ان‌شاءالله تهران خواهم بود، با همان عبا و عمامه، اگر مایل بودید دوست دارم با همه دوستان گفتگو کنم... البته اگر مثل حسین آقای [...] عزیز اعلام برائت نکرده باشید. دلم می‌خواست جایی پیدا می‌شد که می‌توانستیم همه دور هم جمع شویم و صحبت کنیم اما می‌دانید چنین چیزی امکان ندارد. سالن‌ها و امکانات این‌وری‌ها برای ما نیست چون تمجید و تعریف کافی نمی‌کنیم و امکانات و سالن‌های آن‌وری‌ها هم برای ما جا ندارد چون به اندازه کافی به زمین و زمان و در و دیوار فحش نمی‌دهیم... 


٣- درباره عکس مطلب قبلی... من به هدف خودم رسیدم... برایم مهم نبود تفنگ قلابی است یا عکس فتوشاپی... همین‌که بعضی دوستان اعتراف کنند که می‌شود هر عکسی نشان‌دهنده واقعیت نباشد کافی است... همین‌که خود دوستان بپذیرند صرفاً براساس یک عکس نباید موضع گرفت بس است... می‌دانم در آشفتگی احساسات و عواطف از منطق و تعقل نمی‌شود حرف زد اما مؤمن کسی است که در این شرایط دقیق حکم کند. بپذیریم فضا احساسی‌تر از آن است که اجازه دهد تمام حقیقت را چنان‌که هست ببینیم. همین برای من کافی است.

 

۴- بسیاری از دوستان در کامنت‌های خصوصی بخشی از عرایض مرا تایید کرده‌اند. ممنون اما چرا با تردید و مخفیانه... می‌فهمم شرایط بد است و جو ارعاب سنگین است... می‌فهمم برخی از مدعیان جامعه‌مدنی و دموکراسی فقط این حرف‌ها را برای اهانت به رهبری قبول دارند اما به محض اینکه کسی از رهبری دفاع کند او را زیر رگبار ناسزا و اهانت می‌گیرند (مثل زمان خانه که هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد حرف بزند چون همه فکر می‌کردند حکم من اعدام است و بعد که اوضاع آرام‌تر شد آیت‌الله... می‌گفت بله ما که شما را می‌شناختیم اما... و دکتر... می‌گفت من می‌خواستم مقاله‌ای درباره شما به روزنامه اطلاعات بدهم ولی... خوشحال بودم که منت‌دار کسی نیستم اما توی دلم می‌گفتم: آن موقع من نیاز به فریاد صادقانه و علنی شما داشتم نه الآن... و چه حاجت به اظهار ارادت مخفیانه.)

 

رفقا... چرا ترس و تردید... حرفم با جوان‌ترهایی است که مرد و آزاده‌اند والا می‌بینیم بعضی بزرگترهای منفعت‌طلب این روزها  خفه شده‌اند و منتظرند آب‌ها از آسیاب بیافتد تا دوباره در ولایت ذوب شوند!

 

رفقا... مرد باشید... چرا کامنت خصوصی... چرا در خفا و پنهانی؟

 

بحث احمدی‌نژاد و موسوی نیست... بحث وزارت فلان و سازمان بهمان نیست... بحث میراث امام است و انقلاب... تمام دنیا اکنون از پایان ولایت‌فقیه حرف می‌زنند و مثل کفتارهای کثیف و گرسنه دورادور جسم زخم‌خورده و مجروح این انقلاب می‌گردند... من مگر نمی‌توانم سکوت کنم و مثل خیلی‌ها منتظر باشم... من مگر نمی‌توانم ساکت شوم و به منافع شخصی فکر کنم... مگر نمی‌فهمم هر مطلب این وبلاگ این روزها چه‌قدر دوستان نزدیکم را از من جدا می‌کند؟

 

امروز دعوا بر سر اصل نظام است... برای دشمن تشنه‌به‌خون مگر موسوی و کروبی قیمتی دارند؟ برای آمریکا و انگلیس مگر خون یک جوان ایرانی ارزش دارد که دایه مهربان‌تر از مادر شده‌اند؟

 

ده‌ها سال غرب کوشیده بود تا ثابت کند دو نوع اسلام بیشتر نیست: یکی اسلام طالبان و متحجر و افراطی و... و یکی هم اسلام بی‌خاصیت ترکیه و... و ناگهان یک مرد از قم برخاست و به دنیا نشان داد که اسلام می‌تواند عصری و امروزی باشد... می‌تواند متحجر نباشد... می‌تواند در سی‌سال سی انتخابات برگزار کند... می‌تواند از انرژی هسته‌ای و پیشرفت‌های علمی دم بزند... تمام معادلات غرب را به‌هم ریخت...

 

می‌گویید: اینجا نیستی تا ببینی! می‌گویم اینجا نیستید تا ببینید!

 

نیستید تا ببینید خانم آمریکایی همسایه‌مان چه‌طور برای انقلاب شما اشک می‌ریزد و نماز غفیله می‌خواند و مسیوعلی فرانسوی برای سلامت آقا نذر می‌کند... نیستید تا ببینید چه‌طور هر سخنرانی و بیانیه آقای کروبی و میرحسین از یک‌طرف و ناشی‌گری آقای مشایی و کردان از طرف دیگر دل و جان این جماعت امیدوار و غریب را در گوشه و کنار دنیا می‌آزارد...

 

بحث حتی شخص آقای خامنه‌ای نیست... بحث یک نمونه و سازوکار جدید است که امام عرضه کرد و تمام حرفش تا زمان رحلت این بود که پشتیبان ولایت‌فقیه باشید تا کشور شما آسیب نبیند...

 

مگر من نمی‌توانم مصلحت‌اندیشی کنم و ساکت باشم؟

 

می‌دانید چه چیزی نمی‌گذارد آرام بنشینم؟ صادقانه می‌گویم و صریح... نه ادعای انقلابی‌گری دارم و نه مدعی ایمان و تقوا و زهد و تبعیت مطلق از مقام عظمای ولایتم... اما همه این سالها سعی کرده‌ام کور نباشم و از نادانی حکم نکنم و هزینه‌های سنگینش را هم پرداخته‌ام... وقتی طبرزدی تیتر می‌زد: امام خامنه‌ای اولین کسی بودم که در مقابل این ماجرا ایستادم و حالا که او به ایشان ناسزا می‌گوید هم مردانه باید بایستم... همیشه سعی کرده‌ام جوانب مختلف حقیقت را ببینم و کورکورانه قضاوت نکنم... الآن هم باید همه قضیه را دید...

 

این روزها آن که دستم را به کیبورد می‌برد حسین ندایی‌پور است و علی شیروانی... حسین با آن صورت سوخته و گردن‌بریده‌اش می‌آید جلویم و در چشم‌هایم خیره می‌شود و می‌گوید من هم جثه‌ام همان‌قدر کوچک بود که تو و با هم در صف جلوی کلاس می‌نشستیم اما من رفتم و در شلمچه ایستادم... تو چه کردی این سالها؟ می‌گویم شرمندگی‌هایم و گناه‌هایم مال خداست... می‌گوید به آنها کاری ندارم... می‌پرسم چه کردی؟ علی می‌آید جلو و با آن صراحت و سادگی روستایی می‌گوید: آهای سیکل معارف، کجا را گرفته‌ای؟ یادت هست هم‌ولایتی که مادرم گفت چون پدرتان از دنیا رفته شما دوتا باید به جبهه بروید. یادت هست که برادرم قطع نخاعی شد و توی خانه افتاد و من ماندم... یادت هست که مادرم لیف می‌بافت و زندگی را می‌گذراند و نمی‌گذاشت برگردم: می‌گفت: امام تنهاست...

 

رفیق... امروز هم امام شما تنهاست...

 

نورالله اختری می‌آید جلو و می‌گوید: شیخ! همبازی بودیم یادت هست؟ من رفتم و وصیت کردم دست‌هایم و پاهایم را از تابوت بیرون بگذارند... تا همه ببینند با پای خود رفته‌ام و با دست خالی!

 

می‌آیند جلویم و توی چشم‌هایم خیره می‌شوند و می‌پرسند: آقارضا... ما امام را تنها نگذاشتیم... تو چه کاره‌ای؟

 

من ادعای تقوی و دیانت نمی‌کنم و در گناه‌ها و شرمندگی‌ها تنها امیدم به کریم و غفور است اما نمی‌خواهم فردا پیش حسین و علی و نورالله شرمنده شوم... می‌دانم قد و قواره ایمانم به کف پوتین‌شان هم نمی‌رسد اما نمی‌خواهم خیلی شرمنده‌شان باشم...

 

اگر قرار است انتخاب کنم... میان مجری صدای آمریکا و حسین ندایی... اگر قرار است انتخاب کنم میان سفیر انگلیس و علی شیروانی... اگر قرار است انتخاب کنم میان رضا پهلوی و نورالله اختری... انتخاب من معلوم است.

 

رفقا... قضیه تشخیص مصلحت انقلاب و نظام میان گردوغبار کینه دشمن و بغض دیرینه غرب و... است و البته ناشی‌گری دوستان و دوستی خرس‌گونه نزدیکان... و سختی تشخیص همین جاست.

 

مرد باشید... امروز روز انتخاب است و فردای قیامت صدای کسانی به داوری و پاداش حق می‌رسد که امروز صدای تصمیم‌شان به گوش همه رسیده باشد... مرد باشید... انتخاب خود را فریاد بزنید... نترسید... یاران حق بسیار بیشتر از آنند که گمان می‌کنید.

 

فریاد بزنید... شیطان از فریاد می‌ترسد... در روایت است هر خانه‌ای که فرزندی در آن محمد و علی نام دارد شیطان را آزار می‌دهد... هر وقت پدر و مادر نام فرزند خود را صدا می‌زنند شیطان ناله می‌کند و آه می‌کشد و فریاد می‌زند... او قرن‌ها جان کنده تا نام محمد و علی نابود شود و این دلیل ناکامی اوست... رفقا فریاد بزنید... با صدای بلند بگویید علی... علی خودتان را صدا بزنید... بگذارید شیطان بفهمد تیرهایش به سنگ خورده.

 

شما اهل این خانه‌اید... همه کارتان با این علی است... صدایش بزنید... با او سخن بگویید... گله دارید؟ حرفی نیست... گله کنید...  سؤال دارید... باشد... بپرسید... اما بگذارید شیطان بفهمد شما هنوز توی این خانه‌اید... با دل پردرد... با سینه سوزان... با ذهن آشفته... هرچه هست... از درون همین خانه... مردانه و صریح صدا کنید و بگویید:

 

ما اهل کوفه نیستیم!


کلمات کلیدی: