نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

محرمانه مستقيم و نصرالله در نمايشگاه کتاب تهران
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٦  

   ۱-  کتاب محرمانه مستقیم  بعد از مدتها چاپ شد با جلدی که حتی چاپ چهار رنگ هم ندارد و مجموعه ای از مقالات که بعضا خواندنی ترند و  در میان آنها مطالبی هست خیلی صریح و جدی که مطمئن نبودم ارشاد مجوزش را بدهد و از جمله:

     آیا مردم هنوز به روحانیت اعتماد دارند ؟

     مغزها فرار نکنند چه کنند ؟

     چرا نماز جمعه شلوغ نمی شود ؟

     خطر تریبون پیش روی رئیس قوه قضائیه  و ...

   و کتاب نصرالله هم قرار بوده به نمایشگاه کتاب برسد که نمی دانم چه شده و البته سه کتاب هم از قبل دست ناشران محترم و گرفتار و ... تهران داشته ام که نه به سرنوشت کتاب فکر می کنند و نه اهمیتی می دهند که زندگی نویسنده با همین خرده کاری ها می گذرد !

   ۲-  یک شعر هم خواندم از مادری که دختر کوچکش زینب در حمله جنگنده های اسراییلی به بیروت کشته شده و مادر این شعر  سوزناک را روز دفن کودکش نوشته است . بخشی از شعر چنین است :

   چه کسی گفته است روح را به خاک نمی سپارند ؟

   من خودم روحم را تا آن قبر کوچک تشییع کردم

  خلاصه عمر و زیباترین روزهایم را آنجا گذاشتم

  رویا های آینده ام را به خاک سپردم

  جسمی تازه و کوچک را در خاک گذاشتم و نشستم  به تماشا کردنش ...

  با نگاه های اندوهبار به او خیره شدم ...

  شاید دوباره مثل همیشه بیدار شود و صدایم بزند 

  زینبم را در خاک گذاشتم و از درد و غم می سوختم

  عمر خود را بی آنکه بفهمم به خاک سپردم  .. .

 

 

 

 


کلمات کلیدی: