نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

چه مي‌توان گفت
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٤  

هواپيما انگار روي ساختمان روزنامه سقوط كرده بود.

هر لحظه خبري كوتاه اضطراب و نگراني را بيشتر دامن مي‌زد و فضاي تحريريه ملتهب‌تر مي‌شد.

باور نمي‌كرديم.

«محمد كربلايي احمد» پريشب در آستانه در ايستاده بود و براي عزيمت به سفر خداحافظي مي‌كرد. دوربين در دست داشت و با حساسيت و توجه خاصي نگران همراه نداشتن لب‌تاپ بود. مي‌گفت مي‌خواهم عكس‌ها را زودتر به روزنامه برسانم. گفتم: اين دفعه را تحمل كن تا دفعه بعد. با عجله خداحافظي كرديم و رفت.

امروز وقتي همسر و مادرش پريشان و آشفته در آستانه همان در ايستاده بودند، به دوربين عكاسي محمد فكر مي‌كردم كه چشم ما بود. نمي‌دانم آن دوربين الان چه‌قدر سوخته، چگونه خرد شده... آيا خونين در ميان قطعات پراكنده آن مركب ناامن افتاده است...

هواپيما انگار روي ساختمان روزنامه سقوط كرده بود. هر لحظه خبري كوتاه... ديگر همه مي‌دانستند همكارشان...

ناگهان صداي سوزناك ناله‌اي مادرانه و فريادي از تنهايي و درد روزنامه را به هم ريخت... بچه‌ها سراسيمه مي‌آمدند.

پريشان و آشفته در راهروي طبقه بالا ايستاده بودم و همكاراني را مي‌ديدم كه در بخش‌هاي مختلف روزنامه سوگوارانه مي‌گريستند.

همسر داغدارش از دو فرزند خردسال مي‌گفت كه هنوز از حادثه بي‌خبرند و مادر از محمد كه چگونه نماز صبح را خوانده و چگونه خداحافظي كرده و در آخرين تماس تلفني با خانواده از نقص فني هواپيما سخن گفته و... در اين لحظه كه برايتان از اين خبر تلخ مي‌نويسم خانواده‌اش همچنان منتظرند تا آخرين خبر را از من بشنوند...

همكاران بي آنكه با هم سخن بگويند در شوراي تيتر اشك مي‌ريختند و هر كدام از خاطره‌اي ياد مي‌كردند... شما هم او را مي‌شناختيد.

شماره‌هاي گذشته همشهري را ورق بزنيد. در كنار بسياري از عكس‌ها نام او را مي‌بينيد.

خانواده‌اش در انتظار تماس من هستند...

به لحظه‌هايي فكر مي‌كنم كه هر بار خبر شهادت عزيزي را به مادري، پدري، همسري داده‌اند و هر بار اين بار بر شانه‌اي سنگيني مي‌كرده كه چگونه چشم در چشم‌انتظاري تلخ بيندازد و چگونه زبان بگشايد كه ديگر عزيزتان به خانه بازنخواهدگشت.

به فرزندان او فكر مي‌كنم. من و شما هر يك لحظه‌هاي رفتن از خانه و بازگشتن را تجربه كرده‌ايم. هر بار در آستانه در خانه، فرزندانمان به سويمان پر كشيده‌اند و در نگاه مهربان خانواده انتظار و شوق را به تماشا نشسته‌ايم...

اكنون به مادر، همسر و فرزندان مسافران آن هواپيما چه مي‌توان گفت... نمي‌دانم.

 


کلمات کلیدی: