نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

يک سال دیگر هم گذشت !
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٢  
باز هم 9 خرداد رسید . روزی که برای من بیش از آنکه جشن گرفتن داشته باشد نگران کننده
است. سالروز تولدم. همسرم شاد و خندان کادویش را می آورد و دختر کوچک و پسرم که بهانه ای برای خوشحالی پیدا کرده اند سر ذوق هستند اما من ...
نمی خواهم زیبایی زندگی را نبینم . کدام انسان مومن و در نتیجه عاقلی است که نعمتی به بزرگی حیات را قدر نداند و خدا را به خاطر بزرگترین و زیبا ترین رویداد هستی یعنی تولد شکر نکند ؟
به تولد فکر می کنم . به انسان . به عظمت هستی . به گشوده شدن چشمی که در برابر خود
بزرگترین لطفهای خداوند را دیده است و می فهمم که اگر این نعمت نبود و موجودی با این مشخصات قدم در دنیا نمی گذاشت چه عظمت های بیکرانه ای را نمی دید و نمی شنید
و نمی شناخت .
اما این موجود . این مسافر آشفته و غریب . این گمشده درمانده قرار بود الان کجا باشد
و نیست ؟
این را جز من چه کسی میداند و میفهمد؟
در میان خوشی و نشاط ناگهان انبوهی از واهمه ها و نگرانی ها بر سر دلم آوار می شود .
سراسیمه به دنبال کفشهایم میگردم . کسی انگار صدایم می زند...
و هر خرداد این دلشوره این ترس این آشفتگی یکسالسنگین تر می شود .
...بگذریم.
میخواستم در باره عکسهای بزرگ آقای هاشمی شاهرودی و سفرهای مکررش و حرف و حدیث های مردم هم بنویسم که ترسیدم باز پرشین بلاگ هک بشود و متن وبلاگ من
قیافه مضحک قبلی را پیدا کند !






کلمات کلیدی: