نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

يك نفر هست كه...
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٤  

هنوز سلام نماز را تمام نكرده بودم كه دستش آرام به سرشانه‌ام خورد. چند لحظه بعد وقتي رويم را با تعجب برگرداندم،‌جواني ناآشنا را در كنار خود ديدم. موهاي بلندش روي شانه‌ها ريخته بود و ريش بور و انبوهي داشت. به زباني غريب آميخته‌اي از انگليسي و عربي اجازه خواست تا از مهر و سجاده‌ام استفاده كند. در چشمان آبي و معصومش هيچ سابقه‌اي از خود نمي‌يافتم. به نماز ايستاد و من روي صندلي‌هاي كنار ديوار در حالي كه چمدانش را نگه داشته بودم، ‌به حركاتش مي‌نگريستم.

آن لحظه‌ها در سالن ترانزيت فرودگاه فرانكفورت ميان ما هيچ نزديكي و نسبتي نبود جز همين قبله كه هر دو به سويش ايستاده بوديم. جز همان خاك كه بر آن سر مي‌گذاشتيم. جز همان... غير از اينها او فرقي نداشت با صدها نفر كه همانجا در پيرامون ما مي‌رفتند و مي‌آمدند. با مردي استراليايي كه لحظه‌اي پيش از او راهنمايي خواسته بودم... با زني امريكايي كه قبل از نماز خيره خيره به من نگاه مي‌كرد و با ترديد مي‌پرسيد ايراني هستم؟! ... با مأمور امنيتي گيت ورودي كه با ديدن پاسپورتم از خطرناك بودنم اظهار نگراني مي‌كرد و...

تنها چيزي كه در آن لحظه‌ها مرا به آن جوان نزديك مي‌كرد همان مهر كوچك كربلا بود كه موقع پس دادنش نمي‌توانست از آن دل بكند و پيش از آنكه او چيزي بر زبان بياورد به او هديه كردم. به شط آنكه هر وقت سر بر آن گذاشت مرا ياد كند.

جوان كه نمازش را خواند مقصد و زمان پرواز مرا پرسيد و من از او و بعد در همان بيست و پنج دقيقه فرصت،‌نشستيم به گپ زدن و اولين يا دومين پرسش او اينكه به زيارت قم مي‌رويد؟ ابتدا با لهجه غليظ و تلف خاص (كُم) منظورش را نفهميدم. دست بر سينه گذاشت و نامي را بر زبان آورد كه دلم لرزيد: «معصومه» سلام‌الله عليها... بانوي قم.

پاسخ دادم و با تعجب پرسيدم تا حالا به زيارت قم رفته‌ايد. حرم حضرت معصومه. در حالي كه به دوردست خيره شده بود،‌موهايش را از پيشاني كنار زد و گفت: آري. سرش را چند بار تكان داد و دوباره گفت: آري، فقط يك بار... بعد چند لحظه مكث كرد و آن وقت من كه كنجكاوانه به چهره‌اش نگاه مي‌كردم يك قطره اشك را كه از چشمانش سرازير شده بود، ديدم.

مي‌گفت: حرم حضرت معصومه (و البته به قول او مسجد معصومه) گنج ايران است و هديه خدا به شهر قم براي آينده تاريخ،‌ براي زمان ظهور امام موعود، ‌براي وقتي كه روزگار جديد زندگي بشر آغاز مي‌شود...

مي‌پرسيد: مي‌دانيد كه به ما خبر داده‌اند همه‌ مردم از نقاط مختلف جهان براي كسب معرفت به قم خواهند آمد و دانش و حقيقت از قم به سراسر گيتي منتشر مي‌شود؟

او با شور و حرارت مي‌گفت و مي‌پرسيد و من در ميان جمع سرتكان مي‌دادم و دلم جاي ديگر بود... با اشاره او را تأييد مي‌كردم و شگفت‌زده از اين حال و هواي تماشايي به خاطرات خود از حرم با صفا و آسماني بانوي قم مي‌انديشيدم.

با صداي بلندگوي فرودگاه بلند شد. مهر كربلا را در دست‌هايش فشرد. دستم را گرفت و گفت: خواهش مي‌كنم هر وقت به زيارت حضرت معصومه رفتيد سلام مرا برسانيد و بگوييد: يك نفر هست كه ... و بغض كرد... ديگر نتوانست ادامه بدهد... گفتم: مطمئن باش مي‌گويم كه يك نفر هست...

از كنار ما مردان و زنان گوناگون با مليت‌هاي مختلف و زبان‌هاي متفاوت مي‌گذشتند. صدها نفر، هزارها نفر و بسياري هم ايراني و ... اما در آن لحظه هيچ‌كس آشناتر و نزديك‌تر از آن جوان نمي‌يافتم... جواني به نام.... حتي نامش را هم نپرسيده بودم... يك نفر كه با او هر دو به يك سوي ايستاده بوديم.

اكنون سال‌ها مي‌گذرد و من ديگر آن جوان را نديده‌ام اما هر بار به حرم حضرت معصومه سلام‌الله عليها مي‌روم در كنار من جواني با موهاي بور و چشم‌هاي آبي دست بر سينه مي‌گذارد و در حالي كه اشك در چشمان معصومش حلقه زده است با زباني غريب و با لهجه‌اي متفاوت مي‌گويد: السلام عليكِ يا فاطمه‌المعصومه...

بارها خداوند دست دلم را گرفته و پاي پريشاني و اضطرابم را به دارالامان لطف و عنايت آن كريمه اهل بيت رسانده است. بارها وقتي از همه جا و همه كس نااميد بوده‌ام پايين پاي ضريح مقدسش نشسته‌ام و مانند يك كودك گمشده به دامان تحمل و مهرباني‌اش آويخته‌ام...

بارها در عادي‌ترين و جزيي‌ترين مسائل زندگي روزمره از چند ميليون بدهي كاغذ مجله كه فردا صبح موعد چك آن بوده تا التماس و تمنا براي آينده تحصيلي و ... هزار و يك نوع تقاضاي كودكانه را با توسل لاهوتي زوار در آميخته‌ام و بارها باران هزار و يك نوع اجابت مادرانه و آسماني را در كوير خشك انتظار خود ديده‌ام.

اينك سال‌هاست كه از تجربه معنوي صبحگاه قم دورم. اينك سال‌هاست حس شيرين تماشاي غروب در افق گنبد و گلدسته‌هاي حرم مطهرش را از دست داده‌ام. سال‌هاست اين چند بيت زبان حال من است كه در روزهاي بازگشتن از قم سروده‌ام:

دلم پيش اين قوم جا مانده است

تن خسته از دل جدا مانده است

مرا پيش از اين هم خدا بود و هم...

كنون بي‌تعارف خدا مانده است

دعاگونه‌گون مردمان مي‌كنند

مرا بر زبان اين دعا مانده است

خدايا مرا بازگردان به قم

دلم پيش اين قوم جا مانده است

اينك سال‌هاست كمتر توفيق زيارت آن بارگاه ملكوتي را يافته‌ام.

مي‌دانم ايران را خداوند به فرزندان موسي‌بن‌جعفر سپرده است و اگر خورشيد ثامن‌الحجج را در افق طوس برآورده ماه معصومه را در آسمان قم نشانده و ستاره شاهچراغ را در شيراز روشن ساخته است.

مي‌دانم آينده اين شهر با امروزش بسيار فرق مي‌كند. مي‌دانم اين آشيان آل محمد عليهم‌السلام پناهگاه همه دل‌هاي پريشان است.

مي‌دانم خداوند كار فروبسته بسياري از دل‌هاي اميدوار را به دستان گره‌گشاي اين بانوي پاك سپرده است.

مريم قديسه خاندان پيامبر كه خداوند آرامگاهش را به جاي قبر گمشده مادرش فاطمه زهرا براي پناه دادن به جمعيت انبوه و پريشان قرن جديد آشكار ساخته است امروز نه تنها براي من و شما در اين خاك آشناست بلكه دل‌هاي بسياري از اين سوي و آن سوي به جانب عنايت و لطفش مي‌ايستند و سرهاي بسياري از اين جاي و آن جاي به احترام مقامش فرو مي‌افتند.

در تهران ايستاده‌ام و هربار كه در زير فشار خستگي‌ها و نامردمي‌ها و از رنج آزردگي‌ها و آسيب‌ها زخم برمي‌دارم و كم مي‌آورم رو به جانب حرم مطهرش مي‌كنم... دست بر سينه مي‌گذارم و ... در همان لحظه احساس مي‌كنم كسي در كنار من از كاليفرنيا سلام مي‌دهد... و اشك در چشمان آبي‌اش حلقه مي‌زند و بغض مي‌كند و مي‌گويد: يك نفر هست كه ...

نمي‌دانم شما آن يك نفر هستيد يا نه؟!

فرق نمي‌كند مرد يا زن، پير يا جوان،‌فرق نمي‌كند تاكنون به زيارت حرمش رفته‌ايد يا نه،‌فرق نمي‌كند در تهران هستيد يا اصفهان يا...

يك نفر هست كه دارد به سال‌هاي پيري مي‌رسد و دستش خالي است...

يك نفر هست كه از خستگي و آزردگي به ستوه آمده

يك نفر هست كه بيماري دردمند دارد

يك نفر هست كه آبرويش در خطر است

يك نفر هست كه همسرش را دوست دارد اما با هم قهر كرده‌اند

يك نفر هست كه تشنه معرفت و دانش است اما...

يك نفر هست كه در به در دنبال كار مي‌گردد ولي پيدا نمي‌كند

يك نفر هست كه ...

و وقتي نگاه مي‌كنيد مي‌بينيد كه در كنار همه اينها يك نفر هست كه به امر خداوند دست مهر و لطف خود را باز كرده و آن‌قدر كريم است كه به ظاهر و قيافه‌تان نگاه نمي‌كند،‌سابقه و گذشته‌تان را به رويتان نمي‌آورد،‌سفره احسانش هرگز خالي نمي‌شود.

يك نفر هست كه در حرم با صفا و آسماني‌اش براي همه جا دارد و گنبد طلايي حرمش از دور براي همه مي‌درخشد.

يك نفر هست تا كسي نااميد و سرگردان نماند.

يك نفر هست...

 


کلمات کلیدی: