نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

جمله معترضه
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥  
اصل مطالبی را که باید می نوشتم فراموش نکرده ام ( ان شا الله اولین فرصت )

   اما یک سوال . یک دغدغه به عنوان یک جمله معترضه :

این روزها که زینب به مناسبت و اقتضای موقعیت از تفاوت شیعه و سنی ( یا به قول خودش سنتی !) می پرسد دو ماجرای تاریخی در ذهنم مرور می شود :

   یکی مربوط به دختر خردسال ابوالاسود دوئلی که در غیاب آن یار وفادار امیرالمومنین ظرف عسل اهدایی معاویه را تحویل گرفته بود و به شوق و اشتهای کودکانه قدری به دهان گذاشته بود و ...و تا پدر برسد و با خبر شود و با عجله به زبان ساده برایش توضیح دهد که معاویه این را داده تا علی را از ما بگیرد  پیش از آن که پدر کوزه عسل را پس بفرستد سراسیمه به حیاط خانه دویده و انگشت در حلق خود کرده بود تا هر چه می تواند از آن زهر عسل نما بیرون بریزد و شعری بسیار زیبا و حماسی سروده بود ( کاش در تهران بودم و برای نقلش به منابع دسترسی داشتم )

   و دیگری ظاهرا مربوط به لحظه اعدام حجر بن عدی و پسر نوجوانش توسط ماموران معاویه وقتی که از او می پرسند اول گردن تو را بزنیم یا پسرت را ( من اگر بودم مثل عموم پدر ها می گفتم اول من ) اما او می گوید اول پسرم ...چون از خودم مطمئنم اما می خواهم به چشم خود ببینم و آسوده خاطر بمیرم که پسرنو جوانم تسلیم  نمی شود و در حالی دنیا را ترک می کند که ولایت علی را در دل و بر زبان دارد ...

   راستی ... در این روزگار آشفته که همه سرگرم وظایف شرعی و تکالیف الهی و تعهدات دینی کوچک و بزرگ و رنگارنگ شده ایم ! چقدر از اصل ماجرا  حقیقت غدیر و امتدادش در عا شورا و انتظار و ریشه اش در بعثت و هجرت به فرزندانمان می آموزیم ؟

 


کلمات کلیدی: