نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

 
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٤  

من اشتباه كردم!

هر وقت سايت يا وبلاگي را مي‌ديدم كه سيستم نظرخواهي‌اش بسته بود با خود مي‌گفتم چرا نبايد ما پذيرش سليقه‌هاي متفاوت يا حتي نظرات مخالف را داشته باشيم؟

به دموكراسي و رفتار متمدنانه و مترقي فكر مي‌كردم و با خود مي‌گفتم اقتضاي فضاي ديجيتال و دنياي سايبر اين است و در ذهنم از رفتار و سيره ائمه معصومين عليهم‌السلام براي خود شاهد و دليل مي‌جستم.

بارها كامنت‌هايي حاوي ناسزا و توهين نسبت به خودم آمد و آنها را پاك نكردم (جز يك مورد توهين مذهبي) و با اصرار و پافشاري عجيبي مي‌كوشيدم تا دوستان خودم را هم متقاعد كنم كه درست همين است و... با خود مي‌گفتم لااقل كساني كه با اينترنت سروكار دارند اين‌قدر با ظرفيت هستند و مي‌فهمند كه حريم‌ها را رعايت كنند و ... اينجا سر چهارراه نيست و ....

تا اينكه آرام آرام كار به اظهار تهمت و دروغ و غيبت و شايعه نسبت به همكاران رسيد... هر بار يكي مي‌آمد و گله و شكايت داشت و من مي‌رفتم كامنت‌هاي جديد را مي‌ديدم و بعضي را ناچار پاك مي‌كردم... از اين اتفاق ناراحت مي‌شدم. در ابتدا تذكر دادم و خواهش كردم كه باعث نشويد راه خير بسته شود و افراد از رفتار صميمي و راحت و آزاد پشيمان شوند.

كسي كه به دروغ و فريب خود را مستمند جا مي‌زند و پولي مي‌گيرد در واقع راه كمك به مستمندان واقعي را مي‌بندد چون يك بار كه سر شما كلاه رفت دفعه بعد تا يقين پيدا نكنيد دستتان به خير نمي‌رود... طرف جلويتان مي‌ايستد و گريه و زاري مي‌كند و از بيماري همسرش و گرسنه بودن فرزندش مي‌گويد... شما هم پول داريد و دلتان مي‌خواهد كمك كنيد اما دفعه پيش هم طرف برايتان گريه كرده و از اين حرف‌ها زده بود... به قول بزرگواري ضربه منافقين به انقلاب و نظام فقط ترور چهره‌هاي شاخص و بزرگ نبود بلكه ضربه بزرگ آنان اين بود كه راه ارتباط نزديك و رودر روي مسئولان و مردم را بستند...

دوستان مي‌گفتند فلاني تو شايد حق داشته باشي هر ناسزا و تهمتي را نسبت به خودت تحمل كني و به خيال برخورد آزاد و رفتار دموكراتيك آنها را بپذيري اما حق نداري يك بلندگوي باز و يك رسانه جمعي را در اختيار ديگران قرار بدهي كه گاهي به خاطريك اختلاف شخصي و بچگانه بيايند و آبروي يك نفر را ببرند و شخص را دزد و هيز و بي‌دين و مذهب معرفي كنند... ديدم راست مي‌گويند... شرعاً من هم حق ندارم وسيله و واسطه نشر مطالبي باشم كه يا مطمئنم دروغ است يا به فرموده اميرمؤمنان تا به چشم خود نبينم بايد آنها را دروغ بدانم.

خيلي برايم سخت بود اما بالاخره ناچار شدم كليد نظرخواهي وبلاگ را غيرفعال كنم... به‌خاطر يكي‌، دو نفر آدم بي‌ظرفيت و نادان كه حتي در حد املاي فارسي كلمات هم سواد ندارند و در تاريكي و بي‌نام و نشان مي‌آيند و چيزي مي‌نويسند و مي‌روند و حتي جرئت و مردانگي اعلام نام يا نشان خود را هم ندارند... از همه آن صدها نفر دوست بزرگوار و با ظرفيت و عاقل و فهميده عذر مي‌خواهم كه ناچارم شرمنده‌شان باشم.

راستش نمي‌دانم كسي كه احساس تكليف مي‌كند موضوعي را به ديگران نسبت دهد اگر واقعاً راست است و براساس دليل و مدرك حرف مي‌زند چرا مرد و مردانه نمي‌آيد و اعلام نمي‌كند و پايش نمي‌ايستد و اگر دليل و مدرك ندارد و دروغ مي‌گويد، چگونه جرئت مي‌كندبا آبروی ديگران به راحتی بازی کند؟

قضيه شايد براي من خيلي سخت نباشد... سال‌ها پيش كه خيلي جوان‌تر از حالا بودم بسيار بسيار بدتر از اينها را شنيده و تحمل كرده‌ام و مي‌دانم اكنون هم مثل زمان خانه روزنامه‌نگاران جوان به عنايت خداوند و با گذشت زمان همه‌چيز معلوم مي‌شود ولي نمي‌توانم به خودم اجازه دهم من وبلاگي درست كنم و مفت و مجاني به دوستان و همكاران من هر چيزي گفته شود... اگر قرار باشد صرفاً به‌خاطر اختلاف‌هاي فردي اجازه دهيم كسي را به بي‌ديني، بي‌عرضگي، بي‌سوادي و ... متهم كنند ديگر سنگ روي سنگ بند نمي‌شود... دلم نمي‌خواست اين‌طور بشود ولي ظاهراً به ما فضاي باز و مدارا و تحمل و ... نيامده است. ظاهراً حق با كساني است كه من آنها را دچار خطا مي‌دانستم ولي حالا مي‌فهمم كه من اشتباه مي‌كردم...


کلمات کلیدی: