نمایندگی مجاز

قدم کلیک‌هایتان بر چشم

لطفا به پدرم رای ندهید!
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦  

                                               شاید باورکردنش سخت باشد 

 آنچه در باره ی انتخابات نوشته بودم از سر نگرانی بود به عنوان یک ایرانی نه بیشتر. نمی گویم احساس تکلیف و فکر هم نمی کنم که چیز عجیبی با نوشتن آن یادداشت در عالم تغییر کرده یا ... بلکه معتقدم باید گفت الا وقتی مصالح و ملاحظاتی باشد مانند آنچه در مساله برخورد نیروی انتظامی با حجاب پیش آمد .می دیدم بزرگترین خطا و ضربه ی اجتماعی بعد از انقلاب دارد شکل می گیرد و اتفاق نظر عمومی هم در میان همه قشر ها بر نادرستی آن وجود دارد اما ... نه تنها به همان دلیل که بعضی سکوت کردند بلکه به خاطر دوری از ایران و عدم اطلاع دقیق من نیز ناچار بودم سکوت کنم که می دانستم این نوشتن ها نتیجه ای ندارد جز شبهه اینکه آخرت انسان را هم به خاطر بی احتیاطی نسبت به نظام اسلامی در خطر قرار دهد و هنوز بر خلاف برخی دوستانم به این نتیجه نرسیده ام که خداوند ازمن مقابله با انحرافات و ... را در این سطح مطالبه می کند و به هر حال انا رب الابل و ... من در حد سواد ناچیز و توان اندک و مسئولیت محدود خود می نویسم و بس .   دیگر اینکه علیرغم همه زخم ها و آزردگی ها ونگرانی هایی که روز به روز بیشتر می شود مخصوصا برای جماعتی که هم می فهمند و می بینند و هم نمی توانند مثل بعضی بگویند گور پدرش ! یا به درک! چون پای آرمان های بزرگ تاریخ اسلام  در میان است چون داستان خون هزاران شهید است چون قصه نفس های منقطع جانبازی است که بعد از بیست و پنج سال هنوز نتوانسته با بچه اش حرف بزند چون ماجرای میلیونها مسلمانی است که در گوشه و کنار دنیا از افتضاحات این مسئول درجه دو و پنج یا آن برنامه تلویزیون و آن شعبه دادگاه و...خبر ندارند و همه را امام خمینی والسید القائد الامام الخامنه ای و... می بینند  .چون یک چیزی گفته ایم و راه برگشت نداریم و...پس درد و داغمان بیشتر است و کارمان سخت تر چون نسل ما هم باید پای ادعای نسل قبل بایستد و هم باید گند کاری های بعضی از آنان را تحمل کند و جبران نماید و ...اما با همه این احوال هرگز نا امید نیستم و آینده را تاریک نمی بینم و حتی در همین آشفته بازار مجلس که جلوه گاه بسیاری از مسائل پشت پرده و واقعیت های نظام ونمونه کوچک شده ی کل داستان است باز اینجا و آنجا می شود نمونه هایی پیدا کرد از سلامت و صداقت و صلاح  که البته طبیعتا این نمونه ها به اقتضای همان خصوصیات خود را فریاد نمی کنند مثل صف نانوایی یا شام مجلس عروسی که معمولا هر  چه بی ملاحظه تر  و بی ادب تر و دون پایه تر رفتار کنی زودتر می رسی و هرچه معقول تر وبا فرهنگ تر و با ادب تر و... سرت بیشتر بی کلاه می ماند و البته چنین کسی در پی کلاهی نبوده پس بی سر و صدا و گاه بی آنکه حتی صاحب مجلس بفهمد شام نخورده از مجلس می رود و چه بسا بیشتر هم از صاحب مجلس تشکر می کند و...!   نمی دانم اوضاع در ایران چگونه است و با این فاصله و تنها با اتکا به اخبار پراکنده اینترنتی هم نمی توانم قضاوت دقیقی داشته باشم . اگر ملاحظه نسبت خود با پدرم را نداشتم فقط آنچه از ایشان می دانم برای ایمان به آینده و امیدواری کافی بود اما هر چه فکر می کنم می بینم  کلماتی که می نویسم ممکن است بهانه بشود برای بعضی چنانکه هنگام دستگیری من و ماجرای نشریه خانه در سال 77 روزنامه ای در بندرعباس تیتر صفحه اولش را بزرگ زده بود : زائری به زندان رفت ! بعدها این روزنامه را دیدم و بعدها فهمیدم آن روزها ایشان چون دیگر نزدیکان در معرض چه اهانت ها و رفتارهای زشت و حرف و  حدیث هایی قرار داشته اند و در همان حال در ایام بازداشت من و پیش و پس از آن مثل تمام این سالها چگونه همه حرف ها و انتقاد ها و درد دل ها و گلایه ها و فریاد هایم را شنیده اند و معمولا تایید کرده اند و پای خطاهایم ایستاده اند چنانکه وقتی برادر کوچکترم بر خلاف جو مذهبی خانواده و محیط مذهبی تر! مدرسه راه  موسیقی حرفه ای را انتخاب کرد ایشان یک تنه کنار او ماندند  و کمکش کردند و ...     الآن حدود هفت هشت ماه است پدرم را ندیده ام و من که بیش از نیاز عاطفی و روحی به شارز فکری و حمایت اعتقادی او نیاز داشتم وقتی در سفر بسیار کوتاه ماه گذشته به تهران تلفنی اجازه خواستم که چند ساعته برای دیدنشان بروم بندرعباس گفتند : دلیلی ندارد بیایی  ایام انتخابات است و آمدنت را به حساب فعالیت برای من می گذارند  و شب دوباره زنگ زدند که مطمئن شوند نمی روم ! در حالیکه می دیدم دیگر کاندیدا ها در هر دوره حتی دوستان دور و نزدیکان دورتر را با چه حاشیه هایی اتوبوس اتوبوس و هواپیما هواپیما می برند و فامیلی برای این تکلیف الهی جان فشانی می کنند اما در تمام این سالها و اقلا چهار دوره پیاپی نمایندگی شان در مجلس هرگز به یاد ندارم نه من و نه برادران دیگرم حتی لحظه ای در بندرعباس که شهرمان بود و به خاطرات کودکی مان پیوند داشت رفته باشیم .ایشان می گفت : من وظیفه دارم برای انتخابات ثبت نام کنم و نه بیش از این ... دیگران هم هر چه وظیفه خود می دانند عمل کنند ! حتی هیچ کس به من خبر ندهد که فلانی چقدر هزینه کرده و بهمانی چقدر به تصور اینکه بعد از این توقعی و ... لذا در ایام تبلیغات گاهی بیشتر به نفع کاندیدای دیگری سخنرانی می کرد که او را هم شایسته می دانست و بالعکس و رفتار ایشان بعد از انتخابات   هم با همه یک جور بود . حالا کسی بود که در ایام انتخابات مثلا میلیونها هزینه کرده بود و دیگری هم که بیشترین ناسزاها را گفته بود .دوباره زائری همان بود و ...  برای همین می گفت در طول چهار دوره  نمایندگی 1250 ریال خرج کرده ام ! آن هم یکبار از ستاد بیرون میرفتم که دیدم چسب نواری لازم دارند موقع برگشت یک چسب خریدم و برایشان آوردم ! لذا در طول این سالها با حقوق نمایندگی زندگی کرد که بر خلاف شایعات و دروغ های متعارف بسیار کمتر از تصور مردم بود و بعد از آن هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش و کاش می توانستم بیشتر بنویسم که چه طور وقتی بعد از ده سال اجاره نشینی در تهران و سالی یکبار اثاث کشی خواست خانه بخرد به قرض و قوله افتاد در همان حال که می دانستم بعضی دیگر از همکاران و دوستان ایشان که ملاحظات و احتیاط های ایشان را ندارند چه می کنند و... یادم نمی رود یک سال زمستان از سهمیه فروشگاه مجلس یک اورکت خرید تا صبح ها که برای خرید نان می رود بپوشد اما بعد از یک روز دیگر آن را ندیدیم و وقتی پیله کردیم و سراغش را گرفتیم گفتند : چون آن را برای فروش به کارمندان آورده بودند گفته ام شاید سهمیه کسی را من استفاده کنم  و حق کسی باشد و بعد ها که دیدند تعداد زیادی مانده و به اندازه همه هست آن را پس گرفتند .از این نمونه رفتار ها در بندرعباس و فرودگاه و میان مردم بیشتر رخ می داد که ما نمی فهمیدیم مثل کاری که برای حل بدهی  یک نفر ناشناس کرده بودند و بعد اتفاقی او کارمند روزنامه از کار درآمد و ما مطلع شدیم  یا حرفی که یکی از معاونان ایشان زمان استانداری می زد که حاج آقای شما  پدر ما رادر آورده چون وقتی او در این گرمای بندر سوار پیکان می شود ما دیگر نمی توانیم ماشین کولر دار سوار شویم  و وقتی در اتاقش به روی همه باز است ما نمی توانیم کسی را پشت در نگهداریم و... گاهی فکر می کنم کاش بیشتر فرصت حضور در بندرعباس را پیدا می کردم و بیشتر می شنیدم و ... چون ایشان نه تنها کم حرف می زند بلکه هر چه به خودشان مربوط  می شود یا نقل نمی کنند یا اگر مثل همین خاطرات پراکنده و تک و توک عکس و سند و ... چیزی به دست من میرسد اعتنا نمی کنند و... باید خودم گاهی چیزی بشنوم  مثل یکبار که  برای یک سخنرانی به بندرعباس دعوت شده بودم و بعد از صحبت یک پیرمرد جلو آمد و گفت من شاگرد پدر بزرگ شما بودم ( مرحوم  حاج  محمد  که در اداره فرهنگ معلم قرآن و شرعیات بود ) و می خواهم خاطره ای نقل کنم : یک روز یکی از بچه ها به مدرسه نیامد و بعد که حاجی پی گیری کرد معلوم شد به خاطر بی لباسی به مدرسه نیامده او را با خود به بازار برده و برایش لباس خریده بود و... بعد یادم آمد که مادربزرگم می گفت بارها می شد ایشان بدون کت به خانه برگشته و می فهمیدند در میان راه لباس خود را به فقیری برهنه داده است و.    خاطرات پراکنده پیش چشمم می گذرند نمی دانم بنویسم یا نه  ونمی دانم آیا کسی به پدرم خبر می دهد که فلانی از تو تعریف کرده تا ایشان زنگ بزند و بگوید مطلب وبلاگت را بردار مثل یک دفعه که در جمعی از دوستان در باره ایشان چیز هایی گفته بودم و خبر به ایشان رسیده بود و  اعتراض کرد  و گله و...خاطرات پیش چشمانم می گذرند  : از وقتی که به تهران آمدیم و پدر مشاور شهید رجایی بود و ناهارشان  در دفتر وزیر نان و ماست یا نان و حلوا ارده و ایامی که نام او در لیست ترور منافقین بود و هیچ وقت حتی زمانی که در بندر او را  گروگان گرفتند و به خانه حمله کردند و چه در تهران که تا پشت در خانه آمدند و توی حیاط نارنجک انداختند و ...حتی  به محافظ داشتن و تشریفات راضی نشد چه رسد به بنز و ماشین ضد گلوله و بیشتر مرکبش دوچرخه ای بود که آخرش هم کار دستش داد و یکی از همان ماشین های تشریفاتی !او را با دوچرخه اش مورد اصابت قرار داد و اکنون سالهاست که از درد شدید زانو رنج می برد و...تا  دوره اول مجلس که شهید باهنر و شهید چمران و ... اسطوره های من بودند در عالم کودکی و تمام آرزویم اینکه بتوانم به مجلس بروم و گوشه و کناری شهید باهنر را ببینم یا به آقای هاشمی سلام کنم و ... و در آن دوره ها که مجلس تاریخی ترین دوره هایش را داشت و نمایندگانش از آیت الله خامنه ای تا ... و اپوزیسیونش کسانی در قواره مرحوم بازرگان و ... و حتی در همان هنگام اعتدال و منطق پدرم را به یاد می آورم که در یکی از جلسات چون آقایان ... و .... به سوی جایگاه هجوم آوردند برای زدن آقای صباغیان با اینکه موضع سیاسی پدرم معلوم بود پیش از دیگران جلوی تریبون ایستاد و کتک ها را به جای صباغیان خورد و زمانی که در دادگاه نشریه خانه کنار دکتر ابراهیم یزدی قرار داشتم دیدم هنوز آن خاطره را علیرغم اختلاف سیاسی به نیکی تحسین می کند.این اعتدال از آغاز در ایشان  بود حتی زمانی که به اقتضای جو اول انقلاب مبل ها و  موکت های اداره آموزش و پرورش را جمع کرده بودند که طاغوتی است و تجملاتی ایشان دستور داده بود همه را برگردانند و سر جایشان بگذارند به این حجت که طاغوت در رفتار و اندیشه است نه در این مصداق های کوچک بیرونی و ... وبعد هم هر چه  انقلابیهای تازه به دوران رسیده او را برای انتشار اسامی ساواکی ها و مثل بقیه افشاگری تحت فشار گذاشته بودند به هیچ وجه زیر بار نرفته بود در حالیکه شاید کمتر کسی در منطقه به اندازه ی او و یارانش با حکومت طاغوت مبارزه می کرد ..     این اعتدال در اندیشه اش بود . در عمرم علوی تر از او ندیدم با اینکه هرگز ناسزا به خلفا نگفت و در مجلس عید عمر شرکت نکرد و ما را از این انحرافات بر حذر می داشت و در عمرم عمیق تر از او در اندیشه های شیعی ندیدم و نشنیدم کسی نهج البلاغه را چون او بخواند  چنان که گویی پس از قرنها این کلمات امروز صادر شده اند  با اینکه  به طبیعت زندگی بندرعباس  در میان خانواده ی خودمان از اهل سنت داشتیم و یکبار به یاد ندارم ایشان در باره رابطه ما با عمه مان اشاره ای داده باشد یا تذکری یا محدودیتی بلکه شاید تا سالها نمی دانستیم که مثلا ... و الآن به یاد می آورم برخورد روحانیون بزرگ اهل سنت را با ایشان در قشم یا ... این است که بسیاری از اهل سنت بندرعباس  سالهاست می گویند ما اعتمادی که به زائری شیعه داریم بیشتر است تا ... سنی !   با اینکه روحانی و معمم نیست ارادت و احترام او به بزرگان دین را در کمتر کسی دیده ام و تعبیر مرحوم آیت الله بها الدینی را حاضران در آن ملاقات بیاد دارند .خودم در جلسه ی  ایشان و حضرت آیت الله حسن زاده آملی حاضر بودم و نیز ملاقات شان با مرحوم آیت الله مشکینی را به یاد دارم و برخورد مقام معظم رهبری را با ایشان دیده ام . جالب تر از همه داستان جلسه معروف سیاسی با آیت الله منتظری است که علیرغم مخالفت جدی با موضع ایشان طوری برخورد کرده بودند که به اعتراف حاضران آیت الله منتظری توقف کرده و در برابر ادب و منطق  ایشان به سکوت وادار شده بود .   با اینکه حکم اعدام او را پرویز ثابتی معروف شخصا امضا کرده بود و اگر انقلاب نمی شد قطعا ایشان زنده نمی ماند بعد از انقلاب نه تنها مامور نفوذی ساواک که عامل صدور این حکم بود را به خاطر زن و بچه اش بخشیدند بلکه با بقیه صاحبان حق تماس می گرفتند و برای تخفیف مجازات او وساطت می کردند !   از زمانی که به یاد دارم در هیچ موضوعی به اندازه توجه به مردم  حساس نبوده است . زمانی که قرار بود من به عنوان پسر بزرگ خانواده داماد شوم  نه تنها به سیاق متعارف سیاسیون به خواستگاری دختر وزیر نرفت بلکه وقتی  برای توزیع کارت های عروسی صحبت می کردیم به طور طبیعی تصور می کردم بسیاری از بزرگان و مسئولان را دعوت خواهیم کرد  و من به این فکر می کردم که فلانی خواهد آمد و چه خواهیم کرد و چه مجلسی بشود و... که حاج آقا گفت : من هیچ کس از مسئولین را دعوت نخواهم کرد .به مردم و تحسین این و آن فکر نکن ببین خدا دوست دارد در مجلس عروسی ات چه کسانی باشند  ؟ این شد که علاوه بر بستگان ما و  سادات محترم خانواده ی بزرگوار همسرم  فقط از مسئولان مرحوم سید زاده در مجلس حاضر شد چون همسایه بودیم و رفت وامد داشتیم در عوض چند نفر از کارمندان بسیار عادی مجلس و یکی از کارگران محل و ... در گوشه و کنار مجلس نشسته بودند و کسی که پدرم بیش از همه از دیدنش شاد شد و بارها این موضوع را یاد آوری کرد پدر عزیز دو شهید بود که از یک منطقه بسیار محروم تهران به ما ملحق شد. اینگونه است که هنوز کارمندان و کارگران  قدیمی مجلس به ایشان ارادتی عاشقانه دارند و سالهای کارپردازی او در هیئت رئیسه مجلس را تکرار نشدنی می دانند و  او هم هنوز هم آنان را که می بیند انگار یکی از نمایندگان  یا وزرا را دیده است .    این است که بزرگترین درس اخلاقی اش برای  ما احترام به شخصیت دیگران بود حتی دیگرانی که ممکن است از نظر ما ظاهر مطلوبی نداشته باشند و با تحذیر از قشری بودن و ظاهر نگری تاکید داشت  مردم را بندگان خدا بدانیم و آنان را هر که هستند عزیز بداریم .او حتی از توهین به اموال و املاک دیگران بر حذر می داشت چه رسد به شخصیت و آبروی افراد .یادم هست یکبار با من برای خرید شلوار آمده بودند فروشنده یک شلوار جین را روی میز گذاشت من در واکنشی ناخواسته و با رفتاری از سر خودپسندی آن را پس زدم  بعد که بیرون آمدیم پدرم به شدت مرا عتاب کرد و فرمود : تو حق داری شلوار را نپسندی و انتخاب نکنی اما حق نداری به کالا و جنسی که صاحب مغازه به تو عرضه می کند توهین کنی چون در واقع تو داری به او اهانت می کنی !   در طول سالها نمایندگی ایشان و بعد از آن استانداری شان ما هیچ وقت به کیش نرفتیم و یکبار دیگر خجالت را گذاشتم کنار و گفتم حالا کیش را بی خیال آیا زن من حق ندارد با من یک سر به قشم برود؟ نا سلامتی پدر زنش استاندار است  و سالها نماینده این جزایر بوده ! بالاخره حاج آقا ما را دعوت کرد و رفتیم بندر و دیدیم  چگونه زندگی میکند . مثل یک مسافر همه زندگی اش یک تخت و یک جلد قرآن و مفاتیح و چند جلد کتاب و یک تلویزیون و چند تکه ظرف و روزی یک وعده غذا که کارمندان استانداری می خوردند و همه اعتراف می کردند که چیزی بیش از اتاق نگهبان استانداری نیست . خلاصه رفتیم قشم با یک قایق و بی سر وصدا که گویا فرماندار قشم خبر دار شد وماشین فرستاد و همراه و تحویل گرفت و موقع برگشتن دو تا جعبه  هدیه همراهمان کرد و ما خوشحال که اگر چیزی نخریده ایم دست خالی نیستیم و وقتی برگشتیم طرف های عصر حاج آقا هم از راه رسید و دید داریم کاغذ کادوی جعبه اول را باز می کنیم که یک رادیو ضبط کوچک بود . هنوز دومی را باز نکرده بودیم که حاج آقا پرسید  چرا خرید هایتان را کادو کرده اید ؟ گفتم اینها را فرماندار قشم محبت کرده ... پرسید: محبت کرده ؟ به چه حساب ؟ از جیب خودش ؟که با شما حساب و کتابی ندارد ! یا از حساب فرمانداری ؟ که به شما سهمی نمی رسد ... و نگذاشت جعبه دوم را باز کنیم .سفت و محکم ایستاد که همان موقع قایق بیاید و دو جعبه را همان طور که بود با پیغامی تند به فرماندار برگردانند! بعد شنیدم که یکبار یک فرماندار نامه اداری را با القاب و اوصاف شروع کرده که سرور کذا و حضرت چنان و روحی فداه و ... ایشان نامه را برگردانده که عنوان رسمی من استاندار هرمزگان است نه بیشتر این دفعه اگر خواستی این طور نامه بنویسی استعفایت را هم ضمیمه اش کن!      یکبار کنارشان نشسته بودم و زنگ زدم به جایی شاید مثلا تاکسی تلفنی و در گفتگو با طرف مقابل گفتم بله قربان ... گوشی را که گذاشتم شروع کردند به توبیخ که این چه ادبیاتی است ؟ این همه خون شهدا و انقلاب و ... همه برای این بوده که کسی به کسی قربان نگوید !    مدتی این اواخر در دانشگاه درس می دادند. اخلاق و معارف و بعد یکباره رها کردند وقتی پرسیدیم چرا گفتند اگر بخواهم به پرسشهای دانشجویان جواب درست بدهم نمی شود و اگر بخواهم فرمایشی و تعارفی جواب دهم دل خودم راضی نیست !         از هیچ چیز به اندازه نفاق و دورویی  و ریاکاری و دین فروشی نفرت نداشته اند .فراموش نمی کنم یکبار که بسیار عصبانی و آشفته بودند و بعد معلوم  شد یکی از مسئولین را جایی  دیده اند که مثلا همیشه با پیرهن یقه آخوندی و انگشتر عقیق و تسبیح و... و در آن حالت رشته تسبیحش به خاطر مشغول بودن دستش گسسته بوده و ...! حرص می خوردند که چرا فضا طوری است که  هر کسی همان طور نمی نماید که هست و ...          چقدر برای توسعه استان هرمزگان و شهر بندر عباس ایده ها ی بزرگ داشتند برای اشتغال جوانان برای جهانگردی و جذابیت های توریستی برای مشکلات زنان و دختران که به دلیل شرایط اجتماعی بندر وضع خاصی دارند برای ... و .... که البته این د غدغه های بومی طبیعتا برای تیم های اصفهانی و کرمانی دولت انگیزه ای ایجاد نمی کرد و گاهی کار شکنی های عجیب و غریبی حتی جلوی مطرح شدنش را می گرفت و وقتی می گفتم خوب همین را به مردم بگویید! جواب می دادند : تف سر بالاست .برای تبرئه خودم دولت و نظام و یک مسئول کشور را خراب کنم ؟        در طول زندگی ندیده ام سر سوزنی تعارف داشته باشند یا ملاحظه روابط را بکنند و همین بارها باعث آزردگی شدید بعضی از بستگان شده است . یادم هست یکبار نماز من دیر شد یا بی توجهی کردم مرا صدا کردند و گفتند فکر نکنی چون پسر من هستی خیلی خاطرت را می خواهم ! عزت و احترام تو در این خانه به ایمان و صلاح توست والا بچه های مسجد محل بیش از تو برایم قیمت دارند و تو با آدم های توی خیابان سر سوزنی برایم فرق نداری ! فکر می کنید با این وضع وقتی یک نفر با من صحبت کرد که فلان تعداد خودروی وارداتی در گمرک بندرعباس مانده وما بابت هر روز تاخیر فلان قدر ضرر می دهیم تو با پدرت صحبت کن و اگر درستش کنی سهم تو و برادرهایت محفوظ است ! من چه جوابی به طرف داده ام  ؟      یکبار که مادرم دل را به دریا زد با پدرم در باره سربازی برادرم گفتگو کرد که شما همیشه با خلاف حق  و قانون مشکل دارید باشد ... اما الآن نماینده فلان شهر و نماینده بهمان شهر و فلانی و بهمانی همه بچه هایشان را به عنوان سهمیه راننده و محافظ خود معرفی کرده اند و اصلا هم خلاف قانون نیست ...شما لا اقل این کار را بکن که ناگهان دیدیم پدر عصبانی شد که آیا شما تضمین می کنید اگر پسر من به سربازی نرود و یک نفر دیگر را به جای او مثلا به زاهدان بفرستند در طول خدمت آن بنده خدا خون از دماغش نیاید ؟ اگر اتفاقی افتاد و در واقع بچه ای دیگر به جای بچه من که در تهران آسوده در درگیری با اشرار کشته شد شما فردای قیامت جواب می دهی ؟  به خدا قسم من راضی هستم بچه من به سربازی رود و در خدمت تیر بخورد و به شهادت برسد و بعد با دست خودم او را در قبر بگذارم اما کاری را نکنم که از یک پدر دیگر در یک گوشه کشور بر نمی آید !     راستش حرف حرف می آورد و بسیاری از خاطرات هم امروزه برای مردم باور کردنی نیست .  لحظه هایی که برای بحث قوه قضائیه و نیروی انتظامی در مجلس ایشان به صورت ناشناس و به عنوان یک شهروند به اداره آگاهی رفته بود و کلی از ماموران کتک خورده بود و کنار دستگیر شدگان نوجوان نشسته و از حال و روزشان پرسیده بود و در دادگاه ها سر می کشید وبعد در خلوت شبانه یا در منزل وقت تنهایی اش برای مظلومیت بیچاره ای که در شهری دور پارتی نداشت و پرونده اش در دادگاه گیر کرده بود زار زار اشک می ریخت  !          اینها نسلی هستند که دارند منقرض می شوند  . چه کسی دیگر این ها را باور می کند ؟بعضی چیزها را اگر الآن بنویسم حمل بر ستایش پسری از پدر می کنید که عیب هم نیست و به تعبیر سید رضی در مقدمه نهج و استشهادش اولئک آبائی ...  اما

     حالا او که کار سیاسی را بوسیده و به مهدیه وفعالیت مذهبی اش برگشته بود دوباره بعد از سالها اشتغال به عبادت و مطالعه  گرفتار  انتخا بات شده و اصرار و التماس مادر و بچه ها  در برابر فشار و تقاضای دوستان بندری بی حاصل مانده ... اگر دستم می رسید و می توانستم با مردم بندرعباس حرف بزنم خواهش می کردم به او رای  ندهند! می گفتم امثال او مال این دوره و زمانه نیستند  . امثال او را فقط باید برای موزه و تاریخ نگهداشت . می گفتم لطفا بروید و بگردید کسی را پیدا کنید که قواعد بازی را بلد باشد نه کسی که سی سال است حرفش یک کلمه عوض نشده بروید کسی را پیدا کنید که ملاحظه این مسئول و آن رئیس را بکند و ... نه کسی که نطق های قبل از دستورش تن وزیر را بلرزاند و نوارش دست به دست  بگردد  اما وقتی به یک پیرمرد رفتگر شهرداری می رسد دلش می لرزد و دست و پایش سست می شود . می گفتم بگردید کسی را پیدا کنید که بلد باشد بدون فدا کردن زندگی و زن وبچه اش به مصاحبه و عکس گرفتن و سفر رفتن و ریاست برسد. این روزها  مادرم سخت بیمار است و دیگر توان و رمق گذشته را ندارد .این روزها ما که زورمان به دوستان بندری پدر نرسیده است فقط می توانیم دعا کنیم مثل خودشان که چند وقت پیش گفتند اگر به اصرار دوستان پاسخ منفی بدهم ممکن است در یک وظیفه  قصور کرده باشم اما حالا که نام نویسی کرده ام از خدا می خواهم رای نیاورم که نه مرتکب کوتاهی شوم و نه گرفتار این مسئولیت ! حالا ما فقط دعا می کنیم که پدرم دوباره بتواند با اندکی آرامش به زندگی متواضعانه و بیماری سخت مادرم برسد . شما هم دعا کنید لطفا


کلمات کلیدی: