نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

 
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥  

چه خبر ؟

   بچه ها را ثبت نام کردیم و خانه هم به لطف خدا پیدا شد . البته با کلی پیگیری و معطلی چون خیلی چیزها با ایران فرق میکند . از سیستم خانه اجاره کردن بگیر ( دفعه قبل ناشی گری کردم و رفتم سراغ واسطه و پول گرفت فقط برای اینکه آپارتمانی را نشان بدهد ) و گرانی ( کتابهای درسی بچه ها به تنهایی دویست هزار تومان خودمان آب خورد و یک بار بنزین ماشین حدود سی هزار تومان میشود )

   دیروز هم اول اکتبر بود و اولین روضه لبنانمان بر گزار شد . خودمان چهار نفر نشستیم و برای پدر بزرگوار پیامبر قرآن خواندیم و بعد حدیث کسا و ذکر مصیبت . دوستانم می دانند این روضه خانگی را دو سه سال است داریم و البته در تهران اولین روز هر ماه شمسی بود .

   چند جلسه و ملاقات خیلی خوب هم با بعضی نویسندگان و اهل فن عرب داشته ام که شاید سر فرصت چیز هایی از آن ها بنویسم .حد اقل حسن این گفتگوها جز افزایش اطلاعات این است که زبانم دارد خوب به عربی و انگلیسی گرم می شود...امیدوارم در آینده نزدیک وبلاگ عربی و انگلیسی را راه بیاندازم

  یک سر هم رفتیم دانشگاه آمریکایی را دیدیم که خیلی خوب بود . چند دانشگاه را دیده ام و برای دیدن بلمند و سن ژوزف هم برنامه ریزی کرده ام

شما چه خبر؟

   قرار بود اوایل ماه مبارک یک کتاب از من و یک کتاب از خانمم  از چاپ در بیاید . اگر خبری شد پیغامی بدهید

تشکر و سلام

                                          

  از همه دوستانی که کامنت گذاشتند متشکرم . از مرتضای عزیز و حمید داداشی و صدرا امانی تا سید عزیز سادات اخوی و همه خاندان محترم حیرت سجادی و همه بزرگوارانی که افتخار شاگردی و دوستی شان را دارم و روزها بیادشان هستم و شب ها در رویا روی ماه شان را می بینم . به یاد همه هستم مخصوصا توی کتابفروشی ها بیشتر رفقا را یاد میکنم . راستی یک کتاب جالب خریده ام به نام احمدی نژاد که مدعی است فرماندهی لشکر امام زمان علیه السلام به عهده ایشان است ( قبلا یک کتاب دیده بودم که می گفت شعیب ابن صالح باید علی شمخانی باشد...)

             اما بعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد :

  چرا ( یا چگونه ) لبنانی شدم ؟ 

  سالها برای حرام شدن استعداد ها و وقت ها و جوانی ها حرص خورده ام . سالها به هر که رسیده ام از این دغدغه سخن گفته ام . سالها به آینده و تربیت نیروی انسانی و ... فکر کرده ام . اولینش گفتگو با مقامی بلند پایه در سال ۶۹ و آخرینش حرف زدن با آقای احمدی نژاد یک ماه قبل و آخرش به این نتیجه ها رسیده ام :

 ۱- ....

  ۲- من اشتباه می کنم و این موضوع اینقدر ها هم مهم نیست

  ۳- انگلیس و آمریکا اشتباه می کنند که به فکر آینده و آموزش  هستند . آنها چون امداد غیبی ندارند خوب مجبورند جان بکنند ولی ما خدا و امام زمان و دین و قرآن را توی رودربایستی قرار می دهیم خودشان یک کاریش می کنند...!

 خلاصه دردسرتان ندهم وقتی دیدم زورم به دیگران نمیرسد مثل همه انبیای متواضع ! بار و بندیل خودم را جمع کردم... شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است ؟ یک روزی قرار بود عالم را درست کنم ( مجلات انگلیسی و عربی و ... زمزم و صدف برای بچه های مسلمان ۱۳۷۳ ) بعد رفتم سر بچه های مملکت خودمان ( صندوق سبز کانون و خانه روزنامه نگاران جوان ۱۳۷۴و۷۵) و آخر سر رسیدم به یک شهر ( همشهری محله تهران ۱۳۸۲) و حالا علی مانده و حوضش ...

  خودم هستم و خودم . بعد از سالها فکر کردن به چیزهای مثلا مهم و گنده دارم مثل آدم زندگی می کنم . به درس و مشق بچه ها می رسم. با خانواده ام غذا می خورم . ورزش می کنم و کتاب میخوانم

  چرا تعارف کنم و تظاهر ؟ اینجا که دیگر ایران نیست . بله . خسته هم شده بودم به قول سید حسن نصرالله بزرگ و دوست داشتنی ( که اینجا قیمتش بیشتر معلوم میشود ) در جشن تماشایی پیروزی : تحمل هم حدی دارد . تحمل بی نهایت مال پیامبران است و ما پیغمبر نیستیم ...

  بله من از خیلی چیز ها هم فرار کردم و انکار نمیکنم . من دروغهای بزرگ شنیدم از آدم های بزرگ من نفاق های عجیب دیدم از آدم های مدعی من نامردی های تلخ دیدم از آدم های خیلی ناز و مهربان و دوست داشتنی ! این اواخر همه اش یاد یک هرو یین فروش هم بند میافتم در زندان اوین که نه او مرا می شناخت و نه من او را ولی مردانگی و انسانیتش از خیلی مدعی ها بیشتر بود... مطلق هم فکر نمی کنم . توی همین تهران وجود آسمانی رهبر انقلاب هست توی همین شهر نفس حاج آقا مجتبی تهرانی هست توی این شهر خیلی خیلی بهانه برای نفس کشیدن و تلاش  کردن هست و مگر مومن منتظر میتواند بی انگیزه شود و ببرد و ... اما اگر می خواستم بمانم وقت من به تماشای جمال آقای خامنه ای یا حضور در مسجد جامع یا مطالعه احوال حضرت سید علی قاضی طباطبایی نمی گذشت... نکته اینجاست

 شرایط ظاهری من بد نبود . نمی خواهم پیشنهاد های مطرح شده را ذکر کنم ولی همه موقعیت هایی بود که در مسیر رشد حرفه ای من بسیار بسیار بالا و فوق توقع تلقی می شد اما نکته اینجاست که اگر خودم را خلاص نکرده بودم الان یا باید در همشهری برای انتخابات شوراها فدایی آقای فلان می شدم یا در ایران برای تثبیت موقعیت آقای بهمان جان میکندم...بقیه شرایط هم توفیر چندانی نداشت . راستش هر چه فکر کردم احساس وظیفه و تکلیف شرعی ام نیامد خیلی هم سعی کردم ولی خوب نشد دیگر ... حکما هم می گویند این نشانه سلامت است که احساس تکلیف آدم  خیلی هم همین جوری نیاید...

پست بعدی :

   دیگه چه خبر ؟ و لبنان چه قدر همان شکلی بود که فکر می کردم؟


کلمات کلیدی: