نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

يادداشت‌هاي سرپايي و دم‌دستي!
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٤  

 

::: بالاخره بعد از چند سال خودم را راضي كردم كه بي‌خيال الگوي چنين و چنان وبلاگ‌داري بشوم و به همين نوشته‌هاي دم دستي و هول‌هولكي راضي شوم. نه خاني آمده و نه خاني رفته. شما هم تحمل كنيد.

 

::: من كامنت‌هاي وبلاگ‌را به دقت و شوق مي‌خوانم. ولي راستش وقت نمي‌شود جواب بدهم. حتي به وبلاگ رفقايي كه كامنت مي‌گذارند سر مي‌زنم ولي معمولاً نمي‌توانم چيزي بنويسم.

 

:::  ظهرها هم بعد از نماز در ساختمان مركزي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي صحبت مي‌كنم. جلسه جالبي است و وزير ارشاد و معاونانش هم بين كارمندان مي‌آيند و مي‌نشينند و ... بايد سر فرصت بنويسم.

 

:::  تصميم گرفته‌ام هر روز بخشي از يادداشت‌هاي شخصي و خاطرات خود در مورد همشهري را توي وبلاگ بگذارم. البته آن چيزهايي كه مي‌شود نوشت و فكر مي‌كنم در مجموع اين يادداشت‌ها هم فرصتي براي آشنايي و ارتباط بيشتر همكارانم در همشهري با برنامه و فكر من باشد و هم در نهايت چشم‌اندازي از مسير حركت و تجربه‌ها و مشكلات را به دست بدهد. نمي‌دانم مي‌شود يا نه؟!

اين يادداشت يك دست‌نويس عجله‌اي از روزهايي است كه صحبت روزنامه همشهري جدي شده بود. فعلاً بد نيست عجالتاً از همين نوشته شروع كنم. فكر مي‌كنم تاريخش مال ده روز يا يك هفته پيش باشد. (چهارشنبه يا پنجشنبه اول ماه مبارك رمضان):

«درست موقعي كه چند فرصت طلايي (به حساب ديگران!) را به‌خاطر درس و ... ناديده گرفته‌ام و بعد از رها كردن دوره كارشناسي ارشد صدا و سيما از اول شروع كرده‌ام به آماده‌شدن براي آزمون و كلي پول داده‌ام براي ثبت‌نام در كلاس‌هاي جهاد دانشگاهي و ... حرف روزنامه همشهري به ميان مي‌آيد.

با رفقا كه صحبت مي‌كنم همه حرف‌هاي خودشان را مي‌زنند و البته از سر لطف و محبّت و... حق هم دارند. «همشهري» بهترين فرصت است براي كسي با شرايط من تا هم درس بخواند و هم پله‌ها را يكي يكي طي كند و هم به اين و آن حال بدهد و... مگر ديگر آدم چه مي‌خواهد؟‌ولي جنس من با اين حرف‌ها جور درنمي‌آيد. حالم بد مي‌شود از فكر كردن به اين محاسبات و مناسبات و اقتضائات و لوازم آن و روحم پرواز مي‌كند در فضاي جمعي مثل دانشجويان اصفهان (كانون منتظران صبح كه روز قبلش رفته بودم) و جمع صميمي و باصفاي اتحاديه و ...

بعد از مدت‌ها شايعه و حرف و حديث از سازمان ملي جوانان تا سازمان فرهنگي و هنري شهرداري تهران و از روزنامه ايران و حوزه هنري تا معاونت مطبوعاتي ارشاد و ... بعضي ضعيف و بعضي قوي،‌بعضي اساساً بي‌مبنا و بعضي كمي جدّي و به قاعده... حالا بحث همشهري جدّي شده . روزنامه‌اي كه به نظر من خيلي مشكل و گرفتاري و دردسر دارد و گرچه آقاي اشعري و آقاي شيخ‌عطار سعي مي‌كنند براي متقاعد كردن من اوضاع را خيلي گل و بلبلي ترسيم كنند. ولي من بهتر از هر كسي مي‌دانم اگر بخواهم كاري درست و حسابي بكنم بايد همه چيز را ببوسم و بگذارم كنار و دلم از اين طرف هم خيلي قرص نيست. همه كارهاي جدّي من قبل از اين تأسيسي بوده نه مديريت اين‌جوري و ...

از صندوق سبز و مجلات زمزم و صدف گرفته تا خانه روزنامه‌نگاران و همشهري محله و... هر كاري بوده خودم طراحي كرده‌ام و خودم دنبال ميز و سه‌پايه و كاغذ و خودكارش دويده‌ام و ... و كاري مثل مجله فرهنگ پايداري را هم كه در رودربايستي و رفاقت آقاي بكايي پذيرفته‌ام آن‌قدر تجربه تلخي بوده كه مرا متقاعد مي‌كند ديگر وسط كار ديگران نروم و مديريت كار آماده را به اهلش بسپارم و ... البته باز به خودم مي‌گويم آدم باش. قصه همشهري فرق مي‌كند... يكبار هم به قاعده مديريت و سازماندهي و .... عمل كن. مي‌دانم كه مي‌توانم و خوب هم مي‌توانم ولي ... امان از اين ترديدها و دودلي‌ها...»

 

::: حالا كه برنامه شبانه حوض فيروزه و صحبت‌هاي پانزده دقيقه‌اي من با عنوان فرصت‌دوستي جدّي شده و محبت و لطف دوستان زيادتر مي‌شود بد نيست اين يادداشت را كه شب اول نوشته‌ام بياورم. مي‌دانيد كسي مثل من وقتي در اين‌گونه برنامه‌ها شركت مي‌كند وضع متفاوتي دارد.

چون به ادبيات متعارف روحانيان رسانه‌اي تن نمي‌دهي از دايره روحانيت خارج مي‌شوي و خودت را براي اتهام قرتي‌بازي و بي‌سوادي و بي‌ديني و ... آماده مي‌كني. از آن طرف چون هنرپيشه و خواننده هم نيستي هر بار حضورت بر صفحه تلويزيون تلاش براي تبليغ و معرفي و لابد آمادگي براي كانديداتوري در انتخابات تلقّي مي‌شود و ...

هزينه‌اي كه كسي مثل من براي حضور در چنين برنامه‌هايي پرداخت مي‌كند كسي نمي‌تواند محاسبه كند. به هر حال ... حرف زياد است.

يادداشتي كه شب اول بعد از برنامه بعد از برگشتن از اصفهان و آن همه عجله و شتاب براي رسيدن به برنامه نوشته‌ام اين است : «تجربه مي‌گويد: نبايد سوار موتور شد و بايد مثل بزرگان توي پژو و سمند و بنز و ... نشست. وقتي از در ساختمان پياده وارد شوي يك جور برخورد مي‌كنند و وقتي ده دفعه زنگ مي‌زنند و يك بار تازه منشي تو جواب مي‌دهد جور ديگر ...لابد كساني كه اين‌طور فكر مي‌كنند حق دارند... (داستان آقاي انتظامي است كه مي‌گفت وقتي با پرايد بروم صدا و سيما باور نمي‌كنند از مديران سازمان هستم و دم در به زور راه مي‌دهند!)

برنامه ساعت يك ربع به دو نيمه‌شب پخش مي‌شود لابد براي تماشاي خودمان. انگار پشيمان شده‌ام از يك طرف به توان خودم فكر مي‌كنم و ... اي گرانمايه طبع خسته من... و از يك طرف به وظيفه تبليغي خودم و مي‌پرسم آيا چنين كاري واجب كفايي نيست؟‌

از آن طرف به خودم مي‌گويم بدبخت مگر در اين عالم خلقت تو سر كدام پياز و ته كدام پيازي؟ حالا تو نبودي چه مي‌شد؟ تو در مقابل اميرمؤمنان به چه شمار مي‌آيي كه بيست و پنج سال سكوت كرد. تو كه خاك كفش قنبر او هم نيستي مثلاً چه ضربه‌اي به اسلام مي‌خورد اگر حرف نزني و توي خانه‌ات بنشيني. ضربه‌هايي كه به اسلام در طول اين قرون و اعصار خورده بيشتر بوده يا ضربه‌هايي كه الان مي‌خورد... از طرف ديگر فكر مي‌كنم اگر قرار باشد همه همين فكر را بكند و از سر راحت‌طلبي توي خانه بنشينند چه كسي حرف بزند و كار بكند و...»

 

:::  بعد از كلي پيگيري و هماهنگي ويزاي آلمان امروز صادر شده و من كه كلي براي نمايشگاه فرانكفورت نقشه كشيده بودم بايد به خاطر همشهري بي‌خيال سفر بشوم. من كه در تجربه دو سفر نمايشگاه بولونيا هر بار با دست پر و كلي ايده و طرح و فكر براي خانه روزنامه‌نگاران جوان و ... برگشته‌بودم، چه‌قدر نقشه كشيده بودم براي اين سفر، اما قسمت نبود!

:::  در ضمن انتشارات «صرير» هم مال من نيست. يك مؤسسه انتشاراتي و كتابفروشي است كه اگر كسي كتاب‌هاي مرا بخواهد، مي‌تواند به او كمك كند.

 


کلمات کلیدی: