جمله معترضه

اصل مطالبی را که باید می نوشتم فراموش نکرده ام ( ان شا الله اولین فرصت )

   اما یک سوال . یک دغدغه به عنوان یک جمله معترضه :

این روزها که زینب به مناسبت و اقتضای موقعیت از تفاوت شیعه و سنی ( یا به قول خودش سنتی !) می پرسد دو ماجرای تاریخی در ذهنم مرور می شود :

   یکی مربوط به دختر خردسال ابوالاسود دوئلی که در غیاب آن یار وفادار امیرالمومنین ظرف عسل اهدایی معاویه را تحویل گرفته بود و به شوق و اشتهای کودکانه قدری به دهان گذاشته بود و ...و تا پدر برسد و با خبر شود و با عجله به زبان ساده برایش توضیح دهد که معاویه این را داده تا علی را از ما بگیرد  پیش از آن که پدر کوزه عسل را پس بفرستد سراسیمه به حیاط خانه دویده و انگشت در حلق خود کرده بود تا هر چه می تواند از آن زهر عسل نما بیرون بریزد و شعری بسیار زیبا و حماسی سروده بود ( کاش در تهران بودم و برای نقلش به منابع دسترسی داشتم )

   و دیگری ظاهرا مربوط به لحظه اعدام حجر بن عدی و پسر نوجوانش توسط ماموران معاویه وقتی که از او می پرسند اول گردن تو را بزنیم یا پسرت را ( من اگر بودم مثل عموم پدر ها می گفتم اول من ) اما او می گوید اول پسرم ...چون از خودم مطمئنم اما می خواهم به چشم خود ببینم و آسوده خاطر بمیرم که پسرنو جوانم تسلیم  نمی شود و در حالی دنیا را ترک می کند که ولایت علی را در دل و بر زبان دارد ...

   راستی ... در این روزگار آشفته که همه سرگرم وظایف شرعی و تکالیف الهی و تعهدات دینی کوچک و بزرگ و رنگارنگ شده ایم ! چقدر از اصل ماجرا  حقیقت غدیر و امتدادش در عا شورا و انتظار و ریشه اش در بعثت و هجرت به فرزندانمان می آموزیم ؟

 

/ 39 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داداشی

حاج آقا، امروز محمدزاده عزيز آمده بود ستاد. بهش گفتم: قرار بود رفتي بالا مواظب حاجي باشي، اين بود رسم امانتداري؟! طفلي او هم دلتنگ شماست. ثانياً: قول داده‌ايد براي تعطيلات كريسمس تهران باشيد. نكند ما را فراموش كنيد و پيش از اين‌كه چشممان به جمالتان روشن شود ترك ديار كنيد؟ گفته باشم! آن‌وقت مجبور مي‌شويم بليت بگيريم يك تك پا بياييم لبنان با يك تير دو نشان بزنيم و خدمت سيد حسن نصرالله عزيز هم شرفياب شويم! ثالثاً: اول برج اگر باز چهار نفري خواستيد روضه بخوانيد بنده را فراموش نفرماييد!

شامانی

رضا هیچ وقت غریب نیست.

مصطفی خليلی

سلام! انشاالله حالتان خوب وسرتان سلامت باشد. نمی دانم چرا الان (و صبح در کلاس !) که دارم اين مطلب را می نويسم ياد آن علامتی(ضربدر × ) افتادم که سال دوم (يا اول؟) پای تخته کشيديد و منظورتان را اين طور فهمانديد که سال بعد همین علامت را می کشم و گذر سریع زمان را بهتان می فهمانم... . وسال بعدش هم دوباره آن علامت . ولی سال بعد و بعد نبودید که این اختار را بدهید . و جالب اينکه امروز وقتی به تابلوی شيشه ای کلاس نگاه کردم ياد علامت افتادم. و کمی خودم را جمع و جور کردم و کمی با یاد حرف شما حاضر غائب شدم. چقدر زود گذشت و چقدر زود می گذرد. منتظريم. با عرض پوزش از زيادی حرف زدنم . خداحافظ

منبرنت

سلام...می خواستم ايميل مفصلی براتون بفرستم که نوشته ايد با ايمل مشکل داريد و نمی تونيد باز کنيد..نوشتيد خبرها را برسانيم...اين وبلاگ را بخوانيد متوجه اخرين خبر از ما می شويد.با عرض اردت مجدد http://www.pesarrohani.parsiblog.com/

دانشجو

با سلام.ما از بچه های جامعه اسلامی دانشجويان هستيم.آقای زائری...شما ميتوانيد در معرفی چند وبلاگ تيریپ دانشجويی عربی و انگليسی به ما کمک کنيد؟مخصوصا وبلاگ های عربی بر و بچ حزب الله و الازهر و...در ضمن خبرش رو تا چند روز آينده به ما ميل کنيد.خيلی خيلی ممنون...

صدر

بسم الله الرحمن الرحیم تکلیفی دیگر از تکالیف مومنین در عصر غیبت ضرورت تجدید بیعت و ثبات بر اطاعت با حضرت مهدی صاحب الزمان عجل الله تعالی فرج الشریف در هر روز از عمر . .......................... سلام چه بايد کرد تا منتقم بيايد و کل دين حق را ظاهر کند ؟؟

محسن

سلام بر استاد خوب خودم سلامی به درازی فاصله ديدار آخر در علاءالدين تا امروز بچه ها خوب هستند؟ آقا بزاريد اول يه چيزی بگم اگر فکر ميکنيد با گفتن اينکه (چه ميدونم) اينجا گراني ست و فلان چيز اينقدر تومان به پول خودمان هست و بهمان چيز ... و ديگه موبالم رو دزديدند و ...، از زیر قولی که دادید شانه خالی کنید اشتباه کرده اید اٍاٍاٍ کدوم قول قول همون کتاب نفیس عربی که اون روز تو علاءالدین در حضور رفیق اصفهانیمون و محسن خودتون دادین. یادت اومد؟ خلاصه من از فکر کتاب عربی بقیرون نیومدم اینو گفتم که... اما اجازه دهید مثل بقیه عزیزان این جمله تکرای رو با اندکی تغییر بگم که با بچه های دانشگاه هر وقت میشینیم ذکر خیر شما و اون چند روز حضورتون تو یزد هست. همچنین الطاف دیگه ای که بعد از اون به رفقا و بنده داشتیم. امسال شبهای قدر مسجد جامع جاتون خالی بود. خلاصه یادتون بودم. و هستم. امیدوارم مارو هم یادت نره دعا کنی. راستی میگم وبلاگتون خوب جایی شده برای اینکه من و امثال من بزنیم تو سر چند نفر دیگه و هرچی دلمون میخاد به هم بگیم بازم خدا پدرتون رو حفظ کنه که اینجا رو برای ما گذاشت

محسن

قرار بود از جنگ و اثراتش و... بگيد؟يعنی اينقدر سرتون به درس و بحث گرمه يا... به هر حال مشاهدات شما از لبنان جالبه. لطفا اگر فرصت کردید بعد از جواب دادن به کامنتهای من و امثال من از این چیزام بنویسید. یاد جمله اون استاد بزرگوار حفظه الله -که رفقا حتما میشناسمش -افتادم که میگفت سعادت دنیا و آخرت در دو کلمه است: مرنج و مرنجان بایت اغلاط این سطور و کامنت قبل عذر میخام. یا علی

صدرا امانی

سلام هميشه استاد زائری. - برو بچه پاچه خواری هم حدی داره!- . آقا ايميل نداريد ما داريم عذاب می کشيم. توی ياهو و يا جای ديگه يک ايميلی بسازيد. آسونه ها! -چند بار گفتم این جوری ننویس؟ تو آدم نمی شی؟- کار خصوصی دارم. اگه نگم می ريزه! فوری نيست فقط فوتيه!

سعيد

مخلص حاج آقا! به اسم که بجا نمی آريد، بياید وبلاگو ببينيد و چهره رو، شايد بجا بياريد! از خانه روزنامه نگاران جوان و همایش جهانی روزنامه نگاران مسلمان سالها میگذره و من به آشنایی کوتاه مدت به شما روحانی روشنفکر و آزاد اندیش و با نشاط همیشه افتخار میکنم جامعه جوان ما نیاز به شما ها داره ، لبنان چرا؟؟