نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

 
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥  
  چه خبر ؟

  این وبلاگ در غربت برای من یک خاصیت تازه پیدا کرده و آن یافتن دوستان و عزیزانی است که مانند یکایک شما برای دیدنشان مشتاق بوده ام از حضرت حجت الاسلام انجوی نژاد که هنوز سعادت زیارت حضرتش را نداشته ام گرفته تا حسین دهباشی که فکر می کردیم با هم همسایه شیطان بزرگ بشویم و قسمت نبود و او تنها ساکن آمریکا شد و... فکر می کنم اگر بتوانم دکتر آهویی را در  اینوراروپا پیدا کنم و دکتر خلجی را در آنور و علیرضا خزعلی و حسین دهباشی هم از امریکا و ... قرار بود وحید وزیری هم برود بلژیک و مثلا اگر مهدی جدی نیا و احمد نجمی و  محمدرضا نوروز پور یا خود شما حتی از تهران بنویسید شاید چیز بدی نشود...

  اما خبر ها پیش شماست ... اینجا هم تلخ و شیرین دارد مثل همه جا و رنگ آسمان باز هم آبی است و البته یکهو زمستان شده بی خبر و باران های بی امان گاهی همه چیز را به هم می ریزد مخصوصا در ضاحیه که همین طوری درب و داغان هست و سیل و...باز بیروت و محله ما خوب است  هفته پیش در عکار ( جنوب لبنان ) سیل یک بچه را کشت

  دوباره در یک کتابفروشی کتابی جدید به نام دکتر احمدی نژاد دیدم ظاهرا بد شانسی خانم فاطمه رجبی بوده که در ایران مردم عادت ندارند این طور کتاب هایی ببینند جالب اینجا بود که پنج کتاب مختلف به نام سید حسن نصرالله در آمده و مشتری هم دارد

  قدری هم سرم به تلویزیون گرم است و برنامه های دینی موفق امثال کارهای شبکه اقرا که با شعار الاعلام الهادف روز بروز متنوع تر می شود و قبلا خیلی توی نخ دکترعمرو خالد بودم و تسلط و اجرایش که دیروز برنامه لمن کان له قلب را دیدم با اجرای خانم حنان قطان .نوعی تفسیر قرآن برای جوانان ...آقای قرائتی را دیده اید ؟ حنانشون...! تماشایی است و اسباب شرمندگی ما مدعیان

                                            یک نکته و شاید درد دل

   فکر می کنم پست مربوط به چرا لبنان را واضح نوشته ام ( دوباره نگاهی بیاندازید) صحبت اصلا شکایت و ناله و فرار نبود بلکه آخر همه حرفها صادقانه از خستگی ها گفته بودم و ...کامنت حمیدرضا داداشی عزیز کمی نگرانم کرد ( در باره کار بزرگ و کم نظیر همشهری محله مفصل خواهم نوشت و اینکه هنوز بیش از هر کاری برایم امیدوارکننده است و منبع ایده و طرح و خلاقیت و ...) اما در باره خودم ناچارشدم به اجبار اینقدربگویم که اگر قرار بود ببرم و فرار کنم هشت سال پیش که جوان تر و بی تحمل تر بودم و شرایط مساعد تر و ...چنین می کردم . هیچکس نمی داند و نخواهد دانست در آن روزها خودی ها چه رفتارهای تلخ کردند و غریبه ها چه وعده های شیرین دادند و... اگر قرار بر گریختن بود همان موقع وقتش بود نه حالا که به حسب ظاهر شرایط بر عکس شده و ... به عنوان یک نمونه و به تناسب ایام به لطف و حسن ظن دوستان اشاره می کنم که گمان می کردند نام بی مقدارم کنار اسم طلایی رئیس پلیس محبوب تهران و بعضی دیگر خاصیتی خواهد داشت و توی فکر ریاست کمیسیون فرهنگی اجتماعی شورای شهر بودندو ... بیشتر بخواهم درد دل کنم بعضی دوستان از سر لطف نصیحت می کنند که حرفهای گنده گنده بزنم و بحث های علمی و ... ( کامنت ها را می خوانید ؟) مثل کسانی که احساس می کردند برای روزنامه بزرگ همشهری افت دارد سردبیرش ستون آخر بنویسدو ...حق داشتند ...خوب من هم عادت دارم ...سال هاست که وقتی تند راه رفته ام توی خیابان یکی جلویم را گرفته که قباحت دارد ...روحانی باید متین باشد ...وقتی کنار بچه ام لب جدول پیاده رو نشسته ام یکی رسیده که شان شما نیست ...روحانی باید ... وقتی قیافه ام را دیده اند یکی در آمده که ریش شما کوتاه است ...روحانی باید... و گمان می کردند نمی فهمم برای بردن در  ؛ بازی ؛ چه باید کرد و نمی دانستند از اول برای بازی کردن نیامده بودم و...

   بگذریم...

                                                 پست بعدی :

    تصمیم گرفتم اگر بشود هر بار یک مطلب جالب از مجلات اینجا  به طور خلاصه ترجمه کنم و برای دفعه بعد مصاحبه جولیا پطرس خواننده ای که متن نامه سید حسن نصرالله به نیروهای مقاومت در ایام جنگ را  به عنوان ترانه جدیدش خوانده و ... یکی هم خانم ریم حیدر که در ماجرایی تماشایی عبای سید حسن نصرالله را هدیه گرفته و بعد از تهدید های مکرر آن را به عنوان اولین عبا در جهان بیمه کرده و ...

   دو مطلب هم از قبل مانده که الان وقت ندارم بعد با هم می نویسم

  


کلمات کلیدی: