نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

مطالب متاخر
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥  

   اول از دوستان مجله حجره تشکر میکنم و ضمن اظهار شادی از خبر خوش شان برای همگی آرزوی توفیق دارم از آقای خداجویان هم به خاطر شعری که کامنت گذاشتند ممنونم

  بعد هم اینکه خبر تازه قدری هست ولی سرعت اتصال و تحریر من اجازه نوشتن همه اش را نمی دهد و اجمالش اینکه کلاسهای انگلیسی خوب پیش می رود و من هم بالاخره طلسم تردیدم را برای تماس های مطبوعاتی شکستم و برای اولین ملاقات پیش سردبیر الاخبار رفتم استاد جوزف سماحه که روزنامه اش از جهت سر و وضع حرفه ای و توزیع و ... از بقیه قدری جلو تر است و خودش هم خیلی معقول و فهمیده و اصولا توی اوضاع شلوغ و پلوغ فعلی آدم چیز های جالب زیاد می بیند ( از مطلب اخیر خانم غاده السمان نویسنده معروف معاصر تا حمایت بی حد و حصر شارل ایوب مسیحی و روزنامه اش الدیار از آقای نصرالله و مقاومت چیزی مثل روزنامه جمهوری اسلامی خودمان و آقای هاشمی رفسنجانی )

  از دوستان جامعه اسلامی هم عذرخواهی می کنم هنوز وبلاگ هایی را که دیده ام درست تفکیک نکرده ام فکر کنم هر کسی قدری وقت بگذارد کار سختی نیست مخصوصا مصری ها وبلاگهای خوبی دارند

  اما مطالب باقی مانده خودم را تصمیم گرفتم با فاصله ارسال کنم و فعلا بخش اول :

  روز قدس قرار شد برای اولین بار در برنامه های عمومی شرکت کنیم ( چون در ضاحیه ساکن نیستیم از فضای عمومی شیعیان دوریم) پرسان پرسان و بعد از کلی گشتن محل مراسم را پیدا کردیم و به عادت ایران هر چه دنبال جمعیت گشتیم و پرچم و آتش و شعار و پوستر و سر وصدا چیزی ندیدیم تا اینکه معلوم شد دو بار از جلوی محل مراسم گذشته ایم  قصر یونسکو جایی مثل تالار وحدت خودمان یا سالن حجاب کانون و گروه مارش نظامی دم در مشغول نواختن و ملت بی سر و صدا مشغول ورود و تشریفات حزب الله بسیار منظم ... رفتیم نشستیم بی حاج بخشی و وزیر شعار ! ( این هم شد روز قدس ؟) اول سرودهای زیبای مقاومت پخش می شد و بعد آن نوار معروف نامه رزمندگان و جواب آقای نصرالله که صدای نریتورش فوق العاده است و ترکیبش شاهکار و مست کننده و مسحور کننده و بعد قاری قرآن آمد و فضا کمی ایرانی شد و بعد از قرآن پرده کنار رفت و ... چشمتان روز بد نبیند ... جای دکتر محسنیان راد خالی گروه ارکستر سمفونیک نشسته بودند... در روزروشن جلوی چشم خلایق ...تازه  یک قسمت سالن هم پر بود از روحانیان عمامه به سر با جلال و جبروت ... و هر چه هم بگویی دستشان بود از ویولن بگیر تا یک چیز بزرگی که اخوان اینانلو باید می آمدند برای تشخیصش! اول سرود ملی لبنان و آرم حزب الله را زدند و بعد چند کار از سرودهای مقاومت و چقدر زیبا و حماسی و اثر گذار ... حالا من را توی این فضا جو گرفته بود و با دیدن این صحنه و روحیه جوان نوازنده ای که خودش را در شرایط یک مجاهد استشهادی حزب الله می دید ( مانند فیلمبرداران المنار در عملیات نظامی که دقیقا یکی از نیروهای گردان هستند  ولی با دوربین ) رفته بودم توی خیال جوانی که در تهران نوازندگی می کند و حسش اینکه  به شهر نو رفته است وآرام آرام گریه می کردم و توی فکرهای خودم بودم که جمعیت شروع کرد به کف زدن و چند بار که همه کف زدند یکی پیدا شد و طلب صلوات کرد و صدای صلوات بلند شد و هر چیزی به جای خود

   یک شب هم همان ایام ماه مبارک با کلی شوق و ذوق و با دنیایی اشتیاق و دلتنگی رفتیم نمایشگاه ایران شوق برای دیدن یک پرچم ایران شوق برای دیدن یک چهره و لبخند ایرانی شوق برای لحظه ای مکالمه فارسی حتی با یک غرفه دار ناشناس و باید خارج از ایران را تجربه کنی تا معنی این شوق را بفهمی ( ومن در بولونیا نمی فهمیدم هر سال چه چیزی پیرمرد یزدی را از کیلومترها دورتر می کشاند به نمایشگاهی که حد اکثر تویش  دو تا و نصفی غرفه ایرانی بود ) خاصه در لبنان امروز که خیلی ها می میرند برای اسم ایران و عکس امام و ... با این حال و هوا رفتیم و خوب شد با عصبانیت همان موقع چیزی ننوشتم و  ... چقدر ما گیجیم که فکر می کنیم فرهنگ فقط یعنی نمایشگاه کتاب یا سینما و شاید اینجوری حالیمان کرده اند که سرمان گرم باشد به همبن ها و خو دشان اصل کار را بکنند ... درد سرتان ندهم رفتیم نمایشگاه و بیش از همه چیز جنس چینی دیدیم ... انگار یک کار کنتراتی برای تقسیم چند غرفه ارزان بین کاسب های لبنانی  و آنچه دیدیم به اختصار:

 غرفه تسهیلات مهاجرت به کانادا !  

غرفه نوار های نانسی عجرم و راغب علامه و بازی پلی استیشن و ... و دریغ از یک نوار شجریان در تمام نمایشگاه

کتاب های عربی و دریغ از یک جلد کتاب فارسی

 پرچم عراق !

تابلوی نقاشی کاملا برهنه در غر فه هنر های عربی !

عکس رفیق حریری ! ( عکس امام و مقام معظم رهبری راهم دیدیم از پشت شیشه در اتاق تشریفات دم در که بسته بود )

  یک نفر هم که وسط آن همه آدم فارسی حرف می زد چنان با شوق کودکانه بچه ها سرد و بی اعتنا برخورد کرد که همه ذوق زینب از دیدن یک خانم ایرانی( به قول خودش) ماسید و فریادی که زده بود حتی خانم را به اندازه بقیه بازدید کنندگان تحت تاثیر قرار نداد

   خیلی حرف داشتم بنویسم و خیلی یا دداشت هم برداشتم ولی ...

   اما اینکه در ایران چه چیز هایی را قدر نمی دانستم ؟ شما چه فکر می کنید ؟ جوابتان هر چه باشد با جواب من یکی نیست . تا از لطف و رحمت حق سعادت زندگی در ایران عزیز را دارید یک چیزهایی را می بینید و وقتی که به مدد و یاری پروردگار چند صباحی می آیید آن طرف خط چیز هایی را می بینید که تا دیروز اصلا به آن فکر نمی کردید چیزهای گاه بسیار کوچک و به ظاهر بی اهمیت و پیش پا افتاده  .همان حکایت ماهی که در خشک اوفتد و ... بخواهم مثال بزنم هم خیلی شخصی می شود و هم شاید سبب سو ؛ تفاهم اما خلاصه کلام در یک کلمه : همه چیز از سیر تا پیاز ... از خوبی ها و بدی ها ... شاید این هم لطف خدا باشد و چرا شاید؟ قطعا هست برای بهتر دیدن و بیشتر فهمیدن و ... مگر کم نعمتی است همین ؟

 


کلمات کلیدی: