چه مي‌توان گفت

هواپيما انگار روي ساختمان روزنامه سقوط كرده بود.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هر لحظه خبري كوتاه اضطراب و نگراني را بيشتر دامن مي‌زد و فضاي تحريريه ملتهب‌تر مي‌شد.

باور نمي‌كرديم.

«محمد كربلايي احمد» پريشب در آستانه در ايستاده بود و براي عزيمت به سفر خداحافظي مي‌كرد. دوربين در دست داشت و با حساسيت و توجه خاصي نگران همراه نداشتن لب‌تاپ بود. مي‌گفت مي‌خواهم عكس‌ها را زودتر به روزنامه برسانم. گفتم: اين دفعه را تحمل كن تا دفعه بعد. با عجله خداحافظي كرديم و رفت.

امروز وقتي همسر و مادرش پريشان و آشفته در آستانه همان در ايستاده بودند، به دوربين عكاسي محمد فكر مي‌كردم كه چشم ما بود. نمي‌دانم آن دوربين الان چه‌قدر سوخته، چگونه خرد شده... آيا خونين در ميان قطعات پراكنده آن مركب ناامن افتاده است...

هواپيما انگار روي ساختمان روزنامه سقوط كرده بود. هر لحظه خبري كوتاه... ديگر همه مي‌دانستند همكارشان...

ناگهان صداي سوزناك ناله‌اي مادرانه و فريادي از تنهايي و درد روزنامه را به هم ريخت... بچه‌ها سراسيمه مي‌آمدند.

پريشان و آشفته در راهروي طبقه بالا ايستاده بودم و همكاراني را مي‌ديدم كه در بخش‌هاي مختلف روزنامه سوگوارانه مي‌گريستند.

همسر داغدارش از دو فرزند خردسال مي‌گفت كه هنوز از حادثه بي‌خبرند و مادر از محمد كه چگونه نماز صبح را خوانده و چگونه خداحافظي كرده و در آخرين تماس تلفني با خانواده از نقص فني هواپيما سخن گفته و... در اين لحظه كه برايتان از اين خبر تلخ مي‌نويسم خانواده‌اش همچنان منتظرند تا آخرين خبر را از من بشنوند...

همكاران بي آنكه با هم سخن بگويند در شوراي تيتر اشك مي‌ريختند و هر كدام از خاطره‌اي ياد مي‌كردند... شما هم او را مي‌شناختيد.

شماره‌هاي گذشته همشهري را ورق بزنيد. در كنار بسياري از عكس‌ها نام او را مي‌بينيد.

خانواده‌اش در انتظار تماس من هستند...

به لحظه‌هايي فكر مي‌كنم كه هر بار خبر شهادت عزيزي را به مادري، پدري، همسري داده‌اند و هر بار اين بار بر شانه‌اي سنگيني مي‌كرده كه چگونه چشم در چشم‌انتظاري تلخ بيندازد و چگونه زبان بگشايد كه ديگر عزيزتان به خانه بازنخواهدگشت.

به فرزندان او فكر مي‌كنم. من و شما هر يك لحظه‌هاي رفتن از خانه و بازگشتن را تجربه كرده‌ايم. هر بار در آستانه در خانه، فرزندانمان به سويمان پر كشيده‌اند و در نگاه مهربان خانواده انتظار و شوق را به تماشا نشسته‌ايم...

اكنون به مادر، همسر و فرزندان مسافران آن هواپيما چه مي‌توان گفت... نمي‌دانم.

 

/ 45 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حجت عزیزی(محراب)

چه ضيافتی است اين روزها. حضرت عزراييل انگار قرار است حسابش را يکجا با خلق خدا تسويه کند. منوچهر آتشی ٬ مرتضی مميز ٬ رضا سعيدی ٬ منوچهر نوذری ٬ اصحاب رسانه ٬ ....نفر بعدی کی مي تونه باشه؟ راستی چرا توی حادثه ی هواپيما کمتر کسی راجع به شهدای ارتش چيزی گفت؟

سه نقطه

من هم اين حادثه رو نمی دونم بايد تسليت بگم يا تبريک اگه شهيد شده باشن که بايد تبريک گفت چون زنده هميشه جاويد شدند و از خدای مهربون روزی می گيرن به هر حال خدای مهربون صبر به بازماندگانشون بده

سه نقطه

و اما دوبار سلام بر اخوند باحال مملكت . ديشب كه داشتم برنامه شبكه 1 رو نيگاه مي كردم وقتي ديدم خانوم مجري مي گه براي فال حافظ مي خوايم يكي رو بياريم گفتم حتما يه ادم رو مي خواد بياره تا گفت حجت الاسلام و السملين ... اخمام رفت تو هم و گفتم اي بابا بازم حجت الاسلام اخه براي فال حافظ هم حجت الاسلام. بعد كه ديدم گفت حجت الاسلام زائري برق از چشمام پريد و زور مي زدم كه خوشحالي چهرم رو سي نفهمه

سه نقطه

بعد اينكه اقاي خوب چرا ديشب حوصله نداشتي ؟؟؟؟؟چرا نمي خنديدي ؟؟؟؟؟؟؟ماه رمضونا كه ميومدي بيشتر مي خنديدي هيجانت تو صحبتا بيشتر بود چي شده بود اون حاج اقا زائري خوش گفتار و خوش كلام و خنده رو .؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ديشب خيلي حالم گرفته شد كه ببخشيدا من خيلي بي رو درباسيم اينقدر بي حال بوديد شرمنده

سه نقطه

اما در كل خوشحال شدم كه چشمم دوباره به جمالتون افتاد و خلاصه ديشب گرچه شما سرحال نبوديد ولي ما كه با ديدن همون چهرتون هم حالي كرديم.

سه نقطه

راستي يه چيزي رو تو دهنم هي مزه مزه مي كنم ببينم بگم يا نگم اما مي گم چون سر دلم مونده اگه خواستيد كامنت رو پاك كنيد . ديشب مامانم مي گفت كه ببين اين اقاي زائري چقدر حالش گرفته حتما ببخشيدا جسارت نشه من چون خيلي با شما رحتم اينا رو مي گم مامانم گفت كه حتما دمش رو چيندن . از همون برنامه ماه رمضون . گفتن زيادي حرف نزني. اره اينطوري بوده ؟ببخشيدا . شرمندم . خيلي گلي

mahdi

سلام. راستش در عالم وبلاگ و آداب و رسومش، قرار بر اين است که هر ديدی باز ديدی داشته باشد عزيز. البته نميدانم که در باب بزرگان و نخبگان اين عالم هزاره ماشين، چگونه است. شايد انتظار بازديد چيز زيادی باشد. تنها اينکه خوشحالم شما را در اين عالم هم يافتم. يا حق

یگانه

سلام! حاج آقا می بينين که خوب دارن جوابشون رو می دن. می گن بچه هاتون،شوهراتون، باباهاتون شهيد نيستن. می گن ۳۰ ميليون اگه شد بهتون می ديم تا ساکت بشين. پول گوشتای سوخته شون، پول دست و پای نداشتشون، پول...

امير

سلام عليكم حاج آقا خسته نباشيد

سعید

سلام اميدوارم که هر جا هستيد موفق باشيد خيلی وقت بود که غيبت داشتم ! به جای اين حرف ها بشينيد واسشون دعا کنيد و قرآن بخونيد اين کاره واسشون می مونه نظر من بود !