نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

خانم رهگذر ناشناس و ...
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳۸٥  

    فعلا اوضاع اینجا خیلی شلوغ پلوغ است . گاهی سروصدای آمبولانس و تیروتخته و شعار و فریاد از بیرون می آید و گاهی این اعتصاب و اخبار و بیانیه ها آدم را نگران می کند. نمی دانم چه طوری بنویسم ...اگر از مشکلات و سختی های اینجا و جنبه های سلبی و گرفتاریها  بنویسم موجب نگرانی خانواده و نزدیکان می شود و اگر بخواهم فقط جنبه های ایجابی و مثبت را ذکر کنم بعضی ها مثل همیشه می گویند ببین دارد چه حالی می کند و بعضی دیگر هوس می کنند کار و زندگی شان را ول کنند و بیایند در غربت و من هم نمیتوانم توضیح دهم این سفر و برنامه چند ساله ما مثل یک عمل جراحی بود که می دانی درد دارد ولی ناچاری به خاطر بیماری به آن تن بدهی . حالا توی درد بعد از به هوش آمدن نمی دانی چه کنی به طور طبیعی از درد بنالی یا به خاطر راحت شدن از درد خوشحالی کنی ! همیشه این مشکل را داشته ام به خاطر اعتقاد و فرهنگ خودمان همیشه آموخته ایم اظهار رضایت و شکر کنیم و هر کس می پرسد بگوییم همه چیز روبراه است و نتیجه اینکه دیگران می گویند ببین تویشان چه خبر است که بیرونشان این پیداست ! یادم نمی رود همیشه مادرمان میوه های درشت و مرتب را برای مهمان نگه می داشت و بقیه را به ما می داد و مهمان که می آمد با خودش می گفت ببین وقتی این میوه را جلوی ما می گذارند خودشان چه می خورند ! چون قاعده این بود که وقتی در حسابشان صد هزار تومان دارند بگویند میتوانیم ناهار تخم مرغ بخوریم و وقتی یک میلیون دارند از قیمه حرف بزنند و ما اما آموخته بودیم وقتی ناهار نان و پنیر می خوریم ادای کباب خورده ها را در بیاوریم ... بعد ها که بزرگتر شدم خودم کسانی را دیدم که عمدا لباس نا مناسب می پوشند تا توجه کسی را جلب نکنند و می ماندم که چرا هر کسی از راه می رسد توقع دارد من برایش وام جور کنم و مثلا سراغ فلانی نمی رود که... و بعد دقت کردم دیدم دلیلش این است که آن بنده خدا بر عکس من عاقل است و هر کسی از راه می رسد سلام و علیک نکرده شروع می کند به نالیدن از اوضاع کاسبی و چک های برگشتی و ... مثل یک کتابفروشی شلوغ و به هم ریخته که هر دفعه ابلهانه به صاحبش پیشنهاد می کردم مرتبش کند و قفسه ها را تمیز کند و دیوارها را رنگ بزند و ... تا یکبار به زبان آمد که خیلی هم مرتب باشد مالیات طلب می کنند و ... خلاصه هنوز هم نفهمیده ام درستش کدام است ...جالب تر وقتی است که مثلا جایی انعامی می دهی یا کرایه تاکسی راچرب تر حساب می کنی طرف پول را می گیرد و توی جیبش می گذارد و به رفیقش می گوید این آخوند ها هم پول مفت دارند ها ...! و اگر سخت حساب کنی و چیزی اضافه ندهی ابروهایشان در هم می رود که چقدر ناخن خشکند و دست بده ندارند ...

    بگذریم بعد از سخنرانی آخر آقای سید حسن نصرالله موقعیت جریان مقابل خیلی ضعیف بود و داشت همه چیز آماده می شد برای جمع شدن کامل بساط دولت فعلی و همه آماده بودند برای تمام کردن کار به میدان بیایند حتی این سخنرانی بسیاری از اهل سنت را کاملا تحت تاثیر قرار داده بود و حزب الله که داشت لابی های لازم را با دار و دسته سلیمان فرنجیه و میشل عون و نیروهای چپ مسیحی و سنی و ... برای یک حضور هما هنگ و حساب شده انجام می داد و برای اعلام تظاهرات عظیم در ساعات آینده آماده می شد در وضعیت بسیار مقتدری قرار داشت . جریان آمریکایی ناچار شد برای جبران ضعف خود و تحریک احساسات عوام اقدام انتحاری بکند و با ترور وزیر ۳۴ ساله و شاخص کابینه کار خود را به خوبی انجام داد و در نتیجه با سازماندهی بعضی آشوبگران و جوان های احساساتی برای اولین بار به این شکل به سید حسن نصرالله جسارت کردند و حزب الله را عامل سوریه در ترور معرفی نمودندو خواستار خلع سلاحش شدند و ...البته فرمود : و مکروا و مکرالله ... والله خیرالماکرین ...غصه ای از اصل قصه شاید نباشد ولی مساله اینست که ما نگران کار خودمانیم ! شرمنده ... انا رب الابل ... خیالمان از بیت الله راحت است ولی من به یاد پیرمردی افتاده ام که در سفر اول کربلا توی کاروانمان بود . وقتی شب در قصر شیرین گفتند ممکن است مرز باز نشود گریه اش گرفته بود و حالی داشت .من از سنگدلی خودم متاثر بودم و به حال خوشش غبطه می خوردم که خودش با سادگی گفت : راستش من با همه اهل روستا خداحافظی کرده ام و اگر حالا کربلا نرفته برگردم مردم می گویند چون لیاقت نداشته امام حسین قبولش نکرده و خیلی برایم بد می شود ! حالا به قول خدا  بیامرز عمران صلاحی حکایت ماست ... قرار بود برویم انگلیس بمب گذاری های لندن کاسه و کوزه را به هم ریخت بعد هم که قرار شد بیاییم کنار سواحل مدیترانه اسراییل به لبنان حمله کرد حالا هم که بعد از جنک توانسته ایم با کلی دردسر و مصیبت خودمان را به بیروت برسانیم اگر اوضاع این طوری پیش برود و همه چیز به هم بریزد و درگیری ها جدی تر ادامه پیدا کند و... مجبور شویم بند و بساط را جمع کنیم و برگردیم ...شما بگویید خداوکیلی مردم ده نمی گویند بی لیاقت بود؟ شاید مجبور شویم با حامد عزیز( که بالاخره همدیگر را بعد از سالها در بیروت دیدیم ) برویم مالزی یا دبی!

   اما بعد... قرار بود در باره خانم ریم حیدر بنویسم که شنیدم آمده ایران و البته احتمالا عکس هایی که شما از او دیده اید با آنچه کنتراست داستان را معنی دار می کند خیلی متفاوت است به هر حال من مصاحبه همان خانم اروپایی خیابان حمرا را نقل می کنم نه حاج خانم مجاهد و سمبل مقاومت نماز جمعه تهران را ...

   قصه این است که المنار در یکی از روزهای آغازین جنگ یک گفتار کوتاه از یک شهروند ناشناس را پخش کرد که به سرعت تبدیل شد به سمبل مقاومت و اینقدر این گزارش با چهره همان خانم بی حجاب ناشناس پخش شد که دیگر همه مردم او را می شناختند و در کوچه و خیابان او را به هم نشان می دادند و  بعد از دریافت عبای معروف الان چند شبکه تلویزیونی از او برای همکاری دعوت کرده اند و در یک مجله صفحه ثابت دارد( در اولین مطلبش خیلی شاعرانه در باره این عبا نوشته و اینکه این عبا قلم به دست او داده است ... به قول فردوسی پور چه می کند این عبای کرم رنگ )  حالا او این عبا را که تهدید به سرقت شده به عنوان اولین عبای جهان بیمه کرده و به درخواست خرید چند هزار دلاری پاسخ منفی داده و  برای سخنرانی به کشورهای دیگر دعوت می شود و ... به هر حال این مصاحبه این قدر قشنگ بود که دلم نیامد گزارشش را بنویسم و متننش را به خلاصه ترجمه می کنم ...

   زنی که جامعه عربی را تکان داد و مقاومت او را به تنهایی یک زلزله تلقی کرد

   در یک قهوه خانه روزنامه ام را خواندم و به طرف منزل خواهرم براه افتادم. مثل معمول یک گروه تلویزیونی داشت در خیابان حمرا گزارش تهیه میکرد.ناگهان مسوول گروه از آن طرف خیابان مرا صدا زد و گفت حاضرید صحبت کنید ؟ با لبخند به نشانه عذرخواهی پاسخ منفی دادم. او اضافه کرد : هیچ چیزی نمی خواهید به جوانان مقاومت بگویید؟ ... مکث کردم . ناگهان صدایی در درونم فریاد زد چرا .. به آن طرف خیابان رفتم و دوربین روشن شد در آن لحظه موضوع پل دامور به ذهنم آمد اسراییل پل را زده بود و بعضی ناراحت بودند و می گفتند چرا باید کاری کنیم که باعث درگیری شود...هر چه در ذهنم گذشت گفتم: ... من ۴۰ سال دارم و بسیار جنگ و در گیری دیده ام ...چه می خواهم از یک پل وقتی قرار باشد بدون عزت از آن بگذرم ...نه تنها پل فدای این جوان ها بلکه کل وطن فدای اینها... و هنگامی که مصاحبه کننده پرسید با سید حسن چه سخنی دارید ؟ احساس کردم می خواهم بویش را استشمام کنم بر شانه هایش سر بگذارم و چهل سال ذلت و ناکامی را بگریم ... گفتم :عبایش را می خواهم تا تکه تکه برای تبرک بین مردم  تقسیم کنم .می خواهم عرق قامتی را که در سرزمین تسلیم و خواری به مردانگی و عزت و شرافت ایستاده بر سر و رویم بکشم ...

    من از کودکی در ضاحیه بزرگ شده ام و بیچارگی آوارگان جنگ را دیده ام ولی هرگز ارتباطی با حزب الله نداشته ام  اما اگر مقاومت مقاومت حزب الله است من با حزب الله هستم ...مردم می گفتند تو کسی هستی که عبارت فدای سر مقاومت را بر سر زبان ها انداختی

    چند روز بعد من از تلویزیون های مصر و ترکیه و ایتالیا و فرانسه و ... سر در آوردم و می گفتند این زنی است که مزاج(بی غیرتی) عرب ها را عوض کرده است .روز جنایت قانا پیشاپیش تظاهرات مردمی در شبکه الجزیره صحبت کردم .. چند ساعت بعد کسی به موبایلم زنگ زد و گفت من از دفتر سید حسن هستم ایشان به شما سلام می رسانند ما به شما افتخار می کنیم شما در مقاومت و پیروزی آینده با ما شریک هستید من می خواهم به شما خبر دهم آنچه خواسته بودید به شما تقدیم خواهد شد... روزی که مدیر شبکه المنار را دیدم ایشان به من گفت: وقتی موشکهای ما بر سر دشمن می ریخت شما باران عزت و کرامت را بر سر وطن می ریختید 

    سه روز بعد از جنگ دوباره با من تماس گرفتند و یک محل و زمان مشخص را قرار گذاشتند و عبا را به من دادند اولین سوالی که پرسیدم این بود : وقتی اولین بار سید مرا دید چه گفت ؟ آنها گفتند ایشان تبسم کرد و پرسید آیا این خانم را می شناسید ؟ و ما پاسخ دادیم خیر یک رهگذر ناشناس است ایشان گفت پیدایش کنید و بگویید عبا به ایشان تقدیم می شود... این همان عبایی است که سید در مصاحبه  دوم با الجزیره پوشیده بود و این رنگ را عرب ها در مناسبت های مبارک می پوشند ... من جسارت تقاضای دیدار ایشان را نکردم برای من همین بس که روزی و ساعتی در گوشه ای از ذهن و خاطر این انسان بزرگ سهمی داشته ام اما اگر روزی سعادت این دیدار را پیدا کنم آن تنها زمانی است که آرزو دارم مرد باشم تا بتوانم به سویش بشتابم و دستش را بگیرم و ببوسم ...

 

 


کلمات کلیدی: