نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

در زمان شاه خنجر مي‌زنند!
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳۸٤  

 

از باب گفتن درد دل اعتراف مي‌كنم در اين روزها دوباره خيلي خاطرات تلخ دارد برايم تكرار مي‌شود و زبان حالم اين شعر مرحوم حسيني است. نفاق و دورويي و ناجوانمردي از مسعود رجوي و ... تعجب كسي را برنمي‌انگيزد اما وقتي مي‌بيني كسي با ادعاي تبيين معارف نهج‌البلاغه و حقايق علوم قرآن پيش رويت از ارادت غش و ضعف مي‌رود و پشت سرت خنجر مي‌زند و آن‌قدر مرد نيست كه دو كلام حرف راست و صريح بگويد... ياد آن زنداني مواد مخدر در بند چهار اوين مي‌افتم كه در نخستين شب بازداشت من در سال 1377 پتو و جاي خواب خود را در راهروي زندان به من داد و با جوانمردي لات‌منشانه و بي‌ادعاي خود نسبت به جواني كه نمي‌شناخت روي بسياري از مدعيان دين و ديانت را سياه كرد. حالا مي‌فهمم كسي مثل دكتر شريعتي خيلي انسان بزرگي بود كه در فضاي مشهد آن روزگار با آن رفتارها اصل دينش را كنار نگذاشت.

 

گرچه ناآگاه خنجر مي‌زنند

دوستان هم گاه خنجر مي‌زنند

گاه بهر مال اشباه‌الرجال

گاه بهر جاه خنجر مي‌زنند

روز روشن،‌خيل شاعر پيشگان

با هلال ماه خنجر مي‌زنند

بانوان دل‌نازك و كم‌طاقتند

با كمي اكراه خنجر مي‌زنند

پيروان حكمت «خيرالامور...»

در ميان راه خنجر مي‌زنند

«مؤمنان آئينه يكديگرند»

ليك اما، آه خنجر مي‌زنند

عارفان هم گاه‌گاه از پشت سر

في‌سبيل‌الله خنجر مي‌زنند

عده‌اي هق‌هق كنان و عده‌اي

قاه‌اندر قاه خنجر مي‌زنند

اي برادر بد به دل وارد مكن

در زمان شاه خنجر مي‌زنند

 

شادروان دكتر سيد حسن حسيني


کلمات کلیدی: