نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

تعطيلی ( خانه روزنامه نگاران جوان )
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥  

    بالاخره بعد از چند سال بلاتکلیفی و ...خانه رسما تعطیل شد . مثل يك مريض تصادفي كه هشت سال توي كما بو د و اميد بازگشتنش را داشتيم و ...نمی دانم شما چقدر از خانه روزنامه نگاران جوان می دانید .مطمئنم لا اقل اسمش را شنیده اید . تجربه ارزشمندی که حالا حالا ها باید بگذرد تا قیمت و قدرش معلوم شود . خیلی حرف دارم در باره خانه ولی چون خودم کنار خیلی دیگر از دوستان نقشی مختصر در شکل گیری و تاسیس آن داشته ام از نوشتن و گفتن ابا می کنم تا موجب سو  تفاهم نشود .

   نكته معلوم و آشكار اين است كه نسلي از خلال دو سال و نيم فعاليت خانه برآمد و شكل گرفت (در كوران تحولات اجتماعي نيمه دهه هفتاد )كه امروز تقريبا هيچ مركز رسانه اي نيست كه كسي از دوستان و همكاران خانه در آن ديده نشود از سردبير اين روزنامه و آن مجله تا مسوول روابط عمومي اين سازمان يا مجري فلان برنامه تلويزيوني

     تجربه خانه كه مبتني بر مطالعه و حضور كارشناسانه بسياري اساتيد برجسته بود با شعار تو بنويس ما منتشر مي كنيم  و   جايي كه هر نوجواني مي تواند بنويسد كوشيد تا فرصت را براي تمرين و مشق كردن نوجوانان علاقمند به فعاليت رسانه اي فراهم كند و مسير همسو سازی علايق و اشتغال و تحصيل جوانان مستعد را هموار نمايد ... 

   به هر حال بعد از تعطيلي نشريه و دادگاه و قضاياي بعد از آن در سال ۷۷ تلاش هاي بسياري براي مصادره موسسه در ضمن يكي از دستگا ه هاي دولتي صورت گرفت اما ما زير بار نرفتيم .  اگر زماني خاطرات تلخ و فراوان اين  سالها را از ايام زندان همان سال تا تابستان جاري بازگو كنم ( كه تا حالا به خاطر ماجراي تف سربالا اين كار را نكرده ام ! ) معلوم مي شود چقدر بعضي ادعا ها صحت دارد   . آن اوائل  هر چند وقت يكبار يكي از مسوولان تماس مي گرفت و نسبت به قضيه اظهار تاسف ميكرد و وقتي با دلخوشي مي رفتيم ته صحبت ها اين بود كه شما خانه را به ما واگذار كن ما خودت را مي گذاريم  رئيسش ! و من چقدر دلم مي سوخت و احساس تحقير مي كردم از اينكه من با چه  فكرها و اميدهايي مي رفتم و اين بزرگواران در چه فكر ها بودند... و مثلا در یک مورد بعد از اعلام اسامي كانديداهاي رياست جمهوري معلوم ميشد كه آقاي فلان  توي چه فكري بوده و ...(  من به خيال خودم براي مملكت و آينده و جوانان و فرهنگ  و ... به بيست سال و پنجاه سال بعد فكر مي كردم كه امروز فهميده ام اشتباه از من بود كه به جاي چسبيدن به كلاه خودم به حوزه استحفاظي ديگران وارد مي شدم ) بگذريم به هر حال من مثل هميشه مخالف دولتي شدن فعاليت هاي فرهنگي بودم و زير بار نمي رفتم و كسي هم كه نذر نكرده بود مشكل خانه را حل كند . اعضاي هيات امنا هم به ترس از آبرو عاقل تر از من بودند  و.. گذشت تا دولت جديد آمد و زمزمه ها دوباره شروع شد و يواش يواش رسيد به اينجا كه يك روز آقاي وافي به من زنگ زد گفت فلاني  امروز ارشاد بوده ام يكي می گفت از زائري پرهیز كن مشكل مالي دارد و ... !  بعد معلوم شد حرف و حديث درست شده كه فلاني موسسه دولتي را شخصي كرده و دارد سو  استفاده مي كند !  با خودم گفتم محض رضاي خدا دست بردار  بيا مثل بچه آدم كار را  تمام كن  . كساني كه عاقلند و با خبرند مي فهمند چه كساني در اين سال ها چه كرده اند... ولي خوب مشكل اين است كه معمولا  بلند گو دست كساني است كه  نه عاقلند و  نه  مي فهمند  و نه از خدا مي ترسند ...  خلاصه براي اولين بار  مثل بچه آدم بلند شديم  رفتيم  محضر و  اسناد مالي و ... را به نام وزارت ارشاد زديم  (‌با عرض معذرت از أقاي مهاجراني و بورقاني و مسجد جامعي و شهيدي و صحفي و ... كه اين سالها به ادعاي حق و قانون و ... زير بار همين حرفشان نرفته بوديم ) و اعتراف مي كنم كه اين بار  وزارت ارشاد هم خدا پدرش را بيامرزد  صادقانه و روراست اصلا دنبال استفاده از اين موقعيت و  عنوان نبود و فقط ساختمان و ... را مي خواست  لذا همه چيز خيلي راحت تمام شد و اين دفعه كه آمدم ايران ديدم بعد از سالها ساختمان و مجموعه اي كه خاطرات نسلي از جوانان برومند و با ارزش كشور در آن رقم خورده بود شده يك ساختمان اداري و يك بخشش هم انگار همين دفتر ساماندهي به وبلاگ ها و سايت ها و ...

  حالا من چه بگويم . باز دعايشان مي كنم كه كار را يكسره كردند و بعد از سالها بلاتكليفي كل پرونده را جمع كردند و حالا مي دانيم  ديگر چيزي به نام خانه روزنامه نگاران فقط در اسناد آقاي سيد فريد قاسمي و جود دارد و در خاطرات بچه هاي با صفاي خانه ... دلم براي آن يادگارها و نشريه هاي دانش آموزي و ... مي سوزد كه اگر ايران بودم شايد مي توانستم  لا اقل بخشي اش را جمع كنم يا ... به هر حال ...  

   امروز تنها كاري كه از ما بر مي آيد اين است كه فرصتي دوباره براي رشد و تمرين و مشق و تجربه استعدادهاي جوان فراهم كنيم با دست خالي و امكانات اندك شخصي و ... يعني همين مجله ( جديد ) كه نمي دانم تا كجا دوام خواهد آورد . اگرشما كمك كنيد شايد بتوان اين خيال خام را ثابت كرد كه فعاليت هاي فرهنگي نبايد دولتي باشند . تيم اصلي نشريه همان بچه هاي خانه اند و توجه جدي هم به بلاگر ها و روزنامه نگاري الكترونيك است كه البته راهش از كاغذ مي گذرد به گمان من و شماره اولش الان حاصل کار عده ای جوان بعد از چند ماه زحمت پیش روی شماست بی ادعا و ...

    با صراحت و صادقانه و در كمال تواضع و فروتني  از همه كساني كه به نوعي تعلق خاطري هر چند اندك به خانه داشته اند برادرانه  مي خواهم هر گو نه كه مي توانند  به معرفي و فروش اين مجله  كمك كنند و با اطلاع رسانی  خبر انتشارش  يارمان شوند  تا اين نهال نو پا رشد كند و شايد دو باره اگر نه خانه لا اقل  آلونك بچه هاي ايران بشود  و كنار همه بازيهاي سياسي و دعواهاي جناحي و ... كساني كه هنوز به اميدي خود را براي يك حركت سالم فرهنگي سر پا نگهداشته اند بي انگيزه نشوند  . واقعيت اين است كه به طور طبيعي اسباب و علل اميدوار كننده اي براي اين كارها وجود ندارد و دلم نمي خواهد روزي اين تجربه هم به سرنوشت خود خانه دچار شود .

       ديگر اينكه پيشنهاد مي كنم در يك حركت جمعي مثل بازي يلدا  به مناسبت پايان رسمي حيات خانه روزنامه نكاران جوان  همه دوستان كمك كنند هر كسي به نوعي مشاركت كند  بعضي چيزي بنو يسند بعضي  و بلاگي راه بياندازند   بعضي خاطره اي نقل كنند  شايد كسي هم پيدا شود و كل نوشته ها را جمع كند و. .. تا ببینیم چه کسی مرد  این میدان  می شود دوستان قدیم  را بعد از سالها جمع کند و ... به هر حال یادش به خیر ... یکی بود  ... یکی نبود ...خانه ای بود ...

                                        خانه روزنامه نگاران جوان

                                               تولد : ۱۳۷۵

                                             مرگ :   ۱۳۸۵


کلمات کلیدی: